04 بهمن 1404
انقلابیهای قم از امام خواسته بودند که در برابر ارتشیها مسلح شوند؛ اما امام هیچوقت تحتتأثیر هیجانات انقلابی مردم قرار نگرفتند و میگفتند: «سعی کنید آگاهی دهید.»
این توصیه امام جرقهای در ذهن ایجاد کرد. بعد از چند روز، تصمیم گرفتم با سلاح شعار دادنم ارتشیها را آگاه کنم. یکی از روزهای سرد بهمن سال 1357 چند تا از بچهها را جمع کردم و گفتم: «امشب میخوایم با ارتشیها حرف بزنیم.» بچهها که انتظار چنین حرفی نداشتند، هاج و واج نگاهم کردند. یکیشان ترسان لرزان گفت: «خطرناکه! ممکن ارتشیها شلیک کنن!» گفتم: «شما کارتون نباشه. خودم میدونم چه کنم.»
با اینکه دلهره و شوق عجیبی داشتم، به امام و به تمام شهدایی که در این راه دادیم، فکر میکردم. تمام جرئتم را جمع کردم و با دوستان راهی شدیم. در کنار مسجد چهارمردان، جلوی تکیه سابق چهارمردان، ماشین آیفای ارتشی مستقر بود. با انقلابیها این طرف خیابان جلوی نانوایی سنگکی ایستادیم. فاصله ما با ارتشیها یک عرض خیابان بود. صدایم را صاف کردم:
«آی ارتشی، مرگ بر شاه
خسته نباشی، مرگ بر شاه
اسلحه به دوش، مرگ بر شاه
خودتو نفروش، مرگ بر شاه
نزنی یه وقت، مرگ بر شاه
نمیخوایمش، مرگ بر شاه»
تا گفتم نزنی، ناگهان دیدم فرماندهشان از اتومبیل پیاده شد و کمی به سمت ما آمد. بعضی از بچهها خواستند فرار کنند. دستم را بالا بردم و گفتم: «وایستید!»
آنها در حالی که ترس از نگاهشان پیدا بود، عقبتر از من ایستادند. فرمانده ارتشی تا خط سفید وسط خیابان جلو آمد: «آقا! ما دستور داریم بزنیم، برید تا مجبور به شلیک نشدیم.» دوباره شروع کردم:
«چرا میگی، مرگ بر شاه
چاره ندارم، مرگ بر شاه
کار یادت میدم، مرگ بر شاه
امام فرمود، مرگ بر شاه
ارتشیها، مرگ بر شاه
از پادگانا، مرگ بر شاه
فرار کنید، مرگ بر شاه
چارهتون اینه، مرگ بر شاه.»
فرمانده لبخندی زد و به سمت ماشین رفت. من هم گستاختر شدم و ادامه دادم:
«آی ارتشی، مرگ بر شاه
عیال تو، مرگ بر شاه
خواهر ماست، مرگ بر شاه
فرزند تو، مرگ بر شاه
برادر ماست، مرگ بر شاه.»
فرمانده پایش را روی زمین کوبید و دوباره جلو آمد و با لحنی محکمتر گفت: آقا برو! اگر بهت شلیک نکنیم، ما رو میزنن.»
انگار یک دفعه بر زبانم آمد و گفتم:
«کار یادت میدم، مرگ بر شاه
سر تفنگ رو، مرگ بر شاه
میگیری بالا، مرگ بر شاه
شلیک میکنی، مرگ بر شاه
نه به ما خورده، مرگ بر شاه
نه کتک خوردی، مرگ بر شاه.»
فرمانده خندهاش گرفت، داخل ماشین نشست و با سرعت رفت. ما که تازه گرم شده بودیم، شعار دادن را ادامه میدادیم. ابتدای خیابان که رسیدیم، فریاد زدم:
«آی ارتشی، مرگ بر شاه
کارمند بانک، مرگ بر شاه
شوفر تانک، مرگ بر شاه
آی ارتشی، مرگ بر شاه
در صف ما، مرگ بر شاه
بیا شما، مرگ بر شاه.»
کمکم جمعیت بیشتر شد و ما همینطور به تظاهرات ادامه دادیم تا به حرم رسیدیم. صدایم گرفته بود و زبانم به دلیل تشنگی انگار میخواست از حلقم بیرون بزند. با هر جمله کوتاهی که میگفتم، موجی از مرگ بر شاه بود که به گوش میرسید. مطمئن بودم بسیاری از کسانی که مرگ بر شاه را تکرار میکردند، حتی نمیشنیدند که در جواب چه چیزی دارند شعار میدهند. فقط چون به من اعتماد داشتند و شیوه مرگ بر شاه گفتم را بلد بودند، همه با هم ادامه میداند.
آن شب، حاج آقا محمد متمسکی[1] در تکیه ارک[2] سخنرانی داشت و ما نیز همراه جمعیت از خیابان ارم به سوی کوچه ارک حرکت کردیم. مشغول شعار دادن بودیم که یک جیپ نظامی با پروژکتورهایی که روی سقفش نصب بود، جلویمان آمد. همه ترسیدیم. نظامیِ باجذبهای از ماشین پیاده شد، رو به ما کرد و گفت: «مگه نمیدونید حکومت نظامیه؟ اینجا محدوده منه، زود برگردید.» در جوابش گفتم:
«شمام میگی، مرگ بر شاه
بله که میگی، مرگ بر شاه
ستمگره، مرگ بر شاه.»
این شعارها او و نیروهایش را عصبانی و نگران کرد. بلافاصله سوار ماشین شد، پا روی گاز گذاشت و با نورافکنهای بزرگش سمتمان آمد. انگار واهمه داشتند که مرگ بر شاه گفتنها به خودشان برگردد. ما هم وقتی دیدیم ارتشیها دنبالمان افتادند تا دستگیرمان کنند، شروع کردیم به دویدن سمت تکیه ارک. به آنجا که رسیدیم، فوری وارد تکیه شدیم و مثل مردم عادی در مجلس سخنرانی حاج آقا متمسکی نشستیم. بعد از تمام شدن سخنرانی بلافاصله پراکنده شدیم. آنقدر ناگهانی و سریع دویده بودم که تا آخر سخنرانی هنوز نفسم جا نیامده بود و صدای تپیدن قلبم بیشتر از همیشه به گوشم میرسید.
همان شب، خبر رسید که ساواک بعد از سخنرانی، حاج آقا را همراه عدهای دیگر بازداشت کرده است. حسین شاهاحمدی را هم گرفته بودند. حاج آقا متمسکی شبهای متعددی در مساجد مختلف شهر منبر میرفت و علیه رژیم سخنرانیهای کوبندهای میکرد. او بعضی از نکات را از پدرش حاج شیخ هادی، امام جماعت مسجد چهارمردان، یاد گرفته بود و بازگو میکرد. این سخنرانیها و شنیدن اعلامیههای امام خمینی ما را شجاعتر و باانگیزهتر میکرد.
- یزدانی، رضا، ابوالفضل مرگ بر شاه: خاطرات شفاهی حاج ابوالفضل الماسی، تهران، راه یار، 1402، ص 71 - 74.
پینوشتها:
[1]. از روحانیون انقلابی قم که در حال حاضر امام جماعت مسجد امیرالمؤمنین(ع) در خیابان دور شهر است. (راوی)
[2]. تکیهای در کوچه ارک خیابان ارم.
تعداد بازدید: 6