24 شهریور 1403
[بهمن 57 - عباسآباد محمدشهر] برادرهایم برای تظاهرات به تهران رفته بودند. خبردار شدیم که مردم در فلکه اول مردآباد، جلوی نظامیهایی که عازم تهران بودهاند را گرفتهاند. ساعت حدود 9 صبح بود که معتمد محل از بلندگوی مسجد صاحبالزمان(عج) اعلام کرد: «برای دفاع احتیاج به کوکتول مولوتف داریم.»
به هر ماه تعداد از بچهها خانه به خانه در میزدیم تا صابون و بطری جمع کنیم؛ بطریهای خالی نوشابه و آبلیمو. بعد آنها را میبردیم عباسآباد، خانه خواهرم خدیجهسادات که در باغی بزرگ بود. زنها همه آنجا جمع شده بودند. به ردیف در حیاط نشسته بودند، صابون رنده میکردند و داخل شیشهها میریختند. بعد آنها را پر از بنزین میکردند و بعد از کار گذاشتن فتیله، درهایشان را محکم میبستند. کوکتولمولوتفها را برای مردها آماده میکردند تا بتوانند در برابر ارتشیها از خود دفاع کنند. وقتی شنیدیم نیروهای ارتشی رسیدهاند سر عباسآباد، کنجکاو شدیم از آنها بیشتر بدانیم. شوهرخواهرم آقای حسینی که از آنجا آمده بود، گفت: «میگویند گارد جاویدان شاه هستند و از کرمانشاه آمدهاند.»
مردم چون شنیده بودند که با رسیدن این نیروها به تهران، پیروزی انقلاب غیرممکن خواهد شد، سعی میکردند به هر وسیلهای جلوی آنها را بگیرند. امام هم فرموده بودند: «باید نظامیها را خلع سلاح کنید و اجازه ندهید که قوای کمکی به تهران برسند.»
رژیم بختیار از تهران ناامید شده بود، مخصوصاً زمانی که نیروی هوایی به دست مردم افتاد. نیروی زمینی هم که اکثراً سرباز بودند، از پادگانها فرار کرده بودند. تنها پشتگرمی بختیار به نیروهای گارد بود، نیروهایی که مدت مدیدی روی آنها سرمایهگذاری شده بود. مردم میدانستند که اگر پای آنها به تهران برسد به مردم رحم نخواهند کرد.
اینطور نبود که مردم بگویند جان پدران، فرزندان و برادرهایمان در تظاهرات تهران در خطر است. آنها در واقع دینشان را در خطر میدیدند. دیگر خسته شده بودند و جانشان را کف دست گرفته بودند.
آن روز در حیاط، خانمها دو دسته شده بودند. یک دسته فقط صابون رنده میکردند. دسته دیگر صابونهای رنده شده را همراه بنزین داخل شیشهها میریختند و کوکتولمولوتفها را آماده میکردند. ما هم که کوچکتر بودیم، زیر دست آنها کار میکردیم. شیشههای آماده را از زنها میگرفتیم و در جعبه نوشابه یا تشت میچیدیم. بعد آنها را به مردها میدادیم که برسانند سر عباسآباد.
صدای تیرها کاملاً واضح به گوشمان میرسید. به زنها و بچهها اجازه نمیدادند به آنجا بروند و ما خبرها را لحظه به لحظه از کسانی که میرفتند و میآمدند، زبان به زبان میشنیدیم. هراز گاهی خبر میآوردند که فلان کس زخمی و یا فلانی شهید شد.
مردم دست خالی نبودند اما سلاح گرم هم نداشتند. صبح مردها را دیدم که با بیل، تیشه، چنگک و چیزهای دیگر، میدوند سمت سر عباسآباد، آنطور که میگفتند، جاده را با خاک و آهن و سنگ و هر چه که دم دستشان بوده، بسته بودند.
نیروهای ارتشی که رسیدند سر عباسآباد، برای پراکنده کردن مردم، شروع به تیراندازی کردند. تیرها هوایی بود، چون خود آنها هم از مردم میترسیدند؛ شاید هم به خاطر آن که آن محل نزدیک شعبه نفت بود، میترسیدند آتشسوزی شود و دامن خودشان را بگیرد. بعد که مردم حمله کردند، ارتشیها تعدادی از آنها را زخمی و یا شهید کردند.
عاقبت همه از سرباز و درجهدار، مجبور شده بودند به طرف زمینهای کشاورزی سمت جعفرآباد فرار کنند. بعد مردم با همان کوکتلمولوتفهایی که ما درست کرده بودیم، ماشینهای آنها را آتش زده بودند. فردای روز درگیری، ما هم رفتیم و ماشینهای نیمسوخته را نگاه کردیم. بیشتر آنها نفربر و جیپ بودند. آن روز 22 بهمن بود.
منبع: محمودی، خانزاد، صلای صبح: تاریخ شفاهی وقایع 19 تا 22 بهمن 1357 در کرج، تهران، سوره مهر، 1392، ص 36 - 38.
تعداد بازدید: 106