انقلاب اسلامی :: دستگیری‌های کور

دستگیری‌های کور

07 بهمن 1404

ترم دوم دانشگاه، یک روز با دو نفر از دانشجوهای سال قبل به نام‌های محمد توقیری و عباس زمانیان به منزل پدرم رفتیم و شب را در جوادیه ماندیم. صبح روز بعد، برای کارآموزی آزمایشگاه از خانه خارج شدیم. از روی پل جوادیه می‌گذشتیم که گشت ساواک دستگیرمان کرد. اعضای مجاهدین خلق روی این پل، چند بار با ساواک درگیر شده بودند. به همین دلیل، ساواک به آنجا خیلی حساس بود. محمد توقیری، یک نوار لاستیکی دور شیشه برای خودروی فولکس خود خریده بود که آن را لوله کرده و داخل فویل آلومینیومی پیچیده بود. من هم ظرف غذا همراهم داشتم. آن زمان، گوشت‌های یخ‌زده استرالیایی وارد کشور می‌شد که اغلب فقها به دلیل شبهه در ذبح شرعی آن، خوردنش را منع کرده بودند. به همین دلیل، من با خودم ناهار می‌بردم. از این کیف‌های مهندسی داشتم. یَقلَوی را داخل کیفم گذاشته بودم. از بازارچه که خارج شدیم و به سر پل رسیدیم، به دوستانم گفتم: «گشت ساواک ما رو زیر نظر گرفته.» محمد توقیری تک‌فرزند خانواده و مذهبی و فعال بود؛ اما از این مسائل خیلی می‌ترسید. گفت: «جدی می‌گی؟» گفتم: «بله. اصلاً به روی خودتون نیارید.»

ماشین‌های ساواک را تا حدودی می‌شناختم؛ مثلاً پژو 504 سفید تهران ـ ع، اگر چهار نفر سرنشین داشت، نود درصد گشت ساواک بود یا مثلاً ماشین ولووی سبز تهران ـ ق.

یک پژو جلو رفت. پشت آن هم یک ماشین ولوو بود سرنشینانش به ما نگاه می‌کردند. با خودم گفتم قطعاً به ما مشکوک شده‌اند. در کیف من غیر از یقلوی، کتاب ابوالاعلی مودودی از انقلابیون و مبارزان شبه‌ قاره هند هم بود که کتاب ممنوعه محسوب می‌شد. کتاب او به اسم دیگری چاپ می‌شد. خلاصه چند قدم که جلوتر رفتیم، ناگهان از ماشین‌ها افرادی مسلح به کلت و مسلسل پیاده شدند، ما را محاصره کردند و دستان ما را از پشت گرفتند. مردم جمع شده بودند و به ما نگاه می‌کردند. ساواکی‌ها جمعیت را پراکنده و مثل همیشه محل را قرنطینه کردند. داخل کیف من را گشتند. فکر می‌کردند ظرف غذایم محموله بمب یا مواد منفجره است. بسته دست محمد توقیری را هم گرفتند؛ یک چیز گرد که با فویل دورش پوشیده شده بود. محمد گفت: «نوار شیشه ماشینمه». اما ساواکی‌ها تردید و ترس داشتند که آنجا بازش کنند. به او گفتند بازش کند و او هم فویلش را پاره کرد و یک نوار لاستیکی بلند در آورد.

خاطرم هست آن روز کمردرد داشتم. شال نداشتم که ببندم. برای همین، صبح یک پیژامه دور کمرم بستم. مأمور ساواک در بازرسی بدنی دستش به آن خورد و سریع دستش را کشید. فکر کرد که کمربند انفجاری بسته‌ام. پرسید: «این چیه؟» توضیح دادم که کمردرد دارم. همین‌طور که حرف می‌زد، لبه پیژامه بیرون آمد. آن را می‌پیچاند تا بازش کند. این کار موجب خنده اطرافیان شد. البته کسی جرئت خندیدن نداشت. بعد گفت: «یقلوی را باز کن.» باز کردم و برنج داخلش را دید. کتاب را هم دید؛ اما نفهمید که چه کتابی است. با هم مشورت کردند. بعد ما را سوار ماشین‌های جدا کردند و به جوادیه بردند. مادرم از دستگیری سال 53 به بعد، همیشه نگران ما بود. ما را به خانه بردند و خودشان هم وارد شدند. مادرم لباس می‌شست. تا چشمش به ما و ساواکی‌ها افتاد، از حال رفت. آنها بی‌اعتنا به این وضع، همه اتاق‌ها و کمدها را گشتند و همه جا را به هم ریختند؛ اما چیزی پیدا نکردند. من قبلاً کتاب‌ها و وسایلم را به خانه اجاره‌ای برده بودم و هیچ‌چیز در خانه پدرم نداشتم. وقتی چیزی پیدا نکردند، گفتند: «باید تعهد بدهی که فعالیت نکنی.» گفتم: «فعالیتی ندارم که تعهد بدهم.» خوشبختانه به سوابق من توجهی نکردند و استعلام نگرفتند. تعهدنامه‌ای امضا کردم که فعالیت سیاسی ندارم و فعالیت‌هایم فقط مذهبی است. در نهایت، سر خیابان رهایمان کردند.

دو سه ماه گذشت. یک روز در کوچه‌پس‌کوچه‌های خیابان مطهری دوباره ماشین گشت ساواک من را زیر نظر گرفت. وقتی به کوچه فرعی رسیدم، با کلت و مسلسل محاصره و دستگیرم کردند. یکی از شگردهای آنها دستگیری‌های کور بود؛ در گشت و شناسایی، افراد مشکوک را دستگیر می‌کردند تا سرنخی پیدا کنند. چند جلد کتاب دستم بود. یکی از آنها گفت: «این همون هست که چند وقت پیش روی پل جوادیه دستگیرش کردیم.» بعد گفت: «این چه قیافه‌ایه که برای خودت درست کرده‌ای؟! این چه لباس و کفشیه که پوشیده‌ای؟! چرا اینجا می‌چرخی؟ اگه این کارها را بکنی. دستگیرت می‌کنیم و می‌اندازیمت جایی که عرب نی انداخت.»

از آن روز به بعد، به این نتیجه رسیدم که لباس و چهره‌ام را عوض کنم و به اصطلاح، قیافه‌ام را امروزی کنم. یک دوچرخه کورسی هم خریدم و با آن رفت‌وآمد می‌کردم.

 

- تاریخ شفاهی دفاع مقدس روایت رضا محمدی‌نیا، از جوانرود تا پیرانشهر، به کوشش حمید حاذق نیکرو، مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس، چ اول، 1402، ص 57 - 59.



 
تعداد بازدید: 2


.نظر شما.

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی: