05 آبان 1403
جالب این است، که من [حجتالاسلام اکبر حمیدزاده گیوی] تا آن روز، که به سربازی اعزام شدم و به پادگان رفتم نمیدانستم که امام موقعیت شناخته شدهای در خود کازرون دارد. این که پرسش میشود، اعلامیهها و اطلاعیههای امام، از چه راهی به دست من میرسید، در آن مقطع و در داخل پادگان، از طریق بچههای کازرون، اطلاعیههای امام را دریافت میکردیم، که گویا افسران جوان، درجهدارها و خود سربازان، بهویژه سربازان بومی، نقش مؤثری در این کار داشتند.
مخصوصاً این که، صبحی از خواب بیدار شدم و در کنار بالش سربازی، روی تخت، یک کاغذ تاشدهای را دیدم، که تعجب کردم. آهسته آن را برداشتم و به سمت دستشویی رفتم، که جای امنی برای خواندن آن پیدا کنم، وقتی که آن را باز کردم، احساس شور و شعف کردم و چشمم روشن شد، وقتی که نام مبارک امام را پای اعلامیه دیدم. در این اعلامیه آمده بود: «شما ای محصلین علوم دینی ای فضلا و روحانیون حوزههای مقدسه به خصوص حوزه مقدسه قم! از این اهانتها و آزارها نهراسید. شما که امروز پاسداران اسلام و قرآنید وظیفه دارید این سنگر مهم را که آماج تیر اجانب و عمال آنهاست، حفظ نمایید و با کمال دلگرمی و اتکال به خداوند متعال و استمداد از ارواح مقدسه صاحبان شریعت و حفاظ قرآن، به کار خود که تحصیل فقه اسلام، تهذیب اخلاق، تنویر افکار و هدایت ملت ستمدیده است، ادامه دهید که خدای متعال با شماست. شما ای سربازان غیور ولیعصر ـ عجلالله تعالی فرجه ـ که به سربازخانهها کشیده شدهاید! با کمال شجاعت تعلیمات نظامی را تحکیم کنید؛ باشد که چون حضرت موسی(ع) که در آغوش فرعون بزرگ شد و اساس ظلم و جور او را درهم پیچید، شما هم روز مناسبی تحت دستور مقام صالحی بتوانید این دستهای خبیث را قطع، و این ریشههای فساد و ظلم را از بیخ و بن برآورید. من مصایب و فجایعی را که از طرف دستگاه جبار هر روز بر این کشور بلازده و ملت ستمدیده وارد میآید به عموم مسلمانان تسلیت میگویم. خداوند متعال قطع ید اجانب را از بلاد مسلمین و خصوص ایران بفرماید، و توفیق سعادت به ملت اسلام عنایت فرماید.
والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته». روحالله الموسوی الخمینی
حال اینکه اعلامیه ربطی به سربازی این طلبهها داشت و یا این که در گذشته صادر شده بود و توسط انقلابیون، تکثیر و در اختیار ما قرار گرفته بود، بحث تاریخی خودش را دارد، ولی به هر حال با این مضمون بود که، فرزندان من، شما را به سربازخانهها بردند، جلوی درس و بحث و رشد علمی شما را گرفتند، اما به خدا اتکال کنید، فنون نظامی را یاد بگیرید و آنچنان که موسی در دامن فرعون رشد کرد و در براندازی فرعون و فرعونیان، نقش خودش را ایفا کرد، شما نیز باید بدون ترس و با همه توان رسالت خودتان را ابلاغ کنید. فرض بفرمایید اگر این اعلامیه برای سال 42 هم صادر شده باشد، چون مضمون الهامبخشی داشت و یک هدف را دنبال میکرد که آن روحیه دادن به طلبههای سرباز بود، بنابراین خیلی تفاوت نمیکند و تکثیرکنندگان آن، به جا و به موقع تکثیر کرده، حتی درون پادگان نظامی فرستاده بودند، که البته من آن چنان هیجانزده بودم، که حتی تاریخ آن هم برای من مهم نبود، مضمون آن اهمیت داشت و لذا چندان توجهی به تاریخ آن نکردم.
حالا شما فکر کنید در خود کازرون و یا حتی در داخل پادگان، این اعلامیه امام را تکثیر کردند، که نه زیر بالش من، بلکه زیر بالش دیگران هم قرار دادند. البته من جرأت نکردم با کسی صحبت بکنم، لابد زیر بالش دیگران هم گذاشته بودند، آنها هم در فضای خوف و خفقان پادگان، جرأت گفتن به کسی را نداشتند، یا مثلاً هر گروهانی زیر بالش یک نفر، نمیدانم، چون فضا، فضایی نبود که بتوانیم بازگو کنیم. من آن روز، به هر حال اعلامیه را که خواندم، گویا زمین بودم و به آسمان اوج گرفتم، یعنی یک روحیه شاداب، دیگر آن کلاغپر، کلاغپر تنبیهی نبود، دیگر آن قدم آهسته، خودسازی بود. نوعی پرداختن به همان چیزی بود، که امام فرموده بود. آن هم در حالی که ما انتظار داشتیم از طریق مراجع قم، یک اقدامی بشود، الحمدالله هیچ اقدامی نشد. به هر حال همه طلبههایی که در پادگان بودند هم سطح نبودند، نه از نظر درسی برابر بودند. و نه از نظر باور انقلابی و لذا احتیاج به تزریق انرژی داشتند، که ظاهراً هیچ خبری نبود. تا این که چند روزی گذشته بود و در واقع افراد خودشان را با شرایط جدید تطبیق داده بودند، که گفتند یک هیئتی از طرف آقای شریعتمداری آمدهاند و میخواهند با این طلاب دیدن کنند. ما رفتیم و معلوم شد، که از طریق آقای شیخ غلامرضای زنجانی آمدهاند. ایشان با رئیس اوقاف وقت دکتر آزمون همراهی کرده و دکتر آزمون هم، رهنمودی دادهاند، که اگر طلبهها میخواهند، آزاد شوند و برگردند سر درسشان، نامهای به اعلیحضرت بنویسند، رونوشت آن را هم به من بدهند و به اشتباه خودشان اعتراف کنند و بگویند که ما را فریب دادند و تغییرات دیگری، که همه دیکته شده بود و شاید یک برنامه تبلیغی خاصی هم برای آن پیشبینی کرده بودند. با آن اعلامیهای که از امام دیدیم و آن رشد روحیهای که برای امثال من به وجود آمده بود، حالا آمدهاند پیشنهاد میکنند که به اعلیحضرت نامه بنویسید، که فدای خاک پاک مبارک، اشتباه کردیم و ما را فریب دادند. ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا، خوب من و عدهای از آقایان، از آن جلسه بلند شدیم، تعدادی از طلبهها، طبیعتاً متأثر از تفکری بودند، که امثال آقا شیخ غلامرضای زنجانی داشتند. با بعضی دوستان که صحبت کردم، بنابراین شد که هیچ کدام نامه ننویسیم، یعنی این کار را در تضاد با باور خویش. به امام دیدیم. بعد، برای ما معلوم شد، کسانی تحتتأثیر قرار گرفته و نامه پیشنهادی را نوشتهاند، غافل از این که «ما شاءالله کان و مالم یشأ لم یکن» این اراده خداست، که در امور اثر گذار است، و «أزمه الأمور طُراً بیده»، به قول حکیم سبزواری رشته امور عالم به دست خداوند است.
و من آن روز، برای دوستان خودم، در آن گروهان، جریان یوسف را اشاره کردم، که در قرآن کریم آمده است؛ که یوسف به یکی از آن دو زندانی، که در آستانه آزادی قرار گرفته بود، گفت: «... اذْکُرْنی عِنْدَ رَبَّکَ فَأَنّساهُ الشَّیْطانُ ذِکْرَ رَبَّهِ فَلَبِثَ فِی السَّجْنِ بَضْعَ سِنینَ» مرا نزد مولای خودت یاد کن. یعنی این که پیش عزیز مصر که رفتی، به یاد من باش. البته یوسف(ع) یقین داشت، که خداوند پاک، ارحم الراحمین است و دعای او را اجابت خواهد کرد، اما سختیهای زندان او را واداشت، به جای خدا، به آدمی پناه برد، که خودش در پرتو مشیت خدا، ادامه راه میداد، یعنی این که گمان برد، وقتی رفیق زندانیش نجات خواهد یافت، پس میتواند از او نزد ملک، شفاعت نماید، که شیطان هم، آن یادآوری را فراموشاند و یوسف چند سال دیگری در زندان ماند.
به هر حال هم ما ماندیم و هم آنهایی که نامه نوشتند و گمان بردند، که از غیر خدا کاری ساخته است و فکر کردند با غلط کردم، فریب خوردم، اشتباه کردم و عذرخواهی میکنم، فردا سر زندگی و درس و بحثشان خواهند بود، که قرآن کریم در توصیف چنین کسانی میفرماید: «الَّذینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیاهِ الذُّنْیا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً» آنان کسانی هستند، که کوشش ایشان، در زندگی دنیا، بیحاصل بود و خود میپنداشتند، که کار نیک انجام دادهاند.
چه وضعیتی پیش آمد، الان دقیق به یاد ندارم، ولی در یک مناسبتی، تولدی و یا وفاتی اجتماعی از سی و چند نفر تشکیل داده شد، که اجازه دادند من سخنرانی بکنم. گویا میخواستند، ما را تقسیم کنند، بله موقع تقسیم فرا رسیده بود و جمع دوستان حضور داشتند، من هم به مناسبت از صبر و پایداری سخن گفتم و این که پایان شب سیه سفیدی است و بعد این آیه را مورد اشاره قرار دادم که: «وَ آن لَوِ اسْتَقامُوا عَلَی الطَّرِیقَهِ لَأَسْقَیْناهُمْ ماءً غَدَقا» که اگر خدا باوران در صراط مستقیم خدا باوری پای بفشرند پروردگار عالم، شهد گوارای پیروزی را بر آنها خواهد چشاند و در پایان صحبتم گفتم: بگذر این روزگار تلختر از زهر، بار دگر روزگار چون شکر آید. یادم هست که اشک همه را در آوردم. در این مدت بعضی از دوستان فرار کردند، ولی مجدداً دستگیر شدند و در میدان صبحگاه شلاق خوردند. البته هر کس که فرار میکرد، این مجازات در رابطه با او به اجرا در میآمد و ربطی به طلبهها نداشت. سرباز فراری را میبردند، شلاق میزدند، ولی یک کار دیگری که کردند و آن خالی کردن دقدلی از قم و طلبهها بود، این بود که لباسهای ما را جمع کردند و در وسط میدان صبحگاه آتش زدند. استدلال آنها این بود که طلبهها، لباسی برای فرار نداشته باشند و با لباس سربازی هم، هر جا که بروند، دژبان حضور دارد و میتوانند به سادگی سرباز فراری را شناسایی کرده، دستگیر نمایند. من دوران سربازی را پس از اعلامیه امام، بهعنوان یک دوره آموزشی پشت سر گذاشتم، یعنی به گوارایی سپری کردم. در حالی که، پیش از دیدن دست خط امام، احساس بیگاری میکردم و فکر میکنم برای نوع دوستانم، هم چنین باوری شکل گرفته بود. بحمدالله تا پایان سربازی، که با ماجراهای عجیبی روبرو شدم، همین روحیه را داشتم، بدون آن که کمترین وادادگی، در رفتار و کردار انقلابی پیش آید.
منبع: حمیدزاده گیوی، اکبر، خطیب انقلابی: اندیشهها و خاطرات حجتالاسلام والمسلمین اکبر حمیدزاده گیوی، تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی مؤسسه چاپ و نشر عروج، 1398، ص 120 - 124.
تعداد بازدید: 79