08 شهریور 1404
در روزهای واپسین اسفند ماه 1353 همراه 68 نفر دیگر در یکی از سلولهای عمومی زندان اوین ایام حبس خود را میگذراندیم. در این جمع نسبتاً پرشمار، دو گروه اصلی در کنار هم زندگی میکردند: زندانیان مذهبی که تعدادشان به 13 نفر میرسید و زندانیان چپ که اکثریت جمعه با آنها بود. زمینه اینگونه همزیستی را ساواک فراهم آورده بود. آنها سعی میکردند مذهبی و غیرمذهبیها را به هر نحو ممکن با یکدیگر درگیر کنند و به اصطلاح به جان هم بیندازند.
شب عید فرا رسید. ما که از قبل برای این مراسم برنامهریزی کرده بودیم، مقداری میوه آماده کردیم و در وسط سلول روی زمین چیدیم. این میوهها را چندی قبل ملاقاتکنندگان آورده بودند و ما آن را برای چنین شبی کنار گذاشته بودیم. همزمان با تحویل سال، از بلندگوهای داخل سالن سخنرانی شاه پخش شد. این عملِ رؤسای زندان بیشتر برای ایجاد جنگ روانی صورت میگرفت. باید کاری میکردیم تا مثل همیشه حضور و موجودیت خود را بیشتر جلوه دهیم. رو به مجید رهبر کردم و گفت: «مجید، قرآن بخوان» او که گویی منتظر چنین کاری بود، با چهرهای برافروخته و بشاش نگاهی کرد و گفت: کدام سوره؟ من نیز مخصوصاً گفتم: سوره «الم تر کیف...» را بخوان. او نیز با صوت زیبایش شروع کرد. آنقدر زیبا تلاوت میکرد که همه حاضران را تحتتأثیر قرار داد.
سکوت عجیبی در سلول حکمفرما بود و فقط صدای صوت قرآن خواندن او شنیده میشد.
ناگهان دو مأمور با عجله وارد شدند تا از این مراسم جلوگیری کنند. ما بدون هیچ اعتنایی برنامه خود را ادامه دادیم. جالب آنکه آن دو مأمور نیز آنچنان محو برنامه و حالات معنوی بچهها شده بودند که هیچگونه مخالفتی نکردند و برنامه با وقار خاصی ادامه پیدا کرد. پس از پایان تلاوت قرآن، طبق سنت دیرینه به طرف بچههای دیگر رفتیم و با آنها روبوسی کردیم و عید را تبریک گفتیم. این عمل تأثیرات بسیار مثبتی در بچههای چپی گذاشت که نتایج آن تا مدتها بعد، در رفتار آنها به چشم میخورد.
- خاطرات زندان: گزیدهای از ناگفتههای زندانیان سیاسی رژیم پهلوی، به کوشش سعید غیاثیان، تهران، سوره مهر، 1388، ص 255 - 256.
تعداد بازدید: 7