انقلاب اسلامی :: روایتی از مبارزان انقلاب

روایتی از مبارزان انقلاب

15 تیر 1394

«فراموش نمی‌کنم در قیام محرم آن سال، جوانان در مقابل کاخ شاه [کاخ گلستان]، شعارهای تند، داغ و بی‌سابقه‌ای علیه شاه سرمی‌دادند. اقدامی که هیچ کس جرئت چنین کاری را در آن روزها نداشت. من در آن زمان برای سخنرانی در بعضی از جلسات حساس به تهران رفته بودم. پس از اوج قیام در روز 15 خرداد، رژیم به صورت دستپاچه به دستگیری علما و خطبا پرداخت. شب 15 خرداد (12 محرم) بود که بنده برای ایراد سخنرانی در شمیران، در حال حرکت بودم. در یکی از خیابانهای خلوت، ساواک اتومبیل ما را متوقف کرد و مرا دستگیر و سپس تحویل کلانتری دربند داد. رئیس کلانتری نیز شخصاً به همراه چند نفر از پاسبان‌هایش برای تحویل من به زندان شهربانی، مرا همراهی کردند. رئیس کلانتری به من می‌گفت: «آقا، والله من بیگناهم، اگر شما می‌خواهید نفرین بکنید، به اینها نفرین کنید. ما را تحت فشار گذاشته‌اند، لذا مجبور شدیم شما را دستگیر کنیم» رئیس کلانتری که آدم مؤدبی بود در بین راه به من گفت: «اگر کاری دارید بگویید برایتان انجام دهم.» من نیز از او خواستم جریان دستگیری مرا به بستگانم در تهران اطلاع دهد که او نیز با پیاده شدن از اتومبیل و با استفاده از تلفن عمومی، مراتب امر را به اطلاع آنها رسانید. بعد از آن به من گفت: «اگر اوراق اعلامیه‌ای به همراه دارید به دور بریزید که دردسر بیشتری برایتان به وجود نیاید.» زمانی که افسر مذکور از ماشین پیاده شد تا تلفن بزند، پاسبانهای موجود در اتومبیل به من می‌گفتند: «عجب بدبختی به ما دست داده است! به چه روزگاری افتاده‌ایم! عاقبت کار ما مثل عمر سعد شده است. مردم در مراسم عزای امام حسین (ع) شرکت می‌کنند و ما مشغول دستگیری و به زندان بردن علما و خطبای دین هستیم» یکی دیگر از آنها می‌گفت: «مرده‌شور ببره این لقمه نانی را که می‌خوریم! ما را به چه کارهایی واداشته‌اند.» دیگری نیز افزود: «عاقبت کار ما شده مانند عاقبت کار شیطان.» دیگری می‌گفت: «بگو بدتر از شیطان.»

من پیش خود می‌گفتم: شاه می‌خواهد با این افسرها و پاسبانها و تشکیلاتی که از درون فرو ریخته و بر ضد او هستند، با ما مبارزه کند؟ بالاخره مرا به یکی از مراکز پلیس تهران رساندند و به عده‌ای کماندو سپردند. در اداره پلیس از من بازجویی کردند من با تندی گفتم مملکت دادگاه دارد. من هم در دادگاه جوابگو هستم. شما چکاره هستید که مرا محاکمه می‌کنید آنها نیز اطراف مرا گرفته و به سمت زندان شهربانی بردند. در بین راه [بعضی از مأمورین] از من می‌پرسیدند: «مگر چه شده است که این آقایان را دارند می‌گیرند؟» من متوجه شدم که آنها را در جایی نگه‌داری می‌کنند که اصلاً از جامعه خبری ندارند. در و دیوار تهران پر از شعارهای ضد دولتی است، تازه اینها از من می‌پرسند در تهران چه اتفاقی افتاده است.

به هر صورت، وارد زندان شدیم و من اولین کسی بودم که [در آن شب] وارد زندان شدم و طبعاً هم مایل نبودم تنها باشم. چیزی نگذشت که دیدم پشت سر هم، آقایان فلسفی، مطهری، هاشمی‌نژاد و حاج شیخ عباس‌علی اسلامی را به زندان آوردند تا اینکه تعدادمان به نوزده نفر رسید و من به شوخی گفتم: عدد نوزده، نحس است، چه خوب است که یا یکی را آزاد کنند و یا یکی را به تعدادمان اضافه کنند! چیزی نگذشت که پشت سر هم، علما، ائمه جماعت و خطبای تهران و شهرهای نزدیک را به ما ملحق کردند و تعدادمان به پنجاه و سه نفر رسید! این در حالی بود که زندان ما بیشتر از شصت متر وسعت نداشت و سهم هر نفر یک متر و سی سانت می‌شد. هوا گرم بود و مجبور بودیم به اصطلاح مسجدوار کنار هم بنشینیم. شبها نیز تعدادی از زندانیان در حیاط کوچک زندان می‌خوابیدند و بقیه در داخل همان اتاق. اگر فرد دیگری به جمع زندانیان افزوده می‌شد، مکان برایش پیدا نمی‌شد.

شبی از شبها یکی دو نفر به ما اضافه کردند و ما مجبور شدیم دالانی را که به حیاط منتهی می‌شد با سر و صدا تصرف کنیم [و آنها را در دالان بخوابانیم]. دیوارهای زندان نیز آن‌قدر بلند بود که هلال ماه صفر را شاید در شب ششم دیدیم. در عین حال، روحیه زندانیان بسیار عالی بود و ما معمولاً به عبادت، بحثهای داغ علمی و یادداشت‌برداری مشغول بودیم.»




منبع: از تبعید تاپیروزی(زندگینامه و مجموعه مقالات و مصاحبه‌های آیت‌اله مکارم شیرازی)، تدوینگر میرزا باقر علیان‌نژاد، انتشارات سوره‌مهر، 1392، ص 45



 
تعداد بازدید: 782


.نظر شما.

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی: