12 اردیبهشت 1402
احمد از من [دکتر فاطمه طباطبایی] خواست از برنامههای پیش آمده و تصمیماتی که گاهی مطرح میشود، با کسی حرف نزنم. با اتوبوس فاصله نجف تا کربلا را در یک ساعت طی کردیم. در تمام این مدت دچار دلشوره و نگرانی بودم. هنگامی که بازگشتیم احمد گفت: ما دو روز دیگر از عراق میرویم. شوکه شدم. متحیر پرسیدم: چه اتفاقی افتاده است؟ گفت: در این دو روز وضع بدتر شده، محاصره شدیدتر شده طوری که مأموران بعثی اجازه ندادهاند کسی به دیدن آقا بیاید و خانه در محاصره است. آنها از آقا خواستهاند از مصاحبه با خبرنگاران و سخنرانی، خودداری کنند و هیچ بیانیهای صادر نکنند بدینترتیب آقا را در خانه خودش زندانی کردهاند. با این حال امام نگران دوستانشان میباشند و میگویند: میترسم برای دوستان مشکلاتی پیش آید و بعثیها در آینده دست به فعالیتهای بدتری علیه آنان بزنند. پس هر چه زودتر من باید از اینجا بروم. از همینرو تصمیم آقا این است که به سوی کویت حرکت کنیم و در آنجا بمانیم.
شنیدن این خبر برایم بسیار سخت بود. احمد در ادامه گفت: ما گذرنامههایمان را به آقای دعایی دادهایم تا روادید بگیرد.
من که متعجب شده بودم پرسیدم: فکر میکنی با خروجتان موافقت کنند؟ گفت: نمیدانم چه خواهد شد. ممکن است به سبب تعهداتی که میان دولت عراق و شاه برقرار است ممانعت کنند. به هر حال این تصمیمی است که آقا گرفته و البته برنامهریزیهایی هم کردهاند. باید دقت کنیم کسی از این موضوع مطلع نشود. اگر ما رفتیم، تو در خانه تنها نمان! نزد خانم برو! سرنوشت ما معلوم نیست، اگر تمایل داشتی به ایران بازگرد. فرزندم که به دنیا آمد بگو پدرش خیلی دوستش دارد. به خانم هم گفتهایم هر کاری خودشان خواستند و صلاح دانستند، انجام دهند. شنیدن و تحمل این حرفها خیلی مشکل بود. لحظات دشوار و سختی بود. تلاش کردم نگرانی خود را به احمد منتقل نکنم، ولی ظاهراً رنگ رخساره خبر از حال درون میداد؛ احمد، بار دیگر وضعیت مبارزه و وضع زندگی خودش را مرور کرد و گفت: امروز به مرحله حساستری رسیدهایم. البته از ابتدای زندگی، مشکلاتی وجود داشت و به خاطر نامعلوم بودن سرنوشتم همیشه نگران شما بودم اما امروز به دلیل اینکه همراه امام هستم و ایشان پشت پا به همه چیز زده از حوزه درس و مرجعیت و زندگی، گذشته و راه مهاجرت در پیش گرفته است؛ وضعیت، بسیار دشوارتر و ابعاد مخاطرات بیشتر و وسیعتر است. تو باید بیش از پیش محکم باشی. البته دینداری و حقیقتطلبی سختی دارد. انسان شدن به سادگی حاصل نمیشود. عبور از بحران انسان را قوی و محکم میسازد. پس هراس به دل راه نده و تنها به خدا توکل کن برایم دعا کن و به فرزندم که در راه داری، بگو بابا احمد دوستت دارد. حسن را هم در آغوش گرفت و بوسید و به او گفت: در نبود من مراقب مادرت باش!
در حالی که گیج و مبهوت بودم به خانه آقا رفتم. صلابت و آرامش آقا آرامم کرد، بهطوری که فقط به دوری از آنها میاندیشیدم.
آن شب [شب آخر] با معصومه خانم، بچهها و فریده خانم که از لبنان آمده بود، در خانه امام ماندیم. آقا مانند همیشه سر ساعت معین جمع ما را برای استراحت ترک کردند و هنگام برخاستن به ما گفتند: من همه شما را به خدا میسپارم و از همگی حلالیت میطلبم. صبور باشید! رفتن من یک تکلیف الهی است؛ من نمیتوانم با سکوت از تکلیف الهی شانه خالی کنم. نمیتوانم برای داشتن زندگی راحت سکوت کنم. در این صورت چگونه میتوانم جواب خدا را بدهم؟ یک ساعت و نیم مانده به اذان صبح طبق برنامه همیشگی برای نماز شب برخاستند. پس از نماز صبح، راهی سفر شدند. هنگام خداحافظی بار دیگر همه را به ایستادگی و استقامت دعوت کردند و گفتند: سعی کنید قیام و قعودتان برای خدا باشد. «قیامالله» قیامی است که هیچگونه خسران و زیانی ندارد. قیام برای خدا، زمان و محدوده مشخص و معینی ندارد و در هر جا و در هر زمان انسان مخاطب خداوند است، که فرمود: «قُلْ إِنّمَا أعِظُکُم بِوَاحِدَهٍ أن تقوموا لِلهِ مَثْنی وَ فُرادی».
بیتردید چنین برداشت و تفسیر از آینه شریفه، میتوانست سبب نشاط و شکیبایی و رضایت ایشان در زندان، تبعید و اینک در سفر نامعلومی که پیش رو دارند، باشد.
پس از اینکه آنها از خانه بیرون رفتند به کوچه نگاهی انداختم. افزون بر دوستان طلبه، یک فرد غیرمعمم هم در آن میان توجهم را جلب کرد. از احمد پرسیدم این آقا کیست؟ پاسخ داد: دکتر یزدی است. از آمریکا برای دیدار با آقا آمده بود که او را نیز با خود میبریم.
پس از رفتن آنها ما نیز هر کدام به گوشهای پناه بردیم. مدتی گذشت، خانم همه را برای صرف صبحانه فراخواندند. هر کس چیزی میگفت و تحلیلی میکرد. یکی میگفت: بسیار بد شد. دیگری میگفت مبارزه این مشکلات را نیز در پی دارد. کس دیگری میپرسید چرا کویت؟ و باز میشنیدم حتماً ناگزیر به انتخاب آنجا بودهاند. باری پرسش و پاسخهای کسلکننده ادامه یافت تا اینکه خانم وارد شدند و گفتند صحبت کردن درباره تصمیمی که گرفته و اجرا شده است، سودی ندارد. پس اوقات خود را با اینگونه بحثهای بیفایده تلخ نکنید.
یکی دوساعت به ظهر مانده بود که در خانه به صدا درآمد. خانمی از دوستان در حالی که بسیار ناراحت و نگران بود، وارد شد. ما بنا به سفارش احمد باید تا زمان استقرار آقا در کویت از سفر ایشان حرفی نمیزدیم. او گریهکنان پرسید: آقا کجا هستند؟ مریم با خونسردی پاسخ داد: در جایگاهشان. او باز پرسید: مطمئنی؟ مریم هم گفت: بله.
آن خانم وارد حیاط شد و دید همه ما نشستهایم. احوالپرسی مختصری کرد و خداحافظی کرد و رفت. پس از چند دقیقه دوباره در زدند. خدمتکار در را باز کرد. خانم دیگری با چشمان گریان پرسید: آقا کجایند؟ کارگر خانه هم پاسخ داد: همان جایی که باید باشند. او باز پرسید: میتوانم به اتاق ایشان بروم؟ پاسخ شنید که بله، اما باید اجازه بگیرم. آن خانم هم منصرف شد و بازگشت.
او رفت. پس از چند دقیقه، همسر یکی دیگر از همراهان امام آمد. پس از احوالپرسی پرسید: چه خبر؟ گفتیم: شما چه خبر دارید؟ گفت: من خانه یکی از دوستان بودم، بسیار ناراحت بود. پرسیدم: چرا؟ گفت: نمیدانم. حرفی نزد. از خانم خواست اگر اجازه دهند بروم او را اینجا پیش ایشان بیاورد، تا مانند همیشه با صحبتهای خانم آرامش پیدا کند و رفت.
او با دوستش که از خودش جوانتر بود برگشت. پس از سلام و تعارف با گریه گفت: شوهرم کارهایی غیرعادی انجام داده و هفت، هشت روز است اوقاتش بسیار تلخ است. هر چه از او میپرسم، پاسخی نمیدهد. آهسته میآید و میرود. اینها را تحمل کردم، اما دیشب که به خانه آمد، تعدادی تخممرغ خریده بود. پرسیدم اینها برای چیست؟ پاسخ نداد. آنها را پخت و در سبد گذاشت. نیمهشب بیدار شدم دیدم از او خبری نیست.
خانم جوانتر پس از شنیدن صحبتهای دوستش گفت: شوهر من نیز همینطور شده؛ چند روز گذشته رفتارش غیرعادی شده است. دیشب با مقداری گوجهفرنگی به خانه آمد، آنها را شست و در سبدی گذاشت. هر چه پرسیدم برای چه این مقدار گوجه خریدی، پاسخی نداد و نیمهشب از خانه رفت.
آنها افزودند: برخاستیم و به خانه دوست دیگرمان رفتیم که ببینیم آنجا چه خبر است. چیزی از وضع خودمان نگفتیم. پرسیدیم تنهایی؟ حاج آقا خانه نیست؟ او پاسخ داد دست به دلم نگذارید که دیوانه شدم. پرسیدیم چه شده؟ گفت: برای اینکه دیشب همسرم با خلقی تنگ و بیحوصله به خانه آمد، هر چه از او میپرسیدم، پاسخی نمیداد. گفتم: فردا وقت دکتر دارم. باید به بغداد بروم. گفت: از دوستانت کمک بگیر. خودت را جای کسانی بگذار که شوهرانشان شهید شدهاند و یا در زندانند. در میان این گفتوگوهای سرد، دیدم مقداری خیار خریده است. آنها را شست و در ظرفی گذاشت. هر چه پرسیدم این مقدار خیار برای چه خریدی؟ جوابی نداد. صبح که از خواب بیدار شدم، دیدم خیارها را برداشته و رفته است.
خانمها ادامه دادند: به خانه دوست دیگری رفتیم. او ابتدا به روی خودش نیاورد که اتفاقی افتاده است. از او نیز پرسیدیم چه خبر؟ آقا کجاست؟ او که از ما خوددارتر بود و تلاش میکرد بر خود مسلط باشد، پاسخ داد: وقت درس است، من نیز مشغول آماده کردن ناهار هستم. با خود گفتیم شاید شوهر او همراه همسران ما نرفته است.
دوست دیگر را دیدیم که وضع او نیز به همین منوال بود، با ابروهای گره خورده و اوقات بسیار تلخ. پرسیدیم چرا ناراحتی؟ پاسخ داد: دیشب شوهرم یک بسته نان خرید و به خانه آورد و نیمه شب خانه را ترک کرد.
از مجموعه سخنان این خانمها ما نیز دریافتیم که شماری از شاگردان امام، همراه ایشان نجف را ترک کردهاند خریدهایشان نوعی تقسیم کار برای تأمین آذوقه میان راه بوده است.
آنها هم متوجه شدند که جملگی مسئله و درد مشتریک دارند، مسئلهای که راهحلی برای آن نمییافتند. با تعجب میگفتند: آخر این چه نوع سفر رفتن است؟ چرا بیخبر؟ مگر هر وقت قصد مسافرت داشتند و به ما میگفتند، مانع ایشان میشدیم که حالا چنین کردهاند. باری نزدیک اذان ظهر همگی با ناراحتی و انبوهی از پرسشهای بیپاسخ به خانههای خود بازگشتند و در انتظار بازگشت همسرانشان ماندند.
شب فرا رسید و هیچگونه خبری از مسافران نرسید. به شدت نگران بودیم. خانم میگفتند شاید در راه ماندهاند تا استراحت کنند و غذا بخورند و یا نماز بخوانند و شایدهای دیگری از این دست تا بلکه بتوانند از نگرانیها بکاهند، اما سودی نداشت. لحظه به لحظه مضطربتر میشدیم. تا آنکه پیک خوشخبری وارد شد. نام او را به یاد نمیآورم. او آمد و گفت: مسافران همگی سلامت هستند و از من خواستهاند به خانه اطلاع دهم تا یک غذای ساده برای آقا درست کنید. من تا دو ساعت دیگر برمیگردم و آن را میبرم. ما درحالی که از خبر سلامت آنها آگاه و شاد شدیم اما از پیام تهیه غذا به شدت نگران شدیم و دریافتیم که امام به کویت نرسیدهاند. تنها راه، پرسوجو همان قاصدی بود که شب برای بردن غذا به خانه میآمد. اما او نیز چیزی نگفت. هنگامی که آمد از او پرسیدیم: اکنون کجا هستند؟ گفت: نمیدانم. گفتیم تو چگونه باخبر شدی؟ گفت: به من تلفن زدهاند. گفتیم پس حالا این غذا را کجا میبری؟ او که مایل بود رازدار باشد و سخنی نگوید. پاسخهای دوپهلویی میداد، ولی دلشوره و نگرانی ما اجازه نمیداد که از پرسش دست برداریم. باز پرسیدیم: بالاخره میدانی که این ظرف غذا را کجا باید ببری؟ حالا پیام را تلفنی به تو رساندهاند، اما غذا را که باید به جایی تحویل بدهی؛ آنجا کجاست؟ او که اصرار ما را دید گفت: قضیه این است که آقا تا مرز کویت رفتند، ولی دولت کویت مانع ورود ایشان به آن کشور شد. از اینرو مجبور به بازگشت شدهاند. حالا در بغداد تا از آنجا به جایی دیگر بروند، من براستی نمیدانم آنها کجا هستتند؟ قرار است من هم به سوی بغداد بروم تا در جایی که خواهند گفت به آنها برسم.
با شنیدن این خبر، نگرانیمان شدت گرفت. نگران از اینکه، اگر دولت عراق در حالی که مُهر خروج به گذرنامه امام و احمد زده شده است، اجازه ورود ندهد، چه میشود؟ اگر هم اجازه ورود بدهد، افزون بر خستگی راه و تحمل گرما، برگشت امام به نجف آن هم در وضعیت و موقعیت علمی، سیاسی و اجتماعی ایشان بسیار دشوار است، چرا که با وجود کتمان دوستان، چند ساعتی بود که خبر خروج ایشان فاش شده بود و این مطلب از گوشه و کنایههایی که برخی از آنها میزدند، قابل فهم بود. بنابراین با بازگشت آقا به نجف، افزون بر شنیدن سرزنشها و ملامتها باید در انتظار برخوردهای شدیدتر مقامات عراقی با امام و همراهان و دوستان ایشان نیز باشیم.
منبع: طباطبایی، فاطمه، اقلیم خاطرات، تهران، پژوهشکده امام خمینی و انقلاب اسلامی، مقاونت پژوهشی، 1390، ص 422 - 428.
تعداد بازدید: 319