10 مرداد 1394
حجتالاسلام والمسلمین ناطق نوری که از همراهان حضرت امام در فرودگاه و بهشت زهرا بودند [در 12بهمن 1357] و در جزییات قضایا قرار داشتند، دربارهی رفتن حضرت امام به منزل یکی از بستگانش در تهران میگوید: «هلیکوپتر در محوطهی بیمارستان نشست. در اثر صدای تقتق هلیکوپتر، تمام پزشکها و پرستارها بیرون دویدند تا ببینند چه اتفاقی افتاده است. تصور میکردند درگیری و کشتاری شده و عدهای را آوردهاند. وقتی پیاده شدم، پزشکان میپرسیدند: «چه اتفاقی افتاده است؟» من سریعاً درخواست آمبولانس کردم. یکی از پزشکان گفت: اینجا بیمارستان است، آمبولانس برای چه میخواهی؟ گفتم: ما یک بیمار داریم، باید جایی او را ببریم. گفت: خوب همینجا بیمارستان است. گفتم: خیر نمیشود بیمار ما اینجا باشد، باید او را ببریم.
آقایان رفتند یک برانکارد آوردند. من آن را پرت کردم و گفتم: ما آمبولانس میخواهیم، شما برانکارد میآورید؟ پزشکی به نام دکتر صدیقی گفت آقا من یک ماشین پژو دارم، بیاورم؟ گفتم: بیاور. ایشان ماشین را آورد نزدیک هلیکوپتر. در هلیکوپتر را که باز کردیم تا این پرستارها و پزشکان امام را دیدند، همه فریاد کشیدند و با هجوم آنها، بساط ما به هم ریخت. خانمی دست امام را گرفته بود و میکشید و گریه میکرد. با زحمت خانم را جدا کردیم. امام و احمد آقا و آقای محمد طالقانی سوار شدند و ماشین حرکت کرد. من خودم را روی سقف پرت کردم و ماشین تند میرفت. گفتم: آقا این قدر تند نروید. احمد آقا که فکر میکرد جا ماندهام. گفت: اِ تو هستی؟ گفتم: پس چه؟ من که رها نمیکنم. راننده، ماشین را نگه داشت و سوار شدم. پس از مدتی رسیدیم به بنبستی که صبح ماشینم را پارک کرده بودم. از آقای دکتر عذرخواهی و تشکر کردیم. امام را سوار ماشین پیکانم کردم. دیگر خودم راننده بودم و احمد آقا هم پهلوی من نشست.
سه نفری در خیابانهای تهران راه افتادیم. همهجا خلوت بود، چون همه در بهشت زهرا دنبال امام بودند؛ اما امام داخل پیکان در خیابانهای خلوت تهران بود. احمد آقا گفت: برویم جماران. امام فرمود: خیر. عرض کردم آقا برویم منزل ما. فرمود: خیر. سؤال کردیم: پس کجا برویم؟ امام فرمود: منزل آقای کشاورز. من قبلاً یک منبری برای این خانواده رفته بودم و معروف بود که اینها از فامیلهای امام هستند. آدرس منزل ایشان را نیز نداشتیم. فقط احمد آقا میدانست که در جادهی قدیم شمیران و خیابان اندیشه زندگی میکند. به جاده قدیم شمیران جلوی سینمای صحرا آمدیم. ماشین را کنار زدم. امام هم داخل ماشین بودند. احمد آقا دنبال آدرس منزل کشاورز رفت. بالاخره پرسان پرسان جلوی منزل آقای کشاورز در خیابان اندیشه آمدیم. احمد آقا گفت: همین خانه است. در منزل را زدیم، پیرزنی در را باز کرد. پیرزن اصلاً داشت سکته میکرد و باورش نمیشد خواب میبیند یا بیدار است و قصه چیست؟
وارد منزل شدیم. امام داخل آشپزخانه رفت و جویای احوال تمام فامیلها بود. از شدت خستگی زیر چشمهای امام کبود شده بود. ما نماز ظهر و عصر را با امام به جماعت خواندیم. یک غذای سادهای این پیرزن آورد. در موقع غذا خوردن امام برگشت به احمد آقا گفت: این آقای ناطق فامیل ماست. احمد آقا گفت: چه فامیلی؟ امام گفت: ایشان داماد آقای رسولی است. به دلیل اینکه پدر آقای رسولی محلاتی سابقهی دوستی دیرینه با حضرت امام داشتند، لذا ایشان را فامیل میدانستند ـ حواسش خیلی جمع بود که پس از چند سال تبعید میدانست چه کسی با کی ازدواج کرده است. پس از صرف غذا امام فرمودند: یک عبایی برای من پیدا کنید؛ لذا من رفتم جماران منزل آقای جمارانی و سه عبا گرفتم یکی برای خودم یکی برای احمد آقا و یکی هم برای امام آوردم.
جالب اینجاست که همهی آقایان علما و اعضای کمیته استقبال امام را گم کرده بودند و خیلی نگران بودند که امام را با هلیکوپتر کجا بردهاند. نگران بودند که رژیم آقا را برده باشد. همین نهضت آزادیها از طریق دولت پیگیری کرده بودند. ساواک جواب داده بودند که در بیمارستان هزار تختخوابی، سوار شدن ایشان بر یک پژوی نقرهای را خبر داریم، اما بعد رد آنان را گم کردهایم. این خیلی عجیب است که ساواک هم رد ما را گم کرده بود؛ لذا احمد آقا به کمیتهی استقبال تلفن زد و گفت حسین آقا را بگویید بیاید تلفن را بردارد. حسین آقا نیز آمده بود و احمد آقا از خوف این که ممکن است تلفن در کنترل ساواک باشد به حسین آقا گفت ما منزل کسی هستیم که در بهشت زهرا بغل دست تو ایستاده بود. احمد آقا آقای کشاورز را در بهشت زهرا بغل دست حسین آقا دیده بود. سه ربعی نگذشته بود که آقای پسندیده هم آمد. من هم در اثر خستگی و فشارهای زیاد، نزدیک غروب به منزل رفتم. شب مرحوم عراقی و دیگر آقایان هم آمده بودند و امام را از منزل آقای کشاورز به مدرسهی رفاه بردند».
منبع: خاطرات حجتالاسلام والمسلمین ناطق نوری، تدوین مرتضی میردار، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص 159.
منبع بازنشر:خاطرات آیتالله طاهری خرمآبادی، جلد دوم، انتشارات مرکز اسناد اسلامی، ص 290
تعداد بازدید: 1588