29 شهریور 1394
خانم خدیجه ثقفی
این مسائل از ابتدای محرم ادامه پیدا کرد تا عاشورا که منجر به آن خطابه آنچنانی شد(1) و شب بعدش آمدند روحالله خمینی را دستگیر کردند. ابتدا ریختند منزل ما که گفتم بیرونی شده بود و کارگران و کسانی که از بیجایی در آن خانه میخوابیدند را کتک مفصلی زدند که آقا کجاست؟ ظاهراً مهاجمین چتربازانی بودند که به آسانی از بام منزلمان در حیاط میپریدند. آقا برای نماز شب برخاسته بود، از هیاهو و همهمهای که بلند شده بود فهمید که داستان از چه قرار است. ساعت دو و نیم بعد از نیمه شب بود. آمد بالای سر من، که خانم، گفتم: بله. گفت: «آمدهاند مرا بگیرند ناراحت نشو و هیچ صدایی در نیاید، بقیه را بیدار کن و به آنها سفارش کن که آرام آرام باشند.» چنان با آرامی حرف میزد که آرامش را در من تلقین کرد. او به این حرفها مشغول بود که من صدای نفسهای تند و مضطرب نامردمانی را در پشت در حیاطمان احساس کردم، که بعدها گفتند دو هزار نفر بودند، که بعید به نظر میرسد، چرا که فرماندهی دو هزار نفر در کوچه پس کوچههای منزلمان بسیار مشکل مینمود. علیالظاهر سیصد ـ چهارصد نفر بودند ولی در خیابان مریضخانه(2) بیشتر میشدهاند چرا که خود امام گفتند: «وقتی به آنجا رسیدیم و ماشین مرا میخواستند عوض کنند و از فولکس واگن به ماشین بنزی منتقل نمایند، من سطح خیابان را از مأموران انباشته دیدم. رو کردم به پهلوییم، که سرهنگی بود، گفتم: این همه آدم آمدهاید برای گرفتن یک نفر! و او گفت: بفرمایید.»
آرام باشید
صداهای نفس هر لحظه تندتر میشد. آقا از بالای سرم بلند شدند تا بروند و لباس بپوشند. باید گفت که مضطرب بودم، ولی آرام بچهها را بیدار کردم که، برخیزید، مردان اجنبی میخواهند وارد منزل شوند، برخیزید تا نامحرم شما را نبیند. برخیزید و دستور است که آرام باشید. همه بلند شدند و هیچ کس هیچ نگفت. فرمانده منزل فرماندهی را به من داده بود! و حال اینکه پسر بزرگمان مصطفی در منزل بود. همه گوش بودند که چه میگویم که ناگهان صدای برخورد لگد محکمی با در منزلمان بلند شد وهیاهو بالا گرفت و من همه را دعوت به سکوت کردم و به هیچوجه اجازه نمیدادم از دستوراتم سرپیچی شود چون آقا گفته بود آرام باشید.
خمینی کجاست؟
آرامش منزل را فریاد آقا به هم زد که چه خبر است! چرا اینقدر سر و صدا میکنید! همسایهها خوابند! مزاحم همسایهها نشوید! در همین حال در شکست و ریختند داخل منزل. از او پرسیدند: خمینی کجاست؟ و او دست گذاشت روی سینهاش و با پوزخند گفت: اینجاست. و دوباره گفت: من، خمینی هستم؛ من، روحالله خمینی هستم، به کسی کاری نداشته باشید.
من در تاریکی پشت درخت کاج منزلمان ایستاده بودم، منزل مصطفی که دیگر منزلمان شده بود چرا که قبلاً گفتم از منزلمان بدین خانه عقبنشینی تاکتیکی کرده بودیم! و تماشاگر حادثه بودم. اهل منزل خواستند فریاد بزنند که خاموششان کردم. فرمانده دشمن پرسید خودت هستی؟ او گفت: بله، خودم هستم، این وقت شب چه کار دارید؟ دو سه نفر با دستپاچگی گفتند: که بفرمایید برویم و او را بردند. مصطفی میخواست که او را هم با پدرش ببرند. مأمورین تهدیدش کردند و او اصرار میکرد، که در این موقع آقا به او تشر زد: برگرد! به کی اصرار میکنی؟ آخر، امام نمیخواست در مقابل دشمن حتی این مقدار که طبیعی است بر فرزندی که پدرش را میخواهند بربایند، ضعف نشان داده شود. مصطفی بسیار ناراحت بود و من به او گفتم ملاحظه بچهها را بکن، که او هم ساکت شد.
هر کسی به گوشهای
قبل از ریختن مأمورین به منزل مصطفی یعنی در منزلی که امام در آن استراحت کرده بودند، اول به بیرونی یعنی منزل خودمان رفته بودند. کارگری داشتیم به نام مشهدی علی؛ او در گوشه آشپزخانه مخفی شده بود با یک چوب، که اگر دشمن آمد بر سرش بکوبد و کارش را تمام کند! دشمن که مجهز به همه چیز و از آن جمله چراغ قوه بوده، او را میبیند و بعد با دست به صورت او میزند و با چراغ قوه به سر او میکوبد که پیشانیش میشکند. بعدها به مشهدی علی میگفتیم: آخر فکر نکردی که آنها چراغ قوه و یا چراغ آشپزخانه را روشن کنند و تو را ببینند! میگفت من عقیدهام بود و هنوز هم هست که اینها خرتر از این حرفها هستند!
کارگر دیگری به نام مشهدی حسین تا دیده بود اوضاع از این قرار است خود را در زیلویی پیچیده بود و با زیلو غلت زده بود و داخل زیلوی لوله شده در کنار حیاط مانده، تا آبها از آسیاب افتاده بود. بعد فریاد کشیده بود که خفه شدم! زیلو را باز کرده بودند، مشهدی حسین، وحشتزده بیرون آمده بود. اینها هر دو یزدی بودند! مشهدی حسین با ما روانة نجف شد و مشهدی علی هم که چند روزی دستگیر شد، سالیان درازی کارگر همان بیت بود.
آقا را بردند
در آن نیمه شب اهل محل تا از خانههاشان بیرون میآمدند مواجه با تهدید اسلحه دشمن میشدند. مصطفی چند قدمی دنبال ماشین پدرش رفت ولی رفتنش سودی نداشت و برگشت. آقا را تا خیابان بیمارستان فاطمی با فولکس و از آنجا با بنز به تهران بردند. در و پنجره تمام خانههای محل تا بیمارستان باز بود و مردم میخواستند از جریان خبردار شوند. هوا کمکم روشن میشد. منزلمان، منزلی که اهل آن شوهر و پدر و مرجع و رهبرشان را از دست داده بودند، دیدنی بود. هر کس در گوشهای بُهتزده نشسته بود که من گفتم برخیزید وقت نماز است و در آن صبح که برخلاف صبحهای دیگر همه با هم بیدار بودیم نماز باحالی خوانده شد.
آقا نقل میکرد: در بین راه به آنها گفتم میخواهم نماز بخوانم، حاضر نشدند، گفتم چند دقیقه صبر کنید نماز را با هم بخوانیم و بعد حرکت کنیم، اجازه ندادند. با اصرار من فقط ایستادند و من خم شدم و دستها را روی خاک زدم و تیمم کردم و به اجبار نماز را در ماشین خواندم و وقتی چشمم به منابع نفت قم افتاد گفتم: تمام و یا بسیاری از بدبختیهای این مملکت ناشی از نفت است. و در این زمینه مقداری صحبت کرده بودند. آقا بعدها میگفت: آنها به قدری تحتتأثیر قرار گرفتند که یکی از آنان گفت: آقا ما باید شما را برگردانیم ما خودمان را مقصر میدانیم ولی برگشتن همان و تیربارانمان کردند همان. او اینها را نه برای چاپلوسی که از صمیم دل میگفت و بعد گریست.
زندان قصر، پذیرای امام
آقا را مستقیماً به باشگاه افسران میبرند و بعد از صرف مختصری صبحانه به زندان قصر(4)، در ماشین دشمن مرتب با تهران در تماس بوده است و وضعیت ماشین و حال امام را برای فرمانده خود در تهران گزارش میکرده است. مصطفی که بعد از تَشَر به بیرونی برگشته بود دیده بود هر کس در گوشهای است؛ مشهدی علی، زخمی؛ مشهدی حسین، صدای نالهاش از لابلای زیلو به گوش میرسد و تعدادی هم در یک اتاق جمع شده بودند. *
پینوشتها:
1ـ امام در عصر روز سیزدهم خرداد 1342 مصادف با 10 محرم 1383 هـ . ق در مدرسه فیضیه در جمع روحانیون، طلاب و اهالی قم و زائران حرم حضرت معصومه (س) سخنرانی تند و افشاگرانهای علیه شاه و اسرائیل با توجه به مسایل روز داشتند که همین سبب شد که مأموران امنیتی شبانه به بیت ایشان حمله ببرند و امام را دستگیر و راهی زندان نمایند.
2ـ خیابان مریضخانه یا بیمارستان فاطمی خیابانی بود که کوچه یخچال قاضی به آن راه پیدا میکرد.
3ـ زندان قصر اولین زندان متمرکز تهران است که اینک تعطیل و به عنوان باغ موزه قصر مورد بازدید عموم است. این زندان با درخواست تیمسار درگاهی رئیس نظمیه وقت تهران در حد فاصل سه راه زندان، پل سیدخندان و خیابان پلیس ساخته شد و تا قبل از ساخت زندان اوین تنها زندان پایتخت بود که گنجایش 800 زندانی را داشت و جالب است بدانیم اولین زندانی آن، سازنده زندان یعنی درگاهی بود.
*بانوی انقلاب خدیجهای دیگر(زندگینامه خانم خدیجه ثقفی همسر امام خمینی(ره))، علی ثقفی، موسسه تنظیم و نشرآثار امام خمینی(ره)، سال 1393، ص 211
تعداد بازدید: 1907