17 آبان 1394
شهید آیتالله شیخ فضلالله محلاتی
یکی از موارد دیگری که من بازداشت شدم، روی همین جهت بود که دستگاه عاجز شده بود که با چه برنامهای با امام [خمینی(ره)] مقابله کند. اینها چون خودشان مادی بودند خیال میکردند که اگر به اصطلاح کاری بکنند که سهم امام به ایشان نرسد، شهریهاش را نتواند بدهد، وکلای مالی ایشان را محدود بکنند، دیگر مبارزه تمام میشود.
یک جلسه نشسته بودند پیش خودشان فکر کرده بودند که، ما وکلای ایشان را میگیریم و مردم را میترسانیم که سهم امام به ایشان ندهند و تمام میشود؛ البته قبلاً شهریهای را که ایشان به طلبهها میدادند میخواستند قطع کنند، چون کسی نبود که آن را تقسیم کند و بدهد. من رفتم خدمت آقای آشتیانی و به ایشان گفتم که پول هست، ولی هر کس بخواهد شهریه بدهد دستگیرش میکنند، ولی با شما کسی نمیتوانند کاری کند. شما پیرمردی نود ساله هستید و شما هم لازم نیست به اسم امام شهریه بدهید؛ به اسم خودتان بدهید. بالاخره استخاره کرد ـ خیلی مقید به استخاره بود ـ خوب درآمد، منتهی قرار شد یک مقدار کم بدهند در حدی که در شأن آقای آشتیانی باشد. نامهای به امام نوشته شد و امام یک نامه به آیتالله آشتیانی نوشتند. شهریه مرحوم آقا میرزا احمد هیچوقت قطع نشد مرتب شهریه داده میشد، از طرف امام به اسم آیتالله آشتیانی، دیدند این هم نشد آمدند و تصمیم گرفتند که وکلای ایشان را بگیرند.
شب به خانه ما ریختند و مرا گرفتند و بردند. تازه داشتند [زندان] کمیته [مشترک ضد خرابکاری] را تعمیر میکردند. در زیر اطلاعات شهربانی یک زیرزمین بود که 24 تا سلول انفرادی داشت. مرا بردند توی یکی از آن سلولها، حدود یک ماه من آنجا بودم. بدترین زندانهای من آنجا بود. حالا من یادم نیست که در طول دوران مبارزه چقدر زندان بودهام. بین پانزده و بیست بار من تقریباً زندانی شدم، تعدادش یادم نیست. در این زندان نه شب معلوم بود نه روز. زیرزمین ساختمان شهربانی که رضاشاه درست کرده بود و در قدیم ظاهراً انبار بوده، آن را سلول، سلول کرده بودند. پنج شش تا پله میخورد میرفت توی زیرزمین. هیچ روزنهای و دریچهای هم به فضا نداشت و زندانیها نمیدانستند چه وقت شب میشود و چه وقت روز. دستشویی آنجا روزنهای داشت که وقتی میرفتیم از آنجا معلوم میشد بیرون روشن است یا تاریک، اما این که چه وقت است باز مشخص نبود. تنفس بسیار مشکل بود. یک هواکش آنجا گذاشته بودند. ما اصرار میکردیم، مأمورین میرفتند هواکش را روشن میکردند، قدری هوای آنجا آزاد میشد.
یادم هست که آقای سیدمحمد لواسانی را آنجا آوردند. بیچاره بیش از 24 ساعت نتوانست آنجا بماند و حالش بد شد. ایشان را بردند ساختمان کمیته؛ کمیته مشترک تازه تشکیل شده بود. این زندانیها نمیدانستند اصلاً کجا هستند، چون کیفیت دستگیری به این صورت بود که میآمدند توی خانه میریختند، بعد شخص دستگیر شده را مینشاندند توی ماشین، چشمهای زندانی را میبستند و میخواباندند توی ماشین و میبردند داخل سلول چشمهایش را باز میکردند. در ضمن مقداری هم میگرداندند توی خیابانها که اصلاً متوجه نشود که او را کجا و از چه مسیری میبردند و بسیار با خشونت رفتار میکردند. زندانیها را کتک میزدند، شکنجه میدادند. هر روز یک عدهای را از توی سلولها میبردند و شکنجه میدادند. آنجا حسینی اتاقی برای شکنجه داشت. حسینی، شکنجهگر معروف، شکنجه میداد و بازجوها هم کتک میزدند.
در آنجا با صدای بلند نماز نمیتوانستیم بخوانیم چون میآمدند ما را کتک میزدند. نماز مغرب و عشا را مثلاً باید آهسته بخوانیم. هیچ صدایی در آنجا نبود، جز صدای ناله و گریه. بخصوص شبها، زندانیها تا صبح ناله میکردند. کسی هم خواب ندشت. کمتر کسی خوابش میبرد. سلولها یک متر و یک چارک در دو متر بود.
معمولاً یک نفری بود و لیکن آن موقعها که زندانی زیاد میشد در همین سلولها گاهی چهار، پنج نفر را توی هم، فشرده جا میدادند. مثلاً یک شب که مصادف با 16 آذر بود و چند روز دانشگاه شلوغ شده بود، ریخته بودند توی خوابگاه و زن و مرد و دختر و پسر را کتک زده و شل و پَلشان کرده بودند، تعداد زندانیان زیاد شد. توی سلولی که ما بودیم سه، چهار نفر آوردند که به این صورت جای خوابیدن برای همه ما نبود؛ یک نفر میخوابید و دیگران تا صبح مینشستند و همینطور با هم درد دل میکردند. زندانیها در آنجا خیلی وضع بدی داشتند. در آن موقع از نظر رفاهی غذای حسابی نمیدادند. میوه که مطلقاً نمیدادند. حمام که اصلاً نبود. من یک ماه آنجا بودم و به من اجازه حمام ندادند، تا روزی که میخواستند آزادم کنند. روز قبلش اجازه دادند به حمام رفتم. لباس قبول نمیکردند از خانواده ما. در طول این یک ماه لباس نداشتیم که عوض کنیم. کثیف شده بودیم. این زندان خیلی وضع بسیار بسیار بدی داشت. مضافاً در بازجوییهایش همینطور از صبح بچهها را میبردند تا ظهر، کتک میزدند، فحش میدادند. مثلاً توی اتاق بازجویی یک نفر متخصص فحش بود که اصلاً کارش این بود که فحشهای رکیک که اصلاً لاتها کمتر این فحشها را بلد بودند، میداد. همینطور که از در وارد میشدی یک ریز فحش میداد تا برمیگشتی. حتی برای من هم پیش آمد. البته فحشهای آن طوری نبود ولی متلک گفت و خیلی تحقیر کرد. خیلی وضع زندان بد بود.
من یک ناراحتی عصبی داشتم که از سن هفت سالگی به بعد تشنج به من دست میداد. بخصوص عاملش بیخوابی بود. هر وقت دو شب خوابم نمیبرد این تشنج در من پیدا میشد و اگر شدید هم بود، منجر به حالت غش میشد و تقریباً دو ساعت هم طول میکشید تا کمکم حالم جا میآمد. ظاهراً دو، سه دفعه در آن زندان گرفتار این ناراحتی شدم، ولی در عین حال دکتر برایم نیاوردند. تا آخرها که خیلی سخت بود، یک روز دکتر آوردند، مقداری آمپول تزریق کرد و قرص داد تا کمی حالم بهتر شد. این زندان نور نداشت. درهایش که باز میشد یک هالی بود تقریباً پنج در شش متر، مثلاً یک لامپ آنجا روشن بود و از بالای در، یک پنجرهای آهنی بود؛ که این نور میتابید توی سلول. نه شب معلوم بود در آنجا، نه روز. به این کیفیت در آنجا ما میگذراندیم. مثلاً خیلی منت گذاشته بودند و یک قرآن کوچکی به من داده بودند و من این قرآن را بلند میشدم و میایستادم در مقابل آن پنجره میگرفتم که یک کمی نور داشت و میتوانستم مقداری قرآن بخوانم. آن وقت که این در بسته بود، وسط این در آهنی، یک روزنهای بود به قدر هفت، هشت سانت که آن را باز میکردند و یک چشمشان را میگذشتند و داخل سلول را نگاه میکردند. برای اینکه ببینند زندانی چه میکند؛ خوابیده، بیدار است، زنده است، مرده است. ما هم گاهی با انگشت این روزنه را با کمی فشار کنار میزدیم.
گاهی که میفهمیدند، میآمدند فحشمان میدادند. یک دفعه که من از روزنه نگاه میکردم ـ در جایی که دست میشستند و آنجا پیدا بود ـ دیدم یک پیرمرد ریشسفیدی با قد خمیده دارد وضو میگیرد. نگاه کردم. وضویش که تمام شد، صورتش را برگرداند. دیدم که آقا میرزا باقر آشتیانی است. نگو دیشب او را آوردهاند پهلوی سلول من، مثلاً اگر سلول من چهارده بود ایشان سلول سیزده بودند. تعجب کردم که این پیرمرد را اینجا آوردهاند. بالاخره من شروع کردم به قرآن خواندن. چند تا آیه قرآن را بلند میخواندم و بعد به عربی میگفتم من کی هستم و مسأله چیست گاهی میآمدند و میگفتند آقا، حالا که وقت قرآن خواندن نیست. کلی ما با قرآن خواندن مسائل را با زندانیها یا با رفقایی که عربی میدانستند در میان میگذاشتیم. مثلاً با گفتن آیة «ذلک فضلالله یعطیه من یشاء» میفهماندم که مثلاً من کی هستم. در ضمن به عربی چند جمله در وسط آیات قرآن میگفتم که مثلاً چند روز است که اینجا هستم و اتهامم این است.
آقا میرزا باقر آمد برای مسح کشیدن همین پهلوی سلول من ایستاد و بعد نماز مغرب را خواند و صدایش میآمد. اما آنها دیگر پیرمرد را اذیت نکردند و به او نگفتند که نمازتان را آهسته بخوانید. نمازش هم که تمام شد آمدند او را بردند. دیگر من نفهمیدم بعد چه شد تا وقتی که از زندان بیرون آمدم معلوم شد ایشان را همان موقع آزاد کردهاند. ماجرا این بود که شب از بالای پشتبام و از روی دیوار توی خانهاش ریخته بودند و خانهاش را تفتیش کرده بودند و آیتالله آشتیانی را آورده بودند، اما علت دستگیری این بود که دستگاه در مقام این برآمده بود که ببیند که از کجا به امام در نجف پول میرسد.
بعد گفته بودند اینهایی که برای امام پول میفرستند باید دستگیر کنیم. هم شهریه ایشان قطع میشود و هم اینکه پول دیگر به ایشان نمیرسد. وقتی که مرجع هم پول نداشته باشد، دیگر طلبهها سراغ او نمیروند. اینها چون خودشان مادی بودند خیال میکردند طلبهها هم عشقشان به امام روی شهریه و پول است.
بنابراین تصمیم گرفته بودند ریشه مالی امام را قطع کنند و لذا آقای دیبایی را که با آقای شیخ نصرالله در ارتباط بود، او را هم دستگیر کرده بودند. چون یک قسمت پولها به وسیله ایشان و حواله به آقای شیخ نصرالله داده میشد. آیتالله آشتیانی هم که شهریه میداد، پول مال امام بود ولی به اسم آیتالله آشتیانی. همه هم میدانستند پول مال امام است. آقای لواسانی هم که وکیل ایشان بود. گزارشاتی هم داده بودند ـ من هم که اجازه داشتم از طرف امام ـ یکی از گزارشات این بود که ایشان پول میدهد و زندانیها را اداره میکند و به مبارزین کمک میکند و پول به نجف میفرستد. البته اینها به خانه من هم آمدند و از من دفتر میخواستند و من هم دفتر وجوهات داشتم، ولی اینها خوشبختانه چشمشان کور شد و این را ندیدند. البته لای کاغذها جلوی چشمشان هم بود ولی من یک طوری این کاغذها را رد کردم که اینها آن دفترچه را ندیدند و هیچ مدرکی پیدا نکردند.
به هر صورت روزها ما را میبردند بازجویی و از ما میپرسیدند که چقدر پول برای امام میفرستی، چقدر پول به زندانیها میدهید، چقدر پول برای مبارزه خرج میکنید. ما هم از بیخ منکر بودیم. میگفتیم اصلاً ما اهل این حرفها نیستیم، ما منبری هستیم و امام جماعتیم و به قدر زندگی خود هم پول گیرمان نمیآید و مردم به مجتهدها پول میدهند، به پیرمردها پول میدهند، و از این حرفها. به هر صورت گفتند ما شما را نگه میداریم تا حقیقتش را بگویید. ولی هیچ مسألهای نتوانستند از ما در آورند. بعد از مدتی وقتی دیدند به نتیجه نمیرسند، ما را آزاد کردند. کمالی، بازجوی من بود. خیلی مرد هتاک و بیشرمی بود. گاهی به حضرت زهرا (س) جسارت میکرد، به علما فحش میداد، به امام خمینی(ره) اهانت میکرد و بیش از همه رنجی که ما میبردیم این بود که اینها میآمدند جلوی ما به امام اهانت میکردند. فحش زن و بچه میدادند و میخواستند ما را به این وسیله اذیت بکنند و ما هم جوابشان را تا حدی میدادیم. در هر صورت چارهای نبود، تحمل و استقامت میکردیم. این جریان زندان شهربانی ما بود. بعد البته کمیته [مشترک ضد خرابکاری] اضافه شد. کمیته را تازه ساخته بودند و دیگر شکنجه از آن سال به بعد شدید شد. همینطور شکنجه میدادند تا حدی که بعضیها زیر شکنجه از بین رفتند، یا فلج شدند. گاهی هم باز مرا میبردند توی کمیته. در بازداشتها و زندانهای اول، بیشتر من قزلقلعه بودم. یک مرتبه هم زندان قصر بودم. ولی بیشتر زندانهایم را بعداً در کمیته بودم.*
* کمان، سال اول، شماره چهاردهم، ص 6
تعداد بازدید: 1629