16 اسفند 1394
رضوانه دباغ
روبهروی کوچهمان شخصی به نام آقای بهاری، مغازه خرازی داشت. او فردی بسیار زرنگ و هوشمند بود. در حقیقت رابط بین ما و حضرت آیتالله سعیدی بود. آقای بهاری کاستها و اعلامیههای امام(ره) و آیتالله سعیدی را از او گرفته و در اختیار مادرم قرار میداد تا آنها را تکثیر و بین افراد مورد نظر پخش کند. مادرم نیز نوارها و کاستها را به من میداد که آنها را روی کاغذ پیاده و تکثیر کنم.
مادرم آن اعلامیهها را به طور منظم داخل پاکتی قرار میداد و در مکانهای زیارتی داخل کتابهای دعا و مفاتیح میگذاشت، یا اینکه موقع پیاده شدن از خودرویی، پاکت اعلامیه را داخل آنجا میگذاشت تا شخصی آن را برداشته و مطالعه کند.
در سال 1352 که تازه من و خواهرم به فاصله یکی ـ دو روز از هم عقد کرده بودیم، شبی که تعدادی مهمان داشتیم، ساواکیها به خانهمان ریختند.
آنها شروع به جستوجو کردند و همه وسایل خانه را به هم ریختند، ما هول شده بودیم و میترسیدیم، یکی یکی کشوهای کمد را بیرون میکشیدند و لباسهای ما را بیرون میریختند. مادرم به دنبال آنها از این اتاق به اتاق دیگر میرفت، آنقدر وضعیت دلهرهآور بود که حتی صدای تپش قلبمان را میشنیدیم. مأموران ساواک چند روزی در خانه ما حضور داشتند و در این مدت کسی که به خانه ما مراجعه میکرد دستگیر میشد. دیگر خسته شده بودیم که مادرم ما را دور هم جمع کرد و گفت: برای رهایی از این وضعیت باید داد و قال و شلوغ کنید.
وقتی ما شروع به داد و قال کردیم، یکی از مأموران به سوی مادرم رفت و گفت: ساکتشان کن وگرنه میکشمت.
مادرم گفت: تابستان است و هوا گرم، من چه کار کنم، با حضور شما اینها آزاد نیستند، ما را هم دستگیر کنید و ببرید تا از این وضعیت خلاص بشویم، آخر چقدر صبر، چقدر تحمل.
هر چه از مدت محاصره میگذشت، اوضاع بدتر میشد. تا اینکه آنها با مرکز تماس گرفتند و کسب تکلیف کردند. مأموران پس از شش روز دست از محاصره برداشتند و خانه را ترک کردند.
حدود دو ماه از این ماجرا گذشته بود که افراد خانواده شب هنگام دور هم جمع شده بودند. ناگهان در خانه به صدا در آمد. خواهر بزرگم راضیه رفت و در را باز کرد. راضیه از همان پشت در گفت: مادر! پرویز خان آمده و با شما کار دارد.
پرویز و سایر مأموران داخل خانه شده و از مادرم خواستند که بدون ایجاد سر و صدا همراهشان برود.
ما با گریه و زاری گفتیم: مادر ما را کجا میبرید! مادر ما را نبرید!... آنها سعی میکردند به هر نحوی که شده ما را ساکت کنند. گفتند: با مادرتان کاری نداریم. فقط به چند سؤال جواب میدهد و بعد برمیگردد.
مادرم را آن شب بردند و بیش از دو هفتهای میشد که از او خبری نداشتیم تا اینکه یک روز صبح دوباره زنگ در به صدا در آمد، ما فکر میکردیم که مادر برگشته است، ولی چنین نبود سه خودرو با افراد مسلح به دنبال من آمده بودند. آنها من را سوار خودرو نظامی کردند. پدرم هم که کاری از دستش برنمیآمد فقط یکسره با خودش حرف میزد و میگفت: آخر من چه جور بگذارم که اینها یک دختر چهارده ـ پانزده ساله را بردارند و ببرند، همه میدانند اینها چه جور آدمهایی هستند.
آنها من را سوار خودرو کردند و از منزل بردند. نمیدانستم به کجا و برای چه میبرند؟ ترس و وحشت وجودم را فراگرفته بود. وقتی که به زندان رسیدیم آنها از من خواستند چادرم را بردارم، ولی امتناع کردم و آنها با زور چادر را از سرم کشیدند. در زندان وقتی که مادرم را دیدم خیلی خوشحال شدم، چون در چنین جایی برایم قوّت قلبی بود و در آن لحظه احتیاج بیشتری به عاطفه داشتم و این عاطفه را مادرم جبران میکرد. در آن زمان من محصل بودم و در مدرسه رفاه درس میخواندم. ما در آن مدرسه به کارهای هنری میپرداختیم و من هم با تعدادی از همکلاسیهایم سرودهایی که از رادیوی عراق پخش میشد جمعآوری کرده و در دفترچهام نوشته بودم، احتمالاً این دفترچه به دست مأموران ساواک افتاده بود و آنها به این بهانه من را دستگیر کرده بودند.
شب اول، آن محیط آنقدر برایم وحشتناک بود که تا صبح به خود میلرزیدم و نخوابیدم. مادرم دستانم را میان دستانش گرفته بود و میفشرد.
همانطوری که گفتم، آنها چادرمان را گرفته بودند و ما برای حفظ حجاب خود از پتوهای سربازی که در اختیارمان بود به عنوان چادر استفاده میکردیم. کار ما درآن تابستان گرم برای مأموران خیلی تعجبآور بود و آنها با مسخره ما را «مادر و دختر پتویی» میخواندند. خلاصه آن شب سخت گذشت و صبح هر دوی ما را برای بازجویی بردند. قبل از شروع بازجویی شکنجه با شلاق و شوک الکتریکی و... شروع شد. شوکهای الکتریکی که میدادند تمام وجودم به رعشه در میآمد، و پس از آن من را وادار به اعتراف میکردند. من چیزی نداشتم که بگویم، تنها مدرکی که در دست آنها داشتم آن جزوة سرود بود که حتی من، خط به خط نوشتههای خودم را هم میدانستم، ولی آنها میخواستند به مطالبی که به دروغ در میان پرونده من گذاشته بودند، نیز اعتراف کنم.
مأموران از مقاومت ما سخت عصبانی شده و وقتی که از شکنجههایشان نتیجه نگرفتند، شب هنگام ما را از هم جدا کردند. لحظات بعد من دوباره زیر شکنجه و آزار و اذیت قرار گرفتم، با فریادهای دلخراش از مادرم کمک میخواستم و به خود میلرزیدم ولی کسی نمیتوانست کمکم کند. در همین موقع آقای اکرمی را به داخل اتاق آورده و زیر شکنجه قرار دادند. آنها میخواستند او به دروغ بگوید که من را میشناسد، و به همین صورت با خود من هم برخورد میشد و هر آنچه که در شکنجه و آزار ما برمیآمد، کوتاهی نمیکردند. دیگر دست من از همه جا قطع شده بود فقط از خدا کمک میخواستم. در آن موقع نمیدانستم که مادرم با نالههای من چه حالی میشد. آنطوری که خودش نقل میکرد:
نگران و مشوّش در سلول به این طرف و آن طرف میرفتم و هرازگاهی از سوراخ کوچک روی در، راهرو را نگاه میکردم. چون مارگزیدهای به خود میپیچیدم. آن شب تا صبح پلک روی پلک نگذاشتم. خوف داشتم که آنها دست به کار حیوانی بزنند. میترسیدم، میلرزیدم و اشک میریختم و با خود میگفتم: آخر خدایا این چه وضعی است! این چه مصیبتی است! چطور تاب بیاورم! گل زندگیام را پرپر میکنند! خودت دریاب! خودت از این شکنجهگاه جهنمی نجاتش بده! تا ساعت چهار صبح، چون مرغی پرکنده خود را به در و دیوار سلول میزدم، تا اینکه صدای زنجیر را شنیدم. به طرف در سلول خیز برداشتم. دیدم دو مأمور او را کشان کشان روی زمین میآورند. هر آنچه که در توان داشتم به در کوفتم و فریاد کشیدم. آنقدر جیغ زدم که بعید میدانم در آن بازداشتگاه جهنمی کسی صدایم را نشنیده باشد و وقتی دیدم سطلهای آب هم تو را به هوش نمیآورد، دیگر دیوانه شدم، سر و مشت و لگد به هر چیز و هر جا میکوفتم، تا اینکه دیگر نایی در من نماند و تحرک از من گرفته شد. بهتزده به جسم بیجان تو از آن سوراخ مینگریستم. در همین حال صوت زیبای تلاوت قرآن من را به خود آورد: واستعینوا بالصبر و الصلوه و انها لکبیره الا علی الخاشعین.(1) قرآن چنان با صوت زیبایی خوانده میشد که انگار خود خدا سخن میگفت و خطاب قرار میداد و من را به صبر و نماز فرا میخواند. روی زمین نشستم و به خود آمدم، دریافتم که از شب گذشته تاکنون چه اتفاقی روی داده است.
صدا، صدای آیتالله ربانی شیرازی بود که با صدای سوزناک دلداریام میداد. او نیز مثل من از شب تا صبح نخوابیده بود و تا سپیده صبح نماز و قرآن میخواند، ولی صدایش در میان آن همه فریاد و جیغ گم شده بود. وجود این عالم ربانی در آن برهوت و کویر لمیزرع، آب حیاتی بر ریشههای خشکیدهام بود. جانی دوباره گرفتم و زنده شدم. برخاستم و دست به سوی آسمان گرفتم و گفتم: خدایا همه چیز و همه کس را به دست توانای خودت سپردم، زندگی دخترم را هم از تو میخواهم.
ساعت هفت صبح آمدند و پیکر بیجان تو را داخل پتویی گذاشتند و بردند. تصور میکردم که جان از کالبد تهی کردهای. به در میکوفتم و فریاد میزدم من را هم بیایید ببرید! میخواهم پیش بچهام باشم. با او چه کردهاید قاتلها! جنایتکارها! و... .
در واقع در آن حال هیچچیز جز آن آیات الهی نمیتوانست تسکینم دهد. در دریای بیم و امید دست و پا میزدم. هرچه زمان میگذشت بر نگرانیام افزوده میشد.
از طرفی وقتی من زیر شکنجه از هوش رفتم دیگر چیزی نفهمیدم. یک لحظه چشمم را باز کردم و خود را در بیمارستان شهربانی دیدم. سرباز مسلحی در کنارم نگهبانی میداد. دستم را هم با زنجیر به تخت بسته بودند که نتوانم فرار کنم. فقط روزی یک بار دستهایم را باز میکردند و مرا به دستشویی میبردند. مچ دستانم به شدت آسیب دیده بودند و درد میکردند. شانزده روزی به همین منوال گذشت و حال من کمی بهتر شد. مرا دوباره به سلول نزد مادرم برگرداندند. مادرم من را در آغوش گرفت و دلداریام داد. اشک در چشمانم حلقه زده بود که یک لحظه بغضم ترکید و هق هق گریستم. پس از مدتی از نظر جسمی و روحی حالم کمی بهتر شد و میتوانستم دیگر روی پاهای خود بایستم، چند قاشقی غذا بخورم و چند قطره آب بنوشم؛ ولی از طرفی زخمها و جراحتهای مادرم عفونت کرده بود و بوی مشمئزکنندهای تمام سلول را فراگرفته بود. هرچه زمان میگذشت، حال مادرم بدتر و بدتر میشد به طوری که در اواخر کاملاً زمینگیر شده بود.
در آن وضعیت من را از مادرم جدا کرده و از زندان قصر به دادگاه بردند. در دادگاه برای من وکیل گرفته بودند. او پول گرفته بود که برای دفاع از من کاری بکند، وکیلم وقتی شروع به صحبت کرد، ضربالمثلی را خواند: «هرچه بگندد نمکش میزنند، وای به روزی که بگندد نمک» که اشاره به این داشت که چطور این بچهها را توی این سن و سال دستگیر میکنیم که امضایشان از نظر قانونی معتبر نیست و باید به جای آنها پدر و مادر، تأییدشان کنند، در صورتی که این دختر، مادرش هم زندانی است و وضعیت او وخیمتر از خودش است. و در ادامه اینکه چرا تا الآن او را در زندان نگه داشتهاید و اگر خلافی را مرتکب شده است باید او را به دارالتأدیب ببرند و او الآن پانزده سالش است که امضایش برای ما رسمیت ندارد و... .
به هر حال دادگاه رأی به نابالغ بودنم داد، ولی به این راحتی من را آزاد نکردند بلکه حدود چهار ماه طول کشید. در این مدت چه سختیها کشیدم خدا میداند. مثلاً یک روزی میگفتند: یک جابهجایی باید صورت بگیرد، یعنی تمام زندانیهای کمیته را به یک زیرزمین خیلی نمناک بردند، نمیدانم چند طبقه به زیرزمین رفتیم. فقط این را میدانم که از کمبود هوا نمیتوانستیم نفس بکشیم. دو ماهی که همین طور گذشت به خاطر دارم حدود ده نفر به خاطر کمبود هوای تنفسی از بین رفتند. در آنجا افرادی چون دکتر، مهندس و دانشجو بودند و من خیلی از اهداف آنها سر در نمیآوردم و کوچکترینشان امثال من بودند.
آنجا به قدری تنگ بود که حدود هفت نفر را در داخل یک سلول قرار داده بودند و فقط میتوانستیم بنشینیم.
نزدیک به چهار ماه میشد که از مادرم خبری نداشتم و همچنان در عالم بیخبری به سر میبردم. یک روز که در زندان قصر بودم، مادرم را دیدم. او میگفت: بعد از اینکه شما را از پیش من بردند، بیماریام شدت یافت، نمیتوانستم قدم از قدم بردارم دیگر قادر به هیچ حرکتی نبودم، چون جسمی در حال گندیدن در گوشهای از سلول افتاده بودم، تا اینکه روزی نصیری (رئیس ساواک) برای بازدید به آنجا آمد و به تک تک سلولها سر زد. وقتی در سلولم را به رویش باز کردند از بوی بد عفونت، دماغش را گرفت و به سربازی گفت: «در را باز بگذارید، تا این بوی گند برود و بیایم ببینم که چه خبر است؟»
نصیری دوباره به سلول بازگشت و یک سری سؤال از من کرد و با پوزخندی از سلول خارج شد. همان روز ساعت شش بعدازظهر به سراغ من آمدند و مرا به اتاقی بردند که نصیری آنجا بود. نصیری باز از من سؤال کرد و پس از بازجویی و گرفتن تعهدنامه آزادم کردند. وقتی فهمیدم تو هنوز در زندان هستی، از هوش رفتم و دقایقی بعد با نوشیدن آب قند، دوباره به هوش آمدم. گیج و منگ آنچه را که گذشته بود، در ذهنم مرور کردم و صحنهها را یکی یکی به خاطر آوردم. آزادی من و در بند بودن تو به معمایی تبدیل شده بود. خیلی تحمل کردم و به این نتیجه رسیدم که این آزادی برای شناسایی سایر افراد گروه است و تو هم در دست آنها گروگان هستی.
پس از مدتی، وقتی ساواک فهمید که تعقیب و مراقبتش بینتیجه است و آزادیام برایشان هیچ سودی ندارد و کسی با من تماس نمیگیرد، تا شناسایی و دستگیر شود، دوباره من را دستگیر کرده و به زندان آوردند.
ده روز بعد از اینکه دوباره مادرم را دستگیر کرده و به زندان آورده بودند، من آزاد شدم، ولی او در زندان ماند و دوباره ما از هم جدا شدیم. بعد هم که ایشان از زندان آزاد شدند، به خارج از کشور رفتند و در آنجا فعالیتهای خود را ادامه دادند که در جریان نیستم. بعد از انقلاب هم که مستحضرید که مدتی فرمانده سپاه همدان بودند و مدتی هم در تهران به کار مشغول بودند. بعد هم از طرف امام به عنوان نماینده انتخاب شدند که به شوروی بروند و هماکنون در جمعیت زنان مشغول هستند.*
پاورقی:
1ـ بقره/ 44.
* پرواز با نور: دو روایت از زندگی خانم مرضیه حدیدهچی(دباغ)، به کوشش عالیه شفیعی، تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(ره)، 1385، صص 173- 179
تعداد بازدید: 2805