05 اردیبهشت 1402
من احساس کردم باید روز چهلم [شهدای 19 دی 56] را بهتر و مؤثرتر از این برگزار کرد؛ لذا دست به کار شدم و در حدود امکانات خودم از ده ـ پانزده روز مانده به چهلم، با عدهای از تبریزیها تماس گرفتم. احساس من این بود که تبریز محیط آمادهای برای مبارزه علیه رژیم است و بعد از فوت مرحوم حاج آقا مصطفی، بسیار دنبال حادثه میگردند. بعد از آن در دهه محرم، عکسهای حضرت امام توزیع شد و شعارهای انقلابی در میان جامعه رواج یافت. ما فعالترین نیروهای جوان و مؤمن تبریزی را در دانشگاهها داشتیم. در تبریز، مرکزی به نام کانون مذهبی جوانان فعالیت میکرد که اغلب از دانشجویان دانشگاه تبریز تشکیل و جلساتی در منازل افراد برگزار میشد. البته این کانون همچنان در حال فعالیت بود و پس از پیروزی انقلاب هم با نظام جمهوری اسلامی همکاری میکرد. به هر تقدیر ما با بعضی از آن بچهها رفاقت داشتیم و در جلساتشان شرکت میکردیم و برایشان سخنرانی میکردیم. آنها هم اعلام آمادگی کردند که اگر علماء حرکتی انجام دهند، ما به دنبال ایشان حرکت میکنیم؛ حتی از جهت ساختن «کوکتل مولوتف» و اسفتاده از آن، اعلام آمادگی کردند.
من مصمم شدم که با شهید قاضی طباطبایی تماس بگیرم و ایشان را آماده کنم. منتها چون احتمال میدادم که تلفن منزل ما مورد کنترل ساواک باشد ـ که بعداً هم دانستم همینطور است ـ لذا از بیرون منزل با ایشان تماس گرفتم و قرار گذاشتیم که در جای دیگر باشند و صحبت کنیم. چون احتمالاً تلفن منزل ایشان هم کنترل بود. جایی را برای صحبت تعیین کردیم و من خدمت ایشان عرض کردم که باید کاری کرد. آن مرحوم گفت: من دستتنها کاری نمیتوانم بکنم. راست میگفتند و ما میدانستیم که ایشان ه از سمت شاهت تحت فشارند و هم آقای شریعتمداری. به ایشان عرض کردم: من هم معتقدم که نباید به تنهایی کاری کرد. باید حرکت، جمعی و گروهی باشد. گفت: به هر حال من حاضرم. من با مرحوم آقای پسندیده برادر امام صحبت کردم. ایشان گفت: از من کاری ساخته است؟ گفتم: نامهای برای آقای قاضی بنویسید. ایشان هم پذیرفت. نامه را توسط اخوی (سیدمحسن) به تبریز فرستادیم و امیدوار بودیم که بتوانیم از این راه، پای تمام علمای تبریز را به قضیه باز کنیم.
چند تن از بازاریان تبریز هم در آن ایام با ما در تماس بودند؛ یکی آقای حاج حسن حسیننژاد بود و دیگری آقای جعفر رضایی که در حال حاضر، در سپاه است. من با این عزیزان هم تماس گرفتم و آنها را از سفر برادرم به تبریز آگاه کردم؛ آنها هم خوشبختانه تمام امکانات را از ماشین و غیره در اختیار اخوی گذاشته بودند. بعد در طی جلسات متعددی که با حضور علماء تشکیل داده بودند، قرار شد اطلاعیهای تنظیم و پس از محکومیت فاجعه 19 دی قم، اعلام شودکه مجلس ترحیمی به مناسبت چهلمین روز شهادت شهدای قم در مسجد حاج میرزا یوسف آقا (که نام دیگر آن مسجد قزلی است) واقع در بازار منعقد است. این اطلاعیه به امضای حضرات آیات و حجج اسلام: سیدحسن انگجی، غروی، میرزا کاظم دینوری، قاضی طباطبایی، شیخ جواد سلطانالقرا و جعفر اشراقی رسید.
به هر تقدیر،این بزرگان مجموعهای از طرفداران حضرات آیات حکیم، خویی،امام و شریعتمداری را تشکیل میدادند و روی این حساب، اطلاعیه مزبور که اصل آن هم اینک در نزد من محفوظ است، اعلامیه وزینی از کار درآمد. اما در خصوص سخنرانی مجلس، کسی حاضر به این کار نشده بود و از این جهت، علما نگران بودند. اخوی به آنان گفته بود: شما فکر منبری نباشید. اگر کسی حاضر به این امر نشد، خودم سخنرانی خواهم کرد!
روز موعود ـ 29 بهمن 56 ـ فرا رسید و مردم به سمت مسجد میرزا یوسف حرکت کردند. در این حال رئیس کلانتری ناحیه شش تبریز، مستقر در بازار، دستور داد که در مسجد را ببندند. دوباره که مراجعه کرده بودند، دیده بود مردم همچنان در حال رفت و آمدند. اینبار با لحن گزندهای گفته بود: «مگر من نگفته بودم در این طویله را ببندید!» این کلام اهانتآمیز باعث شد که درگیری و کتککاری مختصری شروع شود منتها کار بالا گرفت و به تیراندازی و در نهایت کشته شدن یک نفر انجامید. وقتی که جوانان تبریز جسد به خون تپیده دوست و همشهری و همنوعشان را میبینند، آن را سر دست بلند میکنند و با فریاد: میکشم! میکشم! آنکه برادرم کشت، راه میافتند. درگیری ادامه پیدا میکند و مجدداً یکی از تظاهرکنندگان به دست پاسبانها به قتل میرسد. سرگردی که به مسجد اهانت کرده بود، حقشناس نام داشت و شروع تیراندازی هم از جانب او بود که یکی از گلولههای او نیز به یکی از تظاهرکنندگان اصابت کرد. از قضا بعد از پیروزی انقلاب، یکی از خواستههای اولیه مردم تبریز محاکمه این فرد بود که محاکمه و اعدام شد.
در ادامه تظاهرات و درگیری با مأموران، مردم به آتش زدن سینماها و بانکها پرداختند و نکته جالب توجهی که در این میان وجود داشت، این بود که مردم کاری به موجودی بانکها نداشتند. در ساعت چهار بعدازظهر شهر تبریز عملاً در اختیار مردم قرار میگیرد و نیروهای انتظامی برای بازگرداندن آرامش به شهر، ناچار میشوند از ارتش کمک بگیرند. ارتش هم کاری از پیش نمیبردو تظاهرکنندگان تمام شهر را دور میزنند و حتی در شرقیترین نقطه تبریز، به آتش زدن ساختمان حزب رستاخیز اقدام میکنند و در کل، هیچ مرکز مهمی در شهر باقی نمانده بود که لااقل شیشهاش نشکسته باشد.
منبع: خاطرات آیتالله سیدحسین موسوی تبریزی (دفتر اول)، تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، عروج، 1384، ص 409 - 412.
تعداد بازدید: 304