27 مهر 1401
ابعاد انقلاب ایران: بررسی شش اثر
محمود یوسفی[1]
ترجمه: علیمحمد آزاده
*توضیح گروه ترجمه و پژوهش منابع خارجی دفتر ادبیات انقلاب اسلامی: کمتر نمونهای سراغ داریم که پژوهشگری شش کتاب را بهصورت تطبیقی نقد و بررسی کرده باشد. مقاله زیر به این سبک تألیف شده است. نویسنده که استاد دانشگاه آیوای شمالی آمریکا است، شش پژوهش درباره انقلاب اسلامی را که تا سال 1984/1363 منتشر شده، بهطور خلاصه بررسی و نقاط قوت و ضعف آنها را مشخص کرده است. وی در پایان نتیجه میگیرد که این کتابها هرکدام به جنبهای از ابعاد انقلاب ایران پرداخته و موارد بسیاری را ناگفته گذاشتهاند. از آنجا که کتابهای مورد بررسی برای پژوهشگران تاریخ انقلاب اسلامی آشنا و تعدادی از آنها ترجمه و منتشر شدهاند، سایت 22 بهمن تصمیم به ترجمه و انتشار این مقاله گرفت. امیدواریم با ترجمه و انتشار شکلهای مختلف نقد کتاب، به گسترش فضای نقد در حوزه تاریخنگاری انقلاب اسلامی کمکی کرده باشیم.
Capitalism and Revolution in Iran. By BIZHAN JAZANI. London: Zed Press, 1980. 151 pp. $9.95 paper: ~2.50 (U.K.).
Poverty and Revolution in Iran. By FARHAD KAZEMI. New York: New York University Press, 1980. 180 pp. $17.50.
Land Reform and Revolution in Iran, 1960-1980. By ERIC J. HOOGLUND. Austin: University of Texas Press, 1982. 191 pp. $17.75.[2]
The Political Economy of Modern Iran - Despotism and Pseudo Modernism, 1926-79. By H. KATOUZIAN. New York: New York University Press, 1981. 389 pp. $46.00 cloth: $19.50 paper.[3]
Iran Between Two Revolutions. By ERVAND ABRAHAMIAN. Princeton: Princeton University Press, 1982. 561 pp. $40.00 cloth: $12.50 paper. [4]
Religion and Politics in Contemporary Iran. By SHAHROUGH AKHAVI. Albany: State University of New York Press, 1980. 255 pp. $39.50 cloth: $10.95 paper.
با انقلاب سال 79- 1978/ 1357، قدرت پادشاهی محمدرضا پهلوی به پایان رسید و سلطنت 2500 ساله ایران سرنگون شد. همانند دیگر انقلابهای واقعی که با کودتاهایی که از کاخها شکل میگیرند، متفاوت هستند، انقلاب ایران نیز هنگامی رخ داد که ائتلافی از گروههای مختلف شکل گرفت. در ایران، چون دیگر نقاط، اغلب اهداف و ایدئولوژیهای گروههای ائتلافی مثل ملیگراهای بورژوا و فدائیان خلق مارکسیست با یکدیگر در تضاد بودند.
پس از فروپاشی رژیم پهلوی ... [آیتالله] خمینی گفت مردم ایران برای عظمت اسلام علیه رژیم طاغوت پهلوی بهپا خواستند و این به واقعیت انقلاب 79-1978/ 1357 تبدیل شد. روحانیت در نبرد قدرت، بازی را از لیبرالهایی که به دنبال نهادهای دموکراتیک بودند، سوسیالیستهایی که به دنبال اصلاح اساسی اقتصادی بودند و هر دو گرایش مارکسیستهای طرفدار شوروی و مائو، که خود را گروههای مخالف پهلوی میدانستند، بُرد. روحانیت، مشروعیت خود را از کنار گذاشتهشدن سکولارهای مطیع که از ترس تلافی خشونتبار هراسان بودند و شریعتخواهی بخش بزرگی از مردم میگیرد.
محققین زیادی تلاش کردهاند تا نیروهایی که حوادث عنانگسیخته سال 79-1978/ 1357 را رقم زدند، شناسایی کنند. هیچ دلیل واحدی یافت نشد. برخی نویسندگان، این حرکت انقلابی را به سکولاریزه کردن سریع حکومت شاه نسبت دادهاند، برخی دیگر، آن را به تلاشهای طولانی و تا حدی موفقیتآمیز حکومت پهلوی در نابودسازی قدرت روحانیت مربوط دانستهاند. مارکسیستها این وضع را در نتیجه اختلافات داخلی یک نظام سرمایهداری «وابسته» میدانند. کتابهای مورد بررسی، ما را به یک علت واحد نمیرسانند؛ هر کدام به مجموعهای مختلف از مشکلات اشاره میکنند. همینطور هم است، چرا که نیروهای انقلابی، چند بُعدی بودند.
مثالهایی از سهگونه مختلف تفسیر اجتماعی در این آثار آوردهایم: نظریهپرداز ناب (جزنی)؛ متخصصین علوم اجتماعی (چهار مورد: کاظمی، هوگلاند، کاتوزیان و اخوی)؛ و مورخ (آبراهامیان). من به ترتیبِ فهرستی که در ابتدای مقاله آمده، به آنها خواهم پرداخت. کتاب جزنی یک اثر دانشگاهی نیست اما به این دلیل انتخاب شده که به نظر من رویکرد «چپگرایان» ایران را که نقشی اساسی در دامنزدن به قیام انقلابی داشتند، نشان میدهد.
کتاب، جنبههای مختلف نظام سرمایهداری «وابسته» ایران در زمان شاه سابق را بررسی میکند. نتیجه طبیعی حکومت فئودالی - پادشاهی، سرمایهداری «وابسته» است که فقط به رفاه مادی یک طبقه حاکم کوچک منجر شده است. بورژوازی کمپرادور (سرمایهداری وابسته)، مسیر امپریالیسم را فراهم کرده است. تناقضات درونی و بیرونی ویژگی نظام سرمایهداری بهطور کلی و سرمایهداری «وابسته» بهطور خاص است. این اختلافات به شکلگیری جنبشهای کارگری، انقلاب و در نهایت دموکراسی خلق میانجامند. محور اصلی کتاب جزنی تاریخ جنبش کارگری ایران است.
نیمه نخست کتاب، بازنویسی غیرخلاقانه تعمیمهای لنینیستی از مراحل امپریالیسم است؛ یعنی از استثمار مرکانتالیستی قرون 16 ـ 18، تا نفوذ سرمایه در اوایل قرن نوزدهم و تا اَبَر امپریالیسم رو به رشد 1910-1880.
از آنجا که اولین ظهور جنبش طبقه کارگری در ایران را رضاشاه سرکوب کرد، پیشرفت آن به شکل کامل تا ملی شدن نفت در دوره 53 - 1951/ 32 - 1330 به تعویق افتاد. جزنی میگوید در کشورهایی چون ایران، اگر انقلابها و جنبشهای آزادیبخش نتوانند به پیروزی برسند (به دلیل سرکوب علنی امپریالیسم آمریکا)، مرحله نظام سرمایهداری وابسته، کامل میشود. در چنین دورههایی، رشد کُندِ بورژوازی در کشور، جای خود را به رشد سریع بورژوازی کمپرادور داده و یک پایگاه و شریکی برای امپریالیسم بوجود میآید.
در نگاه گسترده در چارچوب یادشده، جزنی به تحلیل سلطه سیاسی انگلیس بر ایران، روسها قبل از انقلاب [اکتبر] و آمریکاییها میپردازد. او اشاره میکند که در دوره پس از 1953/ 1332 ( که سیا با کودتایی شاه را دوباره به تخت سلطنت برگرداند)، موقعیت امپریالیستهای آمریکایی تقویت شد. از اینرو صحنه سیاسی و اقتصادی بهطور کامل در اختیار امپریالیستهای آمریکایی قرار گرفت. حمایت بیقید و شرط آمریکا از دیکتاتوری پادشاهی، منافع بورژوازی کمپرادور را با امپریالیسم بیگانه به هم گره زد.
اگر کسی به تحلیل مارکسیست – لنینیستی سرمایهداری وابسته اعتقادی داشته باشد، تحلیلهای جزنی هم منطقی خواهد بود. غیر مارکسیستها این تحلیل را به سختی میپذیرند. جزنی کلیگویی کرده و اظهارنظرهایش هیچ شاهد تجربی ندارند. کتاب از کلیشهها و حدس و گمانهای مارکسیستی پُر است و فاقد اسناد تحقیقاتی است. اما، نویسنده پیشبینی صحیحی از انقلاب پیش رو میکند (کتاب پیش از قیام سال 79-1978/ 1357 نوشته شد). او اگر امروز زنده بود، از مشاهده بسیاری از رفقای سازمان چریکهای فدایی خلق خود، سرخورده میشد.
فرهاد کاظمی، متخصص علوم سیاسی و تحصیلکرده آمریکا، کار میدانی خود را در ایران در سالهای 75-1974/ 54- 1353 و تابستان سال 1977/ 1356 به انجام رسانید. کتاب، بهطور مستقیم به انقلاب اخیر ایران نپرداخته است. هدف عمده او بحث و تحقیق درباره مهاجرت فقرا و حاشیهنشینی شهری است. کاظمی به دو طریق به حوادث پرآشوب سالهای 79-1978/1357 میپردازد: نخست به تحلیل رویداد و نتایج حاشیهنشینی شهری ناشی از اصلاحات ارضی و سپس به این موضوع اشاره میکند که چگونه این جمعیت منفعل، از لحاظ سیاسی متحول شده و انقلاب کردند.
به نظر میرسد مضمون اصلی فقر و انقلاب در ایران، بدین ترتیب باشد؛ اصلاحات ارضی اوایل دهه 1960/ 1340، شکست خورد. برنامه ظاهراً خوب بود و برای حکومت نفع سیاسی کوتاه مدتی دربر داشت، اما، برنامه به خوبی اجرا نشد و فاقد پیشبینیهای مناسب و منسجم در اجرا بود. در نتیجه، فقط بخش کوچکی از زارعین از اصلاحات ارضی بهرهمند شدند. در جریان اصلاحات ارضی عده زیادی از زارعین بدون زمین ماندند و محصول کشاورزی افزایش نیافت. در نتیجه، حاشیهنشینی قشر گستردهای از جمعیت روستایی از طریق مهاجرت به شهرها افزایش یافت. مهاجر فقیر و بهطور سنتی منفعل به ندرت در خشونت سیاسی شرکت میکرد، اما، در جریان قیام 79-1978/ 1357، بخش زیادی از آنها آماده شده و در فعالیتهایی که سرانجام حکومت شاه را سرنگون کرد، بسیج شدند.
ظاهراً دو حادثه به تغییر نگرشهای سیاسی فقرا علیه حکومت سرعت بخشیدهاند: الف) رکود سالهای 77-1976/ 56 - 1355 که دولت باعث آن بود و شمار زیادی فقیر بیکار شهری برجای گذاشت؛ ب) شکست رژیم در تهیه مسکن مناسب برای فقرای کم درآمد.
خشونت نهادینهشده و قانونی برضد مهاجرین در سال 1958/ 1337 و دوباره در دهه 1970/1350 همراه با نابرابری درآمد، رادیکالیسم مهاجران را سرعت بخشید. بنابراین، تعداد زیادی از فقرای مهاجر شهری در قیام به رهبری روحانیت، تندرو شدند...
برداشت روشمند کاظمی با ویژگیهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی فقرای مهاجر در تهران، کامل و منسجم است. بدون شک، حاشیهنشینان شهری علیرغم انفعال سیاسی سنتیشان، نقش مهمی در روند انقلاب ایفا کردند. اما حاشیهنشینی شهری فقط مختص تهران نیست. این خصوصیت بسیاری از شهرهای بزرگ دیگر هم هست. اگر کسی علاقمند به بررسی گستره شرکت فقرای مهاجر در خشونت سیاسی علیه رژیم سابق باشد، معلوم نیست که آیا خصوصیات مهاجران شهری تهران قابل تعمیم دادن است یا خیر.
کاظمی (همینطور هوگلاند) معتقد است که مهاجرت شهری در ایران نتیجه مستقیم اصلاحات ارضی است. این موضوعی است که صحت آن به بررسی بیشتر نیاز دارد. مهاجرت از روستا به شهر منحصر به ایران نیست و چه با اصلاحات ارضی یا بدون آن هم اتفاق میافتد؛ قطع به یقین، یک برنامه نامناسب و اجرای بد احتمالاً بر روند آن سرعت میبخشید. مهاجرت، مانند خیلی چیزهای دیگر ناشی از فشار بر مردم روستایی، فقدان فرصتهای شغلی و زرق و برق فریبنده شهرها است.
کاظمی بر این باور است که تهیه مسکن کافی برای فقرای مهاجر کمدرآمد، سیاست عاقلانهای خواهد بود. هر چند این کار هدف مطلوبی برای انبوه فقرای مهاجر بود، اما روشن نیست که چنین سیاستی چقدر مهاجر بیشتر را به شهر جذب میکند. شاهد مثال آن، میزان مهاجرت به تهران در دوره پس از انقلاب است. [...] ارقام غیر رسمی میگویند جمعیت تهران از چهارونیم میلیون قبل از انقلاب به هشت میلیون رسیده است (ایران تایمز، 28 می1983/ 7 خرداد 1362).
کتاب «زمین و انقلاب در ایران» هوگلاند، بهطور اساسی درباره تأثیر اصلاحات ارضی سال 1962/ 1341 بر زندگی اجتماعی، اقتصادی و سیاسی روستاهای ایران است. او چهار امتیاز سیاسی را برای موفقیت شاه در انجام اصلاحات ارضی که از اهداف اصلی حکومت او بود، برمیشمارد. اول، از قدرت مالکین بزرگ در نواحی روستایی کاسته و بر اقتدار حکومت مرکزی افزوده خواهد شد؛ مالکین بزرگ قدرت سیاسی فراوان خود را در جایی اعمال میکردند که مالک دارایی خود بودند. دوم، به عنوان یک پادشاه ]مدعی[اصلاحطلبی، شاه میتوانست ذهنیتی که از او در میان روشنفکران و طبقه متوسط شهری وجود داشت و منبع اصلی حمایت از جنبش اپوزیسون بودند، بهبود ببخشد. سوم، پایگاههای جدید حمایت مردمی برای پادشاه میتوانست در میان زارعین ایجاد شود (ص 50). این اقدام میتوانست کارگشا باشد، زیرا در نظام ارباب ـ رعیتی رابطه میان این دو همیشه با چالش رو به رو بود و به ندرت خسارتی که رعیت میدید، جبران میشد. چهارم، اصلاحات ارضی میتوانست خوشایند دولت کندی باشد که نیروی محرکه اصلی چنین برنامهای بود.
در 23 سپتامبر 1971/ 1 مهر 1350 بهطور رسمی اعلام شد که برنامه بهطور کامل انجام شده است. نتایج آن ظاهراً خیرهکننده بود. اصلاحات ارضی تقریباً بر 92 درصد زارعینِ سهمبر که مالک شدند، تأثیر گذاشت، اما با بررسی دقیقتر، اثرات آن اصلاً خیرهکننده نیست. وقتی، معیارهای دقیق سنجش موفقیت را بهکار میگیریم، نتایج عملی و منافع مثبت این کار برای زارعان مشمول اصلاحات ارضی تقریباً هیچ بوده است.
هوگلاند، درباره ساختار اجتماعی ـ اقتصادی زندگی روستایی در ایران، شناختی ارائه میکند که بیانگر تجربه او در روستایی در سال 1972/ 1351 و بار دیگر در روستایی در سال تحصیلی 79-1978/ 58 ـ 1357 است. دوره دوم از نظر تأثیر قیام شهرنشینها حائز اهمیت ویژه است، زیرا بدون وجود آنها، زندگی روستایی در آرامش میگذشت.
بررسی مهمی که در جای دیگری انجام نشده، این است که کلاً روستاییها در دوره پیش از اصلاحات ارضی نسبت به روحانیان مردد بودند. از یک طرف، روحانیان بخاطر تقوایشان، علم به فقه اسلامی و توانایی خواندن و نوشتن، مورد لطف آنها قرار داشتند. از طرف دیگر، بهخاطر شرکت نکردن در فعالیتهای روزمره و ] ظاهراً[دفاع از منافع مالکین و مباشرانشان(ص 29)، مورد نفرت روستاییان بودند.
اما هوگلاند نمیتواند نشان دهد که اصلاحات ارضی چگونه: الف) عامل تسهیلکننده در رکود کشاورزی دهه 1970/ 1350 بوده؛ ب) منجر به شکلگیری شمار زیادی از خرده زمینخواران شده؛ پ) استثمار زارعین بهدست کاسبان خوشنشین را تسهیل بخشیده؛ یا ت) به مشکل دائمی مهاجرت روستا به شهر دامن زده است. دادهها و ارقام به خودی خود روابط علت و معلولی را برقرار نمیکنند.
کتاب کاتوزیان، «اقتصاد سیاسی ایران مدرن»، بر اهمیت نیروهای مادی و انسانی تأکید میکند که وجوه مشخص توسعه سیاسی ـ اقتصادی ایران را پدید آوردهاند(ص 1). او معتقد است که ایران هیچگاه جامعهای فئودالی نبوده است. یک مانع حیاتی برسر توسعه بورژوازی که توسط دیگران به خطا رفت، سستی و ناپایداری تمامی اشکال ثروت و مالکیت خصوصی است(ص 19). به نظر میرسد بحث اصلی او این است که نیروهای استبداد و شبهمدرنیسم همه جنبههای حکومت پهلوی را تبیین میکنند.
یک ویژگی مهم این کتاب، کنار گذاشتن اسطوره شایع در میان تمام اقشار ایرانی است که به موجب آن هر اتفاق سیاسی که در ایران صورت میگیرد در نتیجه توطئه دقیق و بینقص خارجیان است (ص 65). اینکه نویسنده تئوری توطئه را نمیپذیرد، در سراسر کتاب مشهود است و مبتنی بر این اصل است که چنین نظریههایی را بر اساس هیچ اصل معتبری نمیتوان قابل قبول دانست و هیچ نقشی در حوادث داخلی و در اراده مردم یا قدرت اندیشهها برای تحقق تحولات اجتماعی ندارند.
ویژگی مهم دیگر کتاب، بحث حزب توده و دیگر مارکسیستهای ایرانی است. مارکسیستها در ایران اساساً گروهی از شعاردهندگان علاقمند به زبان انقلابی هستند تا کسانی که فهم درستی از مارکسیسم داشته باشند.
در این کتاب ضعفهای آشکاری دیده میشود که اگر نبودند، کتاب مهمی میشد. نویسنده، نفرت خود را از دوره پهلوی کتمان نمیکند. او هرگونه دستاوردی را که میشد به پهلویها نسبت داد، نادیده میگیرد. اگر فرض کنیم که استبداد ایرانی، نمایش یک نفرهای بوده و اگر «استبداد نفتی» را هم بپذیریم، پس تمام پافشاریها در مورد ندانمکاریها در بسیاری از طرحهای اقتصادی ظاهراً درست از آب درمیآیند. در چنین شرایطی، در اجرای طرحها نیازی به آزمودن کارایی، معقولیت و احتیاط نیست. اما، این نظریه از پاسخ قانعکننده به این سؤال که قدرت حاکم مستبد از کجا نشأت گرفته، عاجز است. نویسنده به درستی معضلات ایران را به مهمترین دشمن سرسخت، استبداد ایرانی، ربط میدهد. در عین حال، استبداد ایرانی فقط مختص به یک فرد یا گروهی از افراد نیست. در عوض، یک ویژگی ایرانی است که عمیقاً در فرهنگ، میراث و سنت ایرانیان ریشه دوانیده است. علاوه بر این، دنبالکردن استبداد شبهمدرنیستی، بدون همکاری شمار زیادی از افرادی که با دستگاه دیکتاتوری همراه بوده و تسلیم بیچون و چرای اکثریت مردم، غیرممکن خواهد بود.
در «ایران بین دو انقلاب»، آبراهامیان، با بازبینی رویدادهای قرن نوزدهم و نیروهایی که منجر به انقلاب مشروطه شدند، پس زمینه تاریخی برای فهم ایران مدرن فراهم میکند. کشور در قرن نوزدهم و پیش از آن با تنوعی از ساختار قومی، باورهای دینی و سبکهای زندگی، شناخته میشد. این «تنوع جمعیتی» ناگزیر به اختلافات گروههای مختلف در جامعه کشانیده میشود، زیرا تنوع به آسانی به «اختلافات گروههای اجتماعی، وحدت محلی به چند دستگی در سطح ملی بدل میگردد و همبستگی گروهی به صورت گروهبندیهای ناحیهای و دستهبندیهای سیاسی» درمیآید. از اینرو، این بحث مطرح شده که «تا دوران معاصر، اشکال مختلف زد و خوردهای گروههای اجتماعی یکی از ویژگیهای زندگی ایرانیان بوده است» (ص 27).
علیرغم باورهای عمومی که وجود دارد، «به سلطنت رسیدن رضاخان صرفاً از طریق خشونت...، ترور و دسیسههای نظامی انجام نگرفت، بلکه بهواسطه ائتلاف آشکار با گروههای مختلف درون و بیرون مجلسهای چهارم و پنجم»(ص 27) اتفاق افتاد. بسیاری از روزنامهنگاران بانفوذ و شماری از روشنفکران، رضاخان را در رسیدن به قدرت یاری کردند. رضاشاه با ساخت و تقویت «سه پایه نگهدارندهاش، ارتش، دیوانسالاری دولتی و پشتیبانی دربار»، قدرت خود را تثبیت کرد (ص 136). رضاشاه برای تضمین قدرت مطلق خود، مخالفان را سرکوب کرد، روزنامههای مستقل را تعطیل کرد و احزاب سیاسی را از بین برد و «مصونیت پارلمانی نمایندگان را از آنها گرفت» (ص 138). رضاشاه پس از تحکیم و تثبیت کامل قدرت سیاسی، به مدرنیزاسیون پرداخت؛ اگرچه هرگز طرح و برنامه منظمی برای مدرنیزاسیون ارائه نداد. هدف او بازسازی ایران مدرن «و ایجاد جامعهای شبه غربی بود یا به هر ترتیب، جامعهای که مطابق برداشت او از غرب باشد» (ص 140).
او برای رسیدن به اهدافش، از شیوههای دیکتاتوری بهره برد و این باعث شد تا روحانیت، طبقه متوسط و جوانان با او دشمن شوند.
کتاب آبراهامیان، تحلیل همهجانبهای است از آنچه که بین دو انقلاب سالهای 1906/1285 تا 1979/1357 شکل گرفت. نویسنده، زیرساخت اجتماعی سیاست ایران را به دقت بررسی میکند تا بتواند به بررسی ماهیت خصمانه «ریشههای قومی و همینطور طبقاتی» جنبشهای مختلف بپردازد. آبراهامیان، ادعا میکند که توسعه ناهمگون، ویژگی خاص ایران در بین سالهای 77-1963/ 56 ـ 1342 بود. این، بدین معنی است که «شاه در حوزه اجتماعی ـ اقتصادی نوسازی کرد... اما نتوانست در حوزه سیاسی نوسازی کند...»(ص427). از اینرو، شکاف «میان نظام اقتصادی ـ اجتماعی توسعهیافته و نظام سیاسی توسعهنیافته» چنان عمیق شد که یک بحران اقتصادی میتوانست کل رژیم را سرنگون کند. خلاصه، انقلاب نه به دلیل توسعه بیش از حد و نه توسعهنیافتگی بلکه به سبب توسعه ناهمگون روی داد(ص 427). آبراهامیان ظاهراً بر این ادعا است که اگر توسعه ناهمگون نبود، این سیل شور و شوق انقلابی به راه نمیافتاد. گرچه با ارزیابی او درباره فضای سیاسی توسعهنیافته موافق هستم، ولی مجاب نمیشوم که این پدیده فینفسه بتواند بیان کننده شور و حدت انقلاب باشد. در جهانی که تصور به راحتی واقعی میشود، اینگونه تصور شد که رژیم پهلوی با جامعهاش بیگانه بوده و با دقت نگاهبان منافع طبقه حاکم و شرکای خارجیشان است. از اینرو، رژیم فاقد هرگونه پایگاه اجتماعی قدرت و مشروعیت بود. نبود آزادی سیاسی، ریشه مشکل نبود. برای مثال، کشورهایی هستند که آزادی سیاسی در آنها وجود ندارد. اما شورش اجتماعی در آنها رخ نداده است؛ زیرا این حکومتها از حد مشخصی از مشروعیت برخوردار هستند.
سرانجام، من مجاب نشدهام آنطور که آبراهامیان میگوید موفقیت انقلاب تا حد زیاد متکی به سازشناپذیری و زیرکی سیاسی [آیتالله] خمینی بوده است. درست است که استفاده [آیتالله] خمینی از بیگانههراسی نقش مهمی ایفا کرد، ولی اشتباهات تاکتیکی حکومت شاه (دادن امتیاز تحت فشار) و تطبیقناپذیری پادشاهی خودکامه با سیاست دیر هنگام دادن آزادیهای سیاسی را نمیتوان نادیده گرفت.
در کتاب «مذهب و سیاست در ایران معاصر»، اخوی به رابطه سیاسی بین روحانیت و دولت در قرن بیستم میپردازد. تأکید ویژهای هم در اینباره به دوره پهلوی (79-1925/ 57 ـ 1304) صورت گرفته است. بررسی دوره مشروطه اوایل قرن بیستم، اخوی را به این نتیجه میرساند که دخالت سیاسی علما باعث شد «آنها امکان یابند مواردی در قانون اساسی 1907-1906/ 1286 ـ 1285 بگنجانند» (ص 15). بنابراین، تفکر در حال زایش لیبرال، دوباره مشروعیت سیاسی روحانیت را تأیید کرد.
در ادامه، اخوی به بررسی رابطه دولت و روحانیت پیش از 1941/1320، سال به تخت نشستن پهلوی دوم، میپردازد. او نشان میدهد که چگونه مرزهای بین رهبران دینی و سیاست در ایران با یکدیگر همپوشانی داشتند. در تمام سالهای 1907-1941/ 1296 ـ 1320، حضور قاطع و همراهی رهبران دینی با «آزادیخواهان» جنبش مشروطیت، مشهود بود.
نفوذ علما از سال 1941تا 1958/1320 تا 1337 احیا شد. عوامل متعددی که نفوذ روحانیت را افزایش دادند شامل: (1) اشغال کشور از سوی قشون بیگانه؛ (2) رشد نفوذ و فرهنگ بیگانه و بهطور خاص کمونیسم؛ و (3) افزایش جنبش بنیادگرایی مسلحانه. این عامل، علیرغم آموزش سنتی، فضیلت و محافظهکاری رهبری روحانیت که در شخص آیتالله بروجردی تجلی یافته بود، به واقعیت پیوست.
از میان روحانیان، آیتالله کاشانی به عنوان مهمترین فرد سیاسی پرقدرت مطرح و رئیس مجلس شد. کاشانی، در سیاست ایران اوایل دهه 1950/1330 با حمایت اولیه و امتناع بعدیاش از حمایت از ائتلاف جبهه ملی مصدق نقش مهمی بازی کرد. در اوایل این دوران، یعنی پیش از سرنگونی مصدق در سال 1953/1332، «نقش شاه در بده بستان سیاسی بسیار محدود بود.» اما، «... حمایت معنیدار جناح بروجردی – بهبهانی از او پس از سقوط دکتر مصدق نقش حیاتی داشت...، همانطور که عدم حمایت روحانیان در سقوطش مؤثر بود»( ص 69). رابطه روحانیت و دولت هنگام جنبش ضد بهائیت سال 1955/1334 خدشهدار شد. دولت سرانجام ... مجبور به رویارویی با روحانیت شد.
دوره 63-1959/ 42 ـ 1338 نیز رویارویی شدید دیگر این دو بود که ریشه در لایحه اصلاحات ارضی سال 1959/1338 داشت. جدا از اینکه مالکیت خصوصی علمای ثروتمند تهدید شد، خصومت روحانیت از دو منظر بود (1) تأثیر اصلاحات ارضی بر وقف و (2) تأکید شریعت بر احترام به مالکیت خصوصی. عوامل دیگری که بر شکاف بین روحانیت و دولت دخیل بودند (1) رشد خودکامگی شاه؛ (2) فساد رژیم؛ (3) اعطای حق رأی به زنان؛ (4) تشکیل سپاه دانش. این دو عامل اخیر جزو اصول «انقلاب سفید» بودند.
شکاف رو به رشد بین دولت و روحانیت در ژوئن 1963/خرداد 1342 منجر به نزاع آشکاری شد و شورشهای چند روزهای در سراسر کشور بهپا شد. [آیتالله] خمینی، رهبر تا حدی گمنام که بر ضد حکومت سخنرانیهای آتشینی انجام داده بود، همراه با تعداد زیادی دستگیر شد. پس از آن به ترکیه تبعید شد. دلیل اصلی عدم موفقیت روحانیت در شورشهای سال 1963/ 1342، نداشتن ارتباط با نهضت ملی بود، همانطور که در اوایل دهه 1950/1330 این اتفاق افتاد.
اخوی همچنین به نفوذ رو به رشد [آیتالله] خمینی در اوایل دهههای 60 و70 /40 و 50 میپردازد. در اواسط دهه هفتاد/ پنجاه، با تبعید [آیتالله] خمینی و حبس دیگر رهبران دینی، موقعیت روحانیت «در داخل ایران به پذیرش منفعلانه وضعیت موجود کاهش یافت» (ص 159). کتاب قبلی [آیتالله] خمینی، «کشف اسرار»، چندان حکومت را مورد حمله قرار نداده بود؛ اما زمانی که «حکومت اسلامی» (1971/1350) منتشر شد، تغییر ماهیت داده بود. [آیتالله] خمینی در کتابش، حکومتی متفاوت از نمایندگی یا پادشاهی مشروطه تصور کرده بود که تفکیک قوایی در آن وجود نخواهد داشت. علاوه بر آن، [آیتالله] خمینی در آن نیازی به قانونگذاری جدید احساس نکرد، زیرا «تمام قوانین لازم از قبل وجود داشته و پیامبر و امامان آنها را در اختیار همگان قرار داده بودند» (ص 164).
کتاب اخوی بینظیر بوده و در نمایاندن بُعدی از انقلاب؛ ماهیت تضاد رابطه روحانیت و دولت، مهم است. کتاب در تمرکز روشمند بر رابطه روحانیت و دولت، بینظیر است؛ این کتاب از این نظر نیز مهم است که دیدگاه مناسبی از نگاه امروز علما به وحدت دین و نهاد سیاست بهدست میدهد. اخوی، با تمرکز بر رابطه روحانیت و دولت دیدگاه روشنی درباره تاریخ ایران به خواننده ارائه داده و نقش و رابطه روحانیت در سیاست تاریخ مدرن ایران را تبیین میکند.
اخوی، ظاهراً بر این نظر است که به خاطر فشار زیاد مداوم حکومت بر روحانیت، انقلاب نبایستی رخ میداد. به علاوه، تلاش برای غیردینیسازی سریع، قدرت و شهرت علما را تحلیل میبرد، ولی نتیجه عکس داد و به زیان رژیم تمام شد. این بدین معنی است که اگر رژیم در غیردینیسازی کمی آهستهتر گام برمیداشت، انقلابی صورت نمیگرفت.
اخوی نمیتواند پیوند تحلیلی بین دو جنبش اصلاحی (دهههای 1960 و 1970/1340 و 1350) و انقلاب سال 1979/1357 ارائه کند. چنین پیوندی دستکم درباره جنبشی که علی شریعتی رهبر آن بود، نمیتواند نادیده گرفته شود. سخنرانیها و آثار او در حد زیادی بر رویکرد جوانان و فعالان سیاسی تأثیرگذار بود. بهطور خاص بر هواداران مجاهدین ]خلق[ تأثیرگذار بود که نقش مهمی در شورشهای انقلاب ایفا کردند.
آثاری که در اینجا بررسی کردیم و دیگر آثاری که درباره انقلاب ایران نوشته شدهاند، ما را به سه موضوع اساسی که دلایل انقلاب هستند، متوجه میکنند: (1) توسعه اقتصادی که در دهههای 1960 و 1970/1340 و 1350 بهدرستی صورت نگرفت؛ (2) سبک رهبری شاه؛ و(3) واکنش به غیردینیسازی سریع حکومت.
حکومت پهلوی، یک مثال کتاب درسی برای صنعتیسازی آمرانه از بالا به پایین بود. به صنایع سنگین، حمل و نقل پیشرفته و پتروشیمی پیچیده به بهای از دست رفتن کشاورزی، توجه شد. در اوایل دهه 1970/1350، هزینهها دو برابر و سپس سه برابر شده و در تابستان سال 1975/1354 منجر به تورم سریع و تحمیل ناگهانی افزایش حقوق و کنترل بر قیمتها شد. گرچه استانداردهای مطلق زندگی افزایش یافته بود، اما گسترش آن به طبقات پایین کُند بود و انتظارات مردمی که با تبلیغات رسمی به اوج خود رسیده بود، هرگز برآورده نشد؛ در سالهای 74ـ1973/ 53 ـ 1352 ده درصد بالای خانوارها، 38 درصد کل مخارج (مصرفی) و 10 درصد پایینی فقط 1.37 درصد مخارج(مصرفی) را داشتند.
علیرغم وسواس و میل فراوان شاه به قدرت مطلقه، شاه فرد پیچیدهای بود؛ برای مثال ارتقاء افسران به درجه امیری را شخصاً تصویب میکرد، گاهی تقریباً بُزدل به نظر میرسید و در دو بحران بزرگ رژیمش، 1953 و 1979/1332 و 1357 متزلزل و شکننده بود. استفاده نامنسجم او از سرکوب سیاسی علیه تمام گروههای بالقوه قدرتطلب، چپ و راست، سکولار و مدرن، باعث شد که شاه در پایان کار در برابر ائتلاف انقلابی هیچ پشتیبانی نداشته باشد.
تلاشهای شاهان پهلوی برای انهدام قدرت سیاسی روحانیت بر نظام قضایی، آموزش و اصلاحات ارضی متمرکز بودند. پنجاه سال تحول قضایی قوانین مدرن شده از سال 1926/1305 تا قانون حمایت خانواده 1976/1355، بهشدت قدرت روحانیت در صلاحیت و امور قضایی را محدود کرد و آخرین پایگاه آنها در قانون ازدواج و طلاق را از دستشان خارج کرد. مدارس دولتی با تأکید بر نمایش تصاویر شاه و دختران با دامنهای غربی، جایگزین «مدرسه علمیه» در سراسر کشور شدند و در روستاها هم افزایش یافتند. اصلاحات ارضی قدرت روحانیت را هرچه بیشتر کم کرد. بیشتر اراضی وقفی از دستشان خارج شد که به معنی درآمد کمتر برای مساجد، مدارس علمیه، وجوهات شرعی و غیره بود. قانون اصلاحات ارضی شاید به تضعیف «تأکید شرع بر محترمشمردن مالکیت خصوصی» نیز کمک کرده باشد (اخوی، ص 95).
روابط ویژه ایران با اسرائیل، منبع دیگر تحریک روحانیت بود. ایران به اسرائیل نفت میفروخت. اسرائیل در امور تخصصی نظامی به ایران کمک میکرد و بهطور خاص به ساواک آموزش میداد. ایران، کشوری عربی نبود و شاه نیازی به شرکت در جنگ اعراب و اسرائیل نمیدید. روحانیت قویاً موافق این وضعیت نبود؛ اسلام برای آنها اهمیت فوق العادهای حتی بالاتر از موضوع منافع ملی داشت.
آیا میشد از انقلاب سال 1979/1357 ایران اجتناب کرد؟ من فکر میکنم اگر شاه از قدرت مطلقهاش دست میکشید، امکانپذیر بود. شاه اگر به سلطنت مشروطه ملتزم میشد، مثل سازشی که با بختیار انجام داد – شاید حکومت روحانیان در حال حاضر وجود نداشت، اما این به بررسی و توضیح بیشتری نسبت به آنچه که تا الان مطرح شده نیاز دارد.
هر یک از کتابهایی که در اینجا بررسی شدند فقط به بخشی از موضوع پرداخته و از بخشهایی دیگر جا ماندهاند. موارد بسیاری ناگفته مانده است...
پینوشتها:
[1] - Mahmood Yousefi , Dimensions of the Iranian Revolution: a Review Essay, Political Research Quarterly, 1984 37: 343 – 352. The online version of this article can be found at:
http://prq.sagepub.com/content/37/2/343.citation
محمود یوسفی استاد دانشگاه آیوای شمالی است.
[2]- هوگلاند، اریک، زمین و انقلاب در ایران؛ 1340 – 1360، ترجمه فیروزه مهاجر، تهران، نشر شیرازه، 1381.
[3]- کاتوزیان، محمدعلی، همایون، اقتصاد سیاسی ایران؛ از مشروطیت تا پایان سلسله پهلوی، ترجمه کامبیز عزیزی و محمدرضا نفیسی، تهران، نشر مرکز، چ 2، 1372.
[4]- آبراهامیان، یرواند، ایران بین دو انقلاب، ترجمه محمدابراهیم فتاحی و احمد گلمحمدی، تهران، نشر نی، 1377.
تعداد بازدید: 622