08 آذر 1394
آیتالله سیدجعفر کریمی
دقیقاً یادم نیست در سال 54 یا 55 بود که پاکتی را که به خط مبارک امام خمینی(ره) نوشته شده بود از طرف امام به بنده دادند، با این عبارت در پشت پاکت که این پاکت در خدمت فلان باشد، بعد از فوتم باز کند و به آنچه در نامه داخل پاکت نوشته شده عمل کنند.
من تا چشمم به این عبارت پشت پاکت افتاد متأثر شدم و با علاقهای که به امام داشتم و امیدی که به آینده بسته بودیم، تعبیر «بعد از فوت من» بر من خیلی گران بود. شاید (خودستایی نباشد) که این تعبیر در من خیلی اثر کرد. اشک در چشمم حلقه زد. اصولاً تصوّر این که روزی بر ما بیاید که امام عزیز در میان ما نباشد و من در آن روز به دستور ایشان به مفاد نامة جوف پاکت عمل نمایم، برایم خیلی ناراحتکننده بود.
این ادامه داشت تا آن شبی که پس از آن محاصره تقریباً یک ماه و اندی منزل ایشان در نجف، قرار شد مخفیانه و بینام و نشان، از نجف حرکت کرده از عراق خارج شوند. آن وقت ایشان فرمودند: «آن پاکتی که خدمت آقایان دادم وصیتنامه من است.»
ایشان بنده و جناب رفیق عزیمان مرحوم آیتالله خاتم یزدی، جناب آیتالله [مرحوم] آقای رضوانی که جزء فقهای شورای نگهبان بودند و مرحوم آیتالله آقای حاج شیخ حبیبالله عراقی را وصّی خود تعیین نموده بودند. آن شب که جلسه تودیع و خداحافظی بود ما را خواستند و فرمودند: «من از عراق بیرون میروم؛ شماها باید برای اداره حوزه بمانید. دستورالعملهایی را در آن نامهای که قبلاً به آقایان دادم، نوشتهام.» در آن شب ایشان مطالبی فرمودند که موجودی من در خانه چیست و چی نیست. حوزه را چگونه اداره کنید؛ این حوزه یادگار مرحوم شیخ طوسی است و پایگاه بزرگ شیعه است و وظیفه ما حفظ این حوزه است. اکنون که من میروم شما باید بمانید و از طرف من، سهم من در ادامه کار حوزه را شما عهدهدار باشید.
در آن شب پس از مرخص شدن از محضر امام، حالت وحشت و اضطراب به من دست داده، با شناختی که از وضع سیاسی آن روز منطقه و از خلق و خوی دول عربی و وابستگی آنان به استکبار جهانی و رابطهشان با حکومت طاغوتی شاه داشتم، برای امام بیمناک شدم، به بیرونی رفتم و به خادم گفتم: «برو از امام اجازه بگیر، خدمتشان برسم.» خادم بیت رفت و برگشت و گفت: «امام فرمود ده دقیقه دیگر بیایید.» من ده دقیقه دیگر خدمتشان رسیدم، خودشان در را به رویم باز کردند، در همان اتاق دم در خدمت امام نشستم، با گریه عرض کردم: «آقا به کجا میروید؟ من برای غربت شما در این سفر خائفم، میترسم کشوری که بر او وارد میشوید بر شما سخت بگیرد و یا شما را به حکومت شاه بفروشد.»
امام با حالت تأثر فرمودند: «چارهای ندارم؛ زیرا در اینجا به من تکلیف کردند از تعرّض به حکومت شاه دست بردارم، سکوت کنم وگرنه حق ماندن در اینجا را ندارم. من سکوت در برابر جنایات حکومت شاه را خلاف وظیفة شرعی خود میدانم، بنابراین مجبورم از عراق خارج شوم، فعلاً موقتاً میروم کویت، از آنجا عازم سوریه میشوم و به حرکت ظلمستیزی و بیداری ملتم ادامه میدهم، اگر هیچ یک از این کشورهای عربیِ به ظاهر اسلامی، مرا راه ندادند، ولو شده با اجاره کردن کشتی در آبهای آزاد منطقه، به کار خود در حمایت از اسلام و مسلمین مظلوم ادامه میدهم، تا خدا چه مقدّر فرماید.» در پایان فرمودند: «من در اینجا گرچه به حرم امیرالمؤمنین علیهالسلام و با عدهای از دوستان مأنوس بودم، اما خدا میداند در این مدت از دست آقایان چه کشیدم؟» از صدای امام در تعبیر مزبور رنجهای چندین ساله را که با تلخی تحمّل کردند، خوانده میشد.
ما تا مرز کویت خدمتشان رفتیم. در آنجا خداحافظی کرده برگشتیم. بعداً فهمیدیم که اجازه ورود به کویت را به ایشان نداده و ایشان به عراق برگشتند و از آنجا به پاریس تا بحمدالله انقلاب پیروز شد که ما هم به ایران آمده و خدمتشان رسیدیم.*
* بیست وپنج سال در کنار امام راحل(قدس سره): خاطرات حضرت آیتالله سیدجعفر کریمی، رسول جعفریان، 1387، قم، صص 39 -41
تعداد بازدید: 2011