20 دی 1404
در سرودهایی که آن زمان میساختیم، غیر از موسیقی ایرانی به هیچچیز دیگری فکر نمیکردیم. چون انقلاب در کشور ایران در حال وقوع بود، پیامها متعلّق به مردم ایران بود و فرهنگ و ادبیات انقلاب هم ایرانی بود. دنبال این بودیم موسیقی که چاشنی متن است. از ایران صادر شده باشد و غربی نباشد. حتی از ملودیهای کشورهای همسایه، از قبیل موسیقیهای ترکی استانبولی، افغانی، هندی، عربی و ترکی مدرن قفقاز که سالهای قبل از انقلاب در موسیقی ما ریشه دوانده بود، استفاده نمیکردیم.
انقلاب که شد، خیلی فکر کردم، دیدم مردم بدون اینکه بدانند، شعارهایشان را با نوحهها و موسیقی مذهبی میخوانند عجیب هم جا میافتد و همه سریع حفظ میکنند. «ای شاه خائن...» نوحه است و خیلی هم قدیمی است. مال منطقه آذربایجان شرقی تا خراسان و جزء آن مناطق است. قیافهها داد میزد که این ملودی در دلشان نشسته است، واِلاّ شعار که شعار است. شعار زمانی اثرگذارتر میشود که با شعور همراه باشد؛ وگرنه شعار تنها حرف است و چیزی نیست.
انقلاب مرا به این فکر وامیداشت که حرکت انقلاب، شعار انقلاب، پیامهای حضرت امام، جنس و سونوریته صدای خود امام و جملاتی که به کار میبرد، همهاش مردمی، خودمانی و واقعی است. همه اینها مرا وادار کرد که به سراغ آنها بروم و از آنها در موسیقی استفاده کنم.
عجیب بود که مردم مُشت گره میکردند، اما ملودی شعارهایشان نغمه و نوحه و محزون بود. به این نتیجه رسیدم من هم باید این جوری کار کنم. بالاخره اینجا نتیجه زحماتم را که جان میکندم و در روستاها تا کمر در گل فرو میرفتم دیدم. همان ملودیها را انتخاب میکردم. میدیدم اگر ریتمش را تغییر بدهم و حماسیاش کنم، قشنگ روی شعر مینشیند و کاملاً کاربردی و پیامدهنده میشود. مهم هم کلام است؛ یعنی نغمهای را که کاربرد حماسی داشت، به صورت ترانهای به کار نبردم. اگر نغمهای حماسه بود، آن را حماسی واگر رجز بود، آن را در رجز به کار بردم.
این بود که بر مبنای موسیقی آیینی خودمان که در درونمان ریشه داشت کار میکردیم، اگر سراغ هر نوع دیگری از موسیقی میرفتیم، نتیجهای نمیگرفتیم، هیچ کدام از واژههای این انقلاب موسیقایی نبود؛ اما نوع موسیقی آیینی مثل موسیقیِ نوحهها، تعزیهها، مراثی، موافقخوانیها، مناجاتها و... در انتقال آن پیام، رسا بود. ما اگر صرفاً به دنبال موسیقی مارش میرفتیم، باید روی آن، ادبیات غربی میگذاشتیم. مخاطب ما فردی بود که با دمپایی پاره به راهپیمایی آمده بود و شعار میداد. غیر از عکس حضرت امام چیزی در دستش نبود و کسی جز او را نمیشناخت و تمام موجودیتش در آن عکس مشهود بود. به چنین فردی باید چیزی داده میشد که بتواند به صورت شعارگونه خودش را با آن انطباق بدهد و بیانش کند و شب هنگام که همه متفرّق میشوند، بتواند آن را روی پشتبام خانه خودش فریاد کند. همین شعار اگر به صورت دیالوگ غیرآهنگین میبود، به دست فراموشی سپرده میشد، بنابراین ما میبایست آن شعارها را آهنگین میکردیم.
- بانگ آزادی، خاطرات شفاهی احمدعلی راغب، تحقیق مهدی چیتساز و مرتضی قاضی، تدوین محسن صفاییفرد، تهران، راه یار، چ دوم، زمستان 1399، ص 115 - 117.
تعداد بازدید: 4