13 دی 1404
در پائیز 1350، مدت کوتاهی که از ترم جدید گذشت تظاهراتی به بهانه مسائل صنفی ـ سیاسی در دانشکده راه افتاد.[1] اعتراضها معمولاً از سلفسرویس شروع میشد. ضمن اینکه غذا پخش میشد و همه نشسته بودند، طبق هماهنگی قبلی، همه با قاشق و چنگال روی میز میکوبیدند و با ریتم خاصی صدا درمیآوردند. بچهها کمکم جمع میشدند و شعار میدادند میآمدند بیرون. این بار هم همینطور بود، ضمن اینکه دانشگاه در محاصره پلیس قرار داشت و آنها با باتوم وارد دانشگاه شدند و به زدن دانشجوها اقدام کردند. چون تجربه کارهای سیاسی ـ تشکیلاتی داشتم، وارد چنین اعتراضات علنی کوچک نمیشدم که دُم به تله بدهم. اعتقادم بر این بود باید کار بزرگتری کرد. در نتیجه، در جریان این اعتراض و زد و خورد، برایم مشکلی پیش نیامد. ولی این اعتراض باعث شد یک ترم دانشکده را تعطیل کنند. من هم برگشتم انزلی. برای اینکه بیکار نباشم رفتم آموزش و پرورش گفتم میتوانم دروس ریاضی و رسم فنی و فیزیک و مکانیک را تدریس کنم. جاهایی که نیاز داشتند به من پیشنهاد دادند و رفتم در دبیرستانهای فردوسی و ششم بهمن و بوذر جُمهر تدریس کردم. چند شاگرد هم برای تدریس خصوصی داشتم.
ترم دوم سال تحصیلی که شروع شد برگشتم تبریز. زمستان سال 1350، یک روز که در کلاس بودم یکی آمد دنبالم گفت: «دفتر رئیس دانشکده کارت دارند.»
همین که رفتم دفتر رئیس، دو سه نفر نشسته بودند که از ظاهر و قیافهشان فهمیدم از ساواک آمدهاند. یکیشان گفت: «باید بیایی با ما برویم.»
گفتم: «چی شده؟»
گفت: «بعداً متوجه میشوی.»
چشم و دستم را نبستند و مرا صندلی عقب پیکان سوار کردند بردند ساواک تبریز که نزدیک دانشگاه بود (در حد یک خیابان و چند کوچه با آن فاصله داشت). داخل ساواک چشمم را بستند و بردند به سلول انفرادی. نمیدانستم قضیه چی است؟ هر چه میپرسیدم، چیز خاصی نمیگفتند، گاهی فقط میگفتند: «تنها نیستی و بقیه دوستانت را هم گرفتهایم.»
یک هفته بدون بازجویی در انفرادی بودم. گاهی اوقات شبها الکی میآمدند بیدارم میکردند یا از زیر در آب میریختند روی زمین و با این کار آرامش آدم را به هم میزدند.
چند روز بعد، روز جمعهای که سیزده رجب بود، آمدند سراغم و مرا بردند جایی که پنج نفر دیگر را هم آوردند تا ما را با ماشین بفرستند تهران. تازه فهمیدم واقعاً تنها نیستم و آنهایی هم که آمدند دنبالم کارهای نبودند؛ از تهران لیست داده بودند اینها را دستگیر کنید و بفرستید. آن چند نفر دیگر را نمیشناختم و از دوستانم نبودند (شاید یکیشان را از قبل و دورادور میشناختم که حالا دقیق یادم نیست که بود و چطور بود؟ یا شاید در مراحل بعد با او بیشتر آشنا شده بودم که باز هم اسمش را به یاد ندارم). احساس کردم دلیل اینکه بازداشتم یک هفته طول کشید به خاطر این بود که داشتند لیستشان را تکمیل میکردند. صبح زود بود که ما را سوار مینیبوس کردند. هر کدام را روی یک صندلی نشاندند و همراه ما ده دوازده نفر پلیس مسلح سوار مینیبوس کردند. دستهای ما را با دستبندی که از دستگیره عبور داده بودند به صندلی جلویی بستند. کل مسیر تا تهران را به همین حالت نشستیم. حتی اجازه ندادند نماز بخوانیم. فقط یک جا برای دستشویی رفتن نگه داشتند و دستبندهایمان را باز کردند. وقتی راه افتادیم دوباره به همان حالت سابق دستها را به دستگیره صندلی جلویی بستند. هوا سرد بود و جاده برفی و یخبندان. حدود ساعت 11 شب رسیدیم تهران. حوالی تهران چشمهایمان را بستند. رسیدیم به جایی که بعد فهمیدم زندان «کمیته مشترک» است.[2] هر کداممان را که از مینیبوس پیاده کردند، تپاندند داخل یک سلول. برای هر نفر یک پتوی سربازی و یک بالش بود. به قدری خسته و کلافه بودم که وقتی سر گذاشتم روی بالش، بیهوش شدم. این خواب یکی از عمیقترین و شیرینترین خوابهای عمرم بود.
صبحدم از خواب بیدارمان کردند، زدند و توهین و تهدید کردند و بردند برای بازجویی. در بازجویی، از حرفهایشان فهمیدم چند نفر از بچههای گروه زیرمجموعه مرا گرفتهاند و آنها همگی گفتهاند مسئولشان من بودهام. از طرف مختلف چیزهای دیگری هم دربارهام به دست آورده بودند.
_ ایستاده در زمان، خاطرات ابوالقاسم حسینجانی، گردآورنده میرعمادالدین فیاضی، تهران، سوره مهر (وابسته به حوزه هنری)، چ اول، 1398، ص 73 - 76.
[1]. اوجگیری مبارزات دانشجویی علیه حکومت پهلوی، که از سالهای 1348 ـ 49 شکل گرفت، باعث شد در مهر سال 1349 به دستور سرتیپ ناصر مقدم، مدیرکل وقت اداره سوم ساواک، کمیتهای در آن اداره تشکیل شود که وظیفهاش بررسی و پیگیری اغتشاشاتی باشد که در دانشگاهها جریان داشت.
[2]. بعد از برخوردهایی که میان کمیته ساواک و کمیته شهربانی پیش آمد، در بهمن 1350 به دستور شاه، تشکیلاتی به نام «کمیته مشترک ضدخرابکاری» تأسیس شد که مرکب از نیروهای ساواک، شهربانی و بخشی از نیروهای ویژه ارتش ـ مأمور به خدمت ـ بود.
تعداد بازدید: 3