05 فروردین 1404
از آنجایی که شهید بروجردی بزرگوار ارتباط گسترده و مؤثری با بزرگان انقلاب از جمله شهید مفتح و شهید مطهری داشت، در ارتباط با بازگشت حضرت امام به کشور از تشکل ما نیز برای مشارکت در مأموریتهای مرتبط با آن دعوت به عمل آمد. از جمله همانطور که میدانید، برنامه این بود که حضرت امام به محض نشستن هواپیما، از فرودگاه به بهشتزهرا(س) بروند و در آنجا سخنرانی کنند. به همین دلیل شهید بهشتی، بنده و شهید بروجردی را به جلسهای دعوت کرد و گفت: «آیا شما میتوانید مسئولیت حفاظت از امام در مسیر فرودگاه تا بهشت زهرا(س) را بر عهده بگیرید؟»
ما جواب مثبت دادیم. شهید بهشتی پرسیدند: «برای انجام این کار به چه چیزهایی نیاز دارید؟» شهید بروجردی پاسخ داد: «ما هیچ چیزی نیاز نداریم.» شهید بهشتی شگفتزده پرسید: «چطوری به چیزی نیاز ندارید؟» و شهید بروجردی مجدداً در پاسخ گفت: «تنها چیزی که از شما درخواست میکنیم آن است که ما و تشکلمان همچنان گمنام باقی بمانیم. نیازی نیست اسمی از ما برده شود. اصولاً نیازی نیست ذکر شود که حفاظت از امام در مسیر فرودگاه به بهشتزهرا(س) بر عهده چه کسانی بودند.»
این درخوست و این گفته نیز نشان از بزرگواری کمنظیر شهید بروجردی داشت. چرا که بسیاری از گروهها دوست داشتند جای ما باشند و از این مشارکت و این نقشآفرینی برای یافتن جایگاه و اعتباری در نظام و در بین مردم استفاده کنند. جالب است بدانید در همین رابطه سازمان مجاهدین نیز پیشنهاد داده بود که این تشکیلات حفاظت از امام را بر عهده داشته باشد. جالب اینکه همزمان با ارائه پیشنهاد خود، مطرح کرده بودند که ما نیاز به تعدادی سلاح داریم. آنها حتی مدعی شده بودند که در ماجرای دستگیری تقی شهرام، سلاحهایشان لو رفته و توسط حکومت ضبط شده است. ضمناً آنها شرط دیگری را هم برای نقشآفرینی در حفاظت از حضرت امام مطرح کرده بودند. مبنی بر اینکه اگر این مسئولیت بر عهده آنها گذاشته شود، آنها در طول مسیر و در فواصل مشخصی، پرچ سازمان خود را نصب خواهند کرد و این نقشآفرینی و مسئولیت را از طریق جراید، رادیو و سایر رسانهها به اطلاع عموم خواهند رساند. بیان این درخواستها قطعاً ذهن مخاطبان را نسبت به بزرگواری شهید بروجردی بیشتر آشنا میکند.
در هر صورت پس از جلسه مذکور، این مسئولیت مهم بر عهده تشکل صف قرار گرفت. بر این اساس ما چندین بار مسیر فرودگاه تا بهشت زهرا(س) را بررسی کردیم تا خطرات و تهدیدهای احتمالی و نقاط آسیبپذیری را که ممکن بود از سوی معاندین مورد استفاده قرار گیرد،مورد شناسایی قرار دادیم. شهید بروجردی با پذیرش این مسئولیت، بار سنگینی را روی دوش خود احساس میکرد و همةما مُصر بودیم که از این مأموریت سربلند بیرون آییم. بحمدالله همینگونه هم شد و توانستیم به خوبی در کل مسیر ماشین حامل حضرت امام را مورد محافظت قرار دهیم.
شاید ذکر این نکته برای مخاطبان عزیز جالب باشد که مسعود رجوی از سازمان مجاهدین، موسی خیابانی، ابریشمچی، محسن رضایی و پدر ایشان و تعداد دیگری از افراد در کمیته استقبال، مرحوم آیتالله طالقانی را همراهی میکردند. خداوند ایشان و شهید منتظری را رحمت کند. به اعتقاد بنده با توجه به شرایط فعلی، خداوند خیلی این بزرگواران را دوست داشت که در آن زمان افتخار شهادت را نصیبشان کرد.
بگذریم و به بحث اصلی بازگردیم. همانطور که عرض کردم، پس از واگذاری مسئولیت حفاظت از امام به تشکل صف، ما بررسیهای گسترده و دقیقی را انجام دادیم و طرح بسیار کارآمدی را خدمت آیتالله بهشتی ارائه دادیم. آن روز مرحوم بهشتی پس از آنکه شنیدند طرح ما آماده و تحویل داده شده، از اتاقی که در آن جلسهای برگزار بود، خارج شدند. سپس طرح را مطالعه کردند و رو به من گفتند: «آقای تحیری چقدر به طرحی که ارائه کردهاید، اعتماد و اطمینان دارید؟» بنده پاسخ دادم: «کاملاً اطمینان داریم، چراکه تمام مسائل و جوانب را مدنظر قرار دادهایم و انشاءالله به لطف خداوند مشکلی پیش نخواهد آمد.» ایشان گفت: «خیلی محکم صحبت میکنید!» عرض کردم: «بله، به خاطر اینکه این مأموریت را بسیار جدی گرفتیم و تمام اقدامات لازم را پیشبینی کردیم. انشاءالله خداوند خودش کمک میکند تا روسفید شویم.»
در آن جلسه آیتالله طالقانی شهید مفتح و جمعی از بچههای سازمان مجاهدین که نفاق خود را بعدها به خوبی نشان دادند، حضور داشتند. شهید بهشتی طرح را با خود به داخل جلسه برد تا اعضای کمیته استقبال درباره طرح تصمیمگیری کنند. حدوداً نیم ساعتی امر بررسی طرح ما طول کشید. در تمام این مدت بنده و شهید بروجردی در راهرو قدم میزدیم. بعد از این زمان شهید بهشتی و مرحوم طالقانی از اتاق بیرون آمدند. شهید بهشتی گفت: «آقای طالقانی از جلسه بیرون آمدهاند تا شما را ببینند. ایشان دوست داشتند ببیند چه گروهی طراح این طراح بوده است. بعد رو به آقای طالقانی گفت: این دوستان علیرغم سازمان مجاهدین برای پذیرش این مسئولیت هیچ درخواستی هم ندارند. برعکس، شما و گروه مورد حمایتتان درخواستهایی را مطرح کردهاید.»
شهید بهشتی بحث کوتاهی با مرحوم طالقانی کردند و در این بحث، اصرار شدیدی را از خود برای واگذاری مسئولیت به تشکل ما نشان دادند. بعد که مرحوم طالقانی به داخل جلسه بازگشت، به ما گفت: «شما به معنای واقعی کلمه نسبت به طرح خود مطمئن هستید؟» و وقتی ما مجدداً پاسخ مثبت دادیم، ایشان گفتند: «من تأکیدم روی شماست. چرا که میدانم اگر این مسئولیت به سازمان مجاهدین واگذار شود، ما وامدار و بدهکار این سازمان میشویم و بعد ممکن است به واسطه این نقشآفرینی تقاضاها و درخواستهای دیگری را هم مطرح کنند. هضم این مسئله برای ما ثقیل است.»
پس از این گفتوگوی صمیمانه شهید بهشتی نیز دوباره به داخل جلسه بازگشت. حدوداً ساعتی بعد جلسه با تأیید نظر شهید بهشتی مبنی بر واگذاری مسئولیت حفاظت از امام به تشکل صف، به پایان رسید. شهید بهشتی وقتی از جلسه خارج شد، لبخند به لب و در حالی که شادمانی و رضایت عجیبی در چهرهشان موج میزد، به من و شهید بروجردی نزدیک شد، هر دوی ما را در آغوش کشید و پیشانیمان را بوسید. پس از ایشان شهید مفتح، شهید مطهری و آقای طالقانی و پشت سر آنها مسعود رجوی و بچههای سازمان مجاهدین که همگی عبوس و عصبانی بودند، از جلسه خارج شدند. شهید مفتح و شهید مطهری هم به شکل مشابهی با ما برخورد کردند و ما را در آغوش کشیدند. من به تصور اینکه همین برخورد را از مرحوم طالقانی هم خواهم دید به سمت ایشان رفتم و سلام کردم. مرحوم طالقانی جواب سلام مرا نداد و با دست به سینه من زد تا مرا از راه خود کنار بزند. بعد هم سرش را پایین انداخت و از طریق پلهها از آن طبقه پایین رفت. اعضای سازمان مجاهدین هم با نفرتی خاص محل را ترک کردند و پشت سر ایشان از آنجا رفتند.
البته ما تا حدودی از این رفتار دلگیر شدیم اما شیرینی انتخاب شدنمان برای انجام آن مسئولیت بزرگ، آنقدر زیاد بود که این دلگیری خیلی دیری نبایید. لطف الهی، لبخند خاص و زیبای شهید بهشتی، شهید مطهری و شهید مفتح به ما قوت قلب داده بود تا با اراده و انگیزه زیادی به مأموریت حساس خود، به درستی عمل کنیم.
صبح روز ۱۲ بهمن ۱۳۵۷، ما با خود ۱۵ دستگاه ماشین را به فرودگاه مهرآباد بردیم. خودرویی که برای انتقال حضرت امام در نظر گرفته شده بود، یک مشکل بزرگ داشت و آن اینکه شیشه جلوی این خودرو ضدگلوله نبود. البته بقیه شیشههای خودرو ضدگلوله بود. ما در آن موقع صبح تـلاش زیادی کردیم تا شاید بتوانیم شیشه مناسبی را برای قسمت جلوی خودرو پیدا کنیم اما موفق نشدیم. به همین دلیل برای اینکه رعایت اصول ایمنی را کرده باشیم، درخواست کردیم که حضرت امام به محض پیاده شدن از هواپیما، در قسمت عقب بنشینند. ذکر این نکته نیز ضروری است که ما یک شیشه ضدگلوله را بین صندلیهای جلوی و عقب خودرو قرار دادیم تا هنگامی که حضرت امام در صندلی عقب مینشینند، خطری ایشان را تهدید نکند. این شیشه موقت ضدگلوله را به شکلی طراحی و جاسازی کردیم که با دست بالا و پایین میشد.
ضمن اینکه ما صندوق عقب تمام ۱۵ دستگاه خودرویی را که با خود به فرودگاه برده بودیم، با انواع سلاحهای مختلف پر کرده بودیم که در بین آنها، تعداد زیادی سلاح آر.پی.جی نیز وجود داشت. ما آن روز ۹۹ درصد احتمال میدادیم که در طول مسیر درگیری رخ دهد. اصلاً تصور نمیکردیم که حضرت امام به لطف خداوند اینقدر راحت و با این سادگی بتوانند از فرودگاه تا بهشت زهرا(س)، طی مسیر کنند. به همین دلیل نیروهایی که ما برای محافظت مورد استفاده قرار دادیم، تا بن دندان مسلح بودند و آموزشها و توجیهات مورد نیاز به همه آنها ارائه شده بود. ما برای انجام یک عملیات بسیار سنگین و درگیریهای حاشیهای آن آماده شده بودیم. این نکته را هم باید عرض کنم که در کنار محافظین مسلح که لباس نظامی به تن داشتند، ما تعدادی سلاح را هم در اختیار دو تن از اعضای خود قرار داده و لباس روحانیت به تن آنها کرده بودیم تا این بخش فرایند محافظت، از دید دشمنان و حملهکنندگان احتمالی پنهان بماند. بنابراین غیر از سلاحهای آشکار، ما هشت قبضه سلاح را هم توسط این دو فرد که لباس روحانیت به تن داشتند، به صورت پنهانی به فرودگاه بردیم و در فرودگاه منتظر ماندیم تا حضرت امام تشریف بیاورند. ضمن اینکه در تمام این مدت، تمام تحرکات و اتفاقات فرودگاه را نیز با دقت زیاد تحت نظر داشتیم.
به حق یکی از زیباترین و جذابترین خاطرات من در زندگی، اولین باری که بود که موفق به زیارت چهره نورانی حضرت امام در فرودگاه شدم. اما باید این خاطره جذاب را هم برای شما بازگو کنم که روز قبل از آمدن حضرت ایشان، بنده تمام بچهها را گرد هم جمع کردم و بعد از توجیه آنها، گفتم: «میدانم که فردا دیدن حضرت امام برای همه شما شوکی بزرگ و احساسی خواهد بود. اما یادتان باشد که مسئولیت ما بسیار سنگین و حساس است. خدای ناکرده اگر یکی از شما به واسطه دیدار حضرت امام دچار غلیان احساسات شود و بخواهد به مأموریتمان خدشهای وارد کند، خودم با گلوله به مغزش میزنم و خلاصش میکنم. این را گفتم که بدانید چقدر مسئولیت و مأموریت ما حساس و سرنوشتساز است. آینده یک کشور و یک ملت به عملکرد ما بستگی دارد. بنابراین تمام توانتان را به کار گیرید تا بتوانید احساسات خود را مدیریت کنید و چهار چشمی مراقب حضرت امام باشید.»
اما راستش را بخواهید صبح روز بعد، وقتی ایشان از هواپیما پیاده شدند، خود من اولین کسی بودم که از شدت هیجان به سمت ایشان شتافتم، ایشان را در آغوش گرفتم و پیشانی و دست ایشان را بوسیدم. زیارت ایشان آن چنان بنده را دچار غلیان احساسات کرده بود که اشک بی اختیار از چشمانم جاری شده بود. باور کنید وقتی ایشان دست تفقد بر سر من کشیدند، گویی خداوند بهترین هدیه زندگی را به من ارزانی کرده است.
البته بعد از این واکنش، دوباره کنترل خودم را به دست گرفتم تا بتوانم آن مأموریت حساس را رهبری و فرماندهی کنم. خوب میدانستم که آن روز، مسئولیت سنگینی بر دوش داریم و باید با اتفاقات ریز و درشت بسیاری مواجه شویم.
حضرت امام بعد از فرود هواپیما، سخنرانی کوتاهی انجام دادند و سپس حدود یک ربع ساعت، استراحت کردند. در ادامه اتومبیل بلیزر را برای ایشان آماده کردیم. اما وقتی من به سمت خودروی ایشان آمدم، متوجه شدم که مرحوم شهید حاج مهدی عراقی و فردی که من او را نمیشناختم نیز عقب بلیزر نشستهاند. از مرحوم عراقی پرسیدم که فرد دیگر کیست. ایشان در پاسخ به نام دکتر یزدی اشاره کردند. من به حاج مهدی عراقی اشاره کردم و از ایشان خواستم از ماشین پیاده شود. بعد به ایشان گفتم: «شیشه جلوی خودرو ضد گلوله نبود. در نتیجه ما صندلی عقب را برای نشستن حضرت امام تعیین کردهایم شما و آقای یزدی بروید عقب ماشین بنده بنشینید.»
کمی بعد حضرت امام از ساختمان خارج شدند. وقتی به نزدیکی ماشین بلیزر رسیدند، افسران ارشد نیروی هوایی آنچنان احترام پرشکوهی را نسبت به ایشان ادا کردند که بنده همان لحظه عظمت انقلاب را احساس کردم. احترامی که آنان به حضرت امام گذاشتند، به معنای واقعی کلمه از اعماق وجودشان بیرون میزد. حضرت امام در جلوی خودرو را باز کردند و خطاب به افسران نیروی هوایی فرمودند: «شاه کلاهتان را تا چشمتان پایین کشیده است. مراقب باشید که بختیار قصد دارد آن را تا گلویتان پایین بکشد، حواستان باشد.»
پس از اینکه کلامشان تمام شد، به ایشان عرض کردم: «حضرت آقا. لطفاً تشریف ببرید صندلی عقب بنشینید.» مخالفت کردند. آشفته شده و دست و پایم را گم کرده بودم. نمیدانستم چه چیزی باید بگویم. برای لحظهای زبانم کاملاً بنده آمده بود. کمی بعد ناخودآگاه گفتم: «آقا شیشه جلوی خودرو ضدگلوله نیست.»
ایشان با چنان عتابی رو به من گفتند: «ضدگلوله دیگر چیست؟ مگر فکر کردهاید که دارید اعلیحضرت همایونی را اسکورت میکنید.» کلام ایشان آن چنان تند بود که من ماتم برد و جا خوردم. در هر حال ایشان در قسمت جلوی خودرو نشستند و ماشین به راه افتاد. دل در دل ما نبود. هضم این قضیه برای من خیلی سنگین و ثقیل بود. در آن زمان درک نمیکردم که چرا ایشان به مسائل امنیتی بیتوجهی نشان میدهند. البته وقتی در خیابانها با سیل خروشان ملت و استقبال و آغوش باز ملت ایران نسبت به ایشان مواجه شدم همین سادگی و همین دوری از تجملات و تشریفات است که حضرت امام را تا جایگاه رهبر یک مملکت، یک انقلاب و یک نظام مقدس بالا برده است. این نکته را هم عرض کنم که طبق برنامهریزیهای صورت گرفته، قرار نبود مردم به سمت فرودگاه بیایند. مقرر شده بود که استقبال از میدان آزادی صورت گیرد. اما وقتی خودرو از فرودگاه خارج شد، جمعیت عظیم مردمی که مشتاق زیارت رهبرشان بودند، شگفتی ما را در پی داشت و به نوعی بسیاری از برنامهریزیهای ما را هم تحتالشعاع خود قرار داد.
ما حتی برای آن روز پیشبینی کرده بودیم که به واسطه خلوتی خیابانها مجبور به درگیری با مأموران و نظامیان رژیم شویم اما با آن سیل جمعیتی که خود را به فرودگاه رسانده و تمام مسیر راه تا بهشت زهرا(س) را پوشانده بود، ماجرا به کلی تغییر کرد. اصلاً باور نمیکردیم، به یمن حضور گسترده و چشمگیر مردم بتوانیم به آن سادگی و بدون هرگونه دردسری، حضرت امام را تا بهشت زهرا(س) مشایعت کنیم.
منبع: مبارزه به روایت علی تحیری، تدوین مرتضی میردار، ویراستار شیما آشتیانی، تهران، مؤسسه فرهنگی مطبوعاتی ایران، 1401، ص 148 - 162.
تعداد بازدید: 14