03 مرداد 1394
اتاق عمل یك اتاق تاریك بود، پردهها را انداخته بودند تا فشار روانی را در زندانی تشدید كنند. آنجا پس از انجام شكنجههای اولیه، زندانی را روی صندلی بلندآهنی مینشاندند، پاها را داخل منگنههای فلزی قرار میدادند و دستها را با منگنههای فلزی محكم میبستند. سپس یك كلاه آهنی روی سر زندانی میگذاشتند [1]. این اتفاقات را با چشم باز ندیدم چون همیشه چشمهایم را در آن اتاق میبستند.
پس از انجام این كارها، با كابل به كف پاها میزدند. حسینی، شكنجهگر معروف [ساواک در دوران حکومت پهلوی دوم] [2] ، با كابل شكنجه میكرد و دیدن قیافه او واقعاً نوعی شكنجه بود؛ قددراز، قیافه كریه مثل گوریل كه بیشتر روزها هم مریض بود. دادن شكنجه برای او لذتبخش بود و اگر روزی كسی را شكنجه نمیكرد احساس ناراحتی به او دست میداد.
پس از زدن كابل به كف پاها، با داد و فریاد با یك پتك به كلاه آهنی كه بر سر زندانی گذاشته بودند میكوبیدند و ایجاد سر و صدا و وحشت میكردند. پس از مدتی كه به آدم حالت بیهوشی دست میداد، یكی از بازجوها نقش واسطه را بازی میكرد. او تسبیح شاه مقصود دستش گرفته بود و تهریشی داشت و به عنوان اینكه آدم ناصحی است، در آن حالت به نصیحتكردن زندانی میپرداخت كه مثلاً اینها آدمهای بیخودی هستند، حرفهایت را بزن و از شر این آدمهای جلاد نجات پیدا كن. عمرت را بیخودی تلف نكن و... این هم نقشهای بود كه فكر میكردند شاید بتوانند از این كانال اطلاعاتی به دست آورند.
پس از شكنجه در اتاق عمل استخوانهای پایم ساعتها درد میكرد. استخوان درد شدیدی گرفته بودم. یك ماه به طور مرتب كتك میخوردم. درد استخوانم به حدی بودكه فاصله بین سلول تا اتاق بازجویی را با حالت نشسته میپیمودم، نمیتوانستم روی پاهایم بایستم و راه بروم، نمازهایم را نشسته میخواندم، حتی دستشویی هم نشسته میرفتم. صحنههای عجیبی بود. افراد بدتر از من هم بودند. كسانی را كه زندگی مخفی داشتند و اسلحه به همراه داشتند و معلوم بود كه سر قرار دستگیر شدهاند، نمیگذاشتند به خواب بروند، از سرشب تا صبح صدای شكنجه آنها میآمد.
این را هم بگویم در ایامی كه شكنجه میشدم خورد و خوراك نداشتم. همهاش سعی داشتم غذای كمتری بخورم، چون همیشه آرزو میكردم كه حتی اگر شده زیر شكنجهها از بین بروم ولی اطلاعاتی لو ندهم كه سبب دستگیری چند برادر دینی شود.
در زندان كمیته [مشترک ساواک]، افراد را گاه و بیگاه برای شكنجه میبردند و شب و نصف شب به طور مرتب صدای شكنجه میآمد.
نكته جالب دیگر اینكه بازجوها وقتی ما را برای شكنجه و كتك میبردند با همدیگر قاهقاه میخندیدند و با همان حالت تمسخر میگفتند كه اینها میخواهند رژیم را عوض كنند و خودشان حكومت كنند. در آن دوره، این حرف هم برای آنها خندهدار بود، هم برای ما.
در نظر آنها یك رژیم مقتدر با ساواك و ارتش مجهز و با داشتن پشتوانهای چون امریكا با راه افتادن و مبارزه چهار تا جوان سقوط نمیكرد. ما هم با این نیت فعالیت نمیكردیم. فقط به عنوان وظیفه مذهبی و برای مبارزه با ظلم به پا خاسته بودیم. اصلاً در ذهنمان این تصور را نداشتیم كه به زودی رژیم پهلوی در ایران ساقط میشود.
در هر حال همه این صحنهها نشان میداد كه همهچیز دست خداست. یعنی «له ملك السموات و الارض » [3]سلطنت آسمان و زمین مال خداست، جنود آسمانها و زمین از آن خداست، هر لحظه تصمیم بگیرد بزرگترین ارتشها را از پا در میآورد و بزرگترین قدرتها و سلاحها را از كار میاندازد. این حادثه و جریان بارها در ذهنم مرور میشد.
شكنجهگران آدمهای پستی بودند.یك بار هم مرا به تجاوز جنسی تهدید كردند. آنها مرا به اتاق عمل بردند و لخت كردند و به قسمتهای حساس بدنم شوك الكتریكی میدادند، لحظات سختی بود. میدانستم كه آنها از هیچ كاری ابایی ندارند. در آن لحظات به بحر آیات و وعدههای قرآن، دعاها و... میرفتم و به خدا توسل میجستم كه از ترس این كارها، خدای ناكرده، چیزی را لو نداده باشم. یادم هست كه در آن لحظات این آیات در ذهنم تداعی میشد (وعنده مفاتحالغیب لایعلمها الاّ هُو و یعلم ما فیالبر و البحر و ما تسقط من ورقه الاّ یعلمها)[4] به این معنی كه هیچ برگی از درخت نمیافتد مگر اینكه به علم خدا باشد. پیش خود میگفتم: «خدایا تو آگاهی، افتادن یك برگ از درخت به علم تو و به اذن توست. همهچیز دست توست، ما را از این بلایا در امان نگه دار.» خلاصه تحت ارعاب و تهدیدهای آنها قرار نگرفتم و با اینكه مقدمات و صحنههایی مهیا كردند باز هم نتوانستند از من حرفی بكشند.
پانوشت:
1- منظور آقای نبوی دستگاه آپولو است.
2- محمدعلی شعبانی معروف به حسینی و دكتر حسینی متولد 1302 ش است. وی در شكنجه و كسب اطلاعات از زندانیان تبحر خاصی داشت و وحشتناكترین شكنجهها را بر زندانیان اعمال میكرد. اتاق وی كه در طبقه دوم كمیته مشترك ضد خرابكاری قرار داشت اتاق تمشیت بود و هر روز عده زیادی از زندانیان جلو اتاق او صف میكشیدند و منتظر ورود به اتاق وی برای شكنجه بودند. به گفته بسیاری از زندانیان، این انتظار و دلهرههای آن لحظات بدتر از شكنجههای حسینی بود. حسینی سوابق زیادی داشت: مدیر داخلی بازداشتگاه، كارمند بخش عملیات ویژه، گروهبان ركن 2 ارتش، مسئول شكنجه زندانیان قزلقلعه، اوین و كمیته مشترك. وی در 24 اسفند 1357 پس از محاصره شدن خانهاش اقدام به خودكشی كرد و پس از 48 روز تحمل زجر در 12 اردیبهشت 1358 به هلاكت رسید
3- سوره بقره، 107.
4- سوره انعام، 59.
منبع: کتاب خاطرات سیدمرتضی نبوی، تدوینگر جواد کامور بخشایش، انتشارات سوره مهر، 1393، ص 48
تعداد بازدید: 1594