انقلاب اسلامی :: روایت سردار جعفر اسدی از فعالیت‌های سیاسی‌اش در دوران شاهنشاهی ـ سنگریزه سیاه

روایت سردار جعفر اسدی از فعالیت‌های سیاسی‌اش در دوران شاهنشاهی ـ سنگریزه سیاه

23 دی 1404

ده ‌ـ دوازده سالی از درگیری فلکه شاهچراغ می‌گذشت و من بیست‌وشش، هفت ساله بودم. یک سالی می‌شد ازدواج کرده بودم و منزلمان هنوز دروازه کازرون بود. یکی از روزهایی که ظهر، تازه از سر کار آمده بودم خانه، صدای تق‌تقِ در آمد. در را باز کردم. جوانی هجده ـ نوزده ساله بود با موهای تازه تنجه‌زده پایین شقیقه و چانه. سلام کرد. خوب که نگاهش کردم، شناختمش. مهدی فیروزی بود به همان محجوبی و سربه‌زیری چند سال پیش. گفتم: «ماشاءالله چه بزرگ شدی!» خندید و گفت که اگر مزاحم نیست، می‌خواهد چند دقیقه‌ای با من صحبت کند. بعدها فهمیدم چند ماه توی پیکم بوده تا به این نتیجه رسیده بیاید در خانه‌مان.

سال 1342 که زیر طاق میرزاجونی زندگی می‌کردیم، خانواده شلوغی در همسایگی ما بود که پدرشان خیاط بود. چند دختر و پسر داشت و کوچک‌ترینشان همین مهدی بود که آن موقع نُه سالش بود و من چهارده پانزده ساله بودم.

هر چه کردم نیامد داخل خانه. گفت می‌خواهد حرف‌هایی بزند که باید دوتایی در جای خلوتی باشیم. صحرای بزرگ یا به قول شیرازی‌ها «زمینِ وِلی» پشت خانه‌مان بود که جان می‌داد برای قدم زدن و حرف‌های دونفره زدن. یک ساعتی قدم زدیم و از این در و آن در گفتیم؛ اگرچه بیشتر او می‌گفت و من می‌شنیدم. از وضعیت اختناق حاکم بر جامعه می‌گفت و فسادی که در جشن‌های 2500 ساله هست و نظر آیت‌الله خمینی که از نجف اعلامیه می‌دهد و ضرورت مبارزه اصولی و تشکیلاتی با رژیم.

وقتی از دخالت آمریکایی‌ها و اسرائیلی‌ها در دولت و مجلس و صنایع بزرگ و کوچک و حتی در کوچک‌ترین ادارات شهرستان‌ها می‌گفت، صورتش از عصبانیت رنگ به رنگ می‌شد. بعد از پایان هر موضوعی، سرش را بالا می‌کرد تا ازحالت چهره‌ام واکنش فکری‌ام را بخواند و دوباره سر پایین می‌انداخت. با نوک کفش، سنگریزه‌ای را جلو می‌برد و جلو می‌برد و موضوعی دیگر را پیش می‌کشید. طوری محکم و مقتدر حرف می‌زد که تفاوت هفت ـ هشت ساله سنی‌مان را احساس نمی‌کردم. حتی گاه، حس می‌کردم روحش پیرتر و با تجربه‌تر از من است.

وقتی به سنگریزه سیاهی، که با نوک پا از آن طرف صحرا جلو آورده بود، شوت محکمی زد و دستش را روی شانه‌ام گذاشت، معلوم بود می‌خواهد برود. گفت: «شرمنده! سر ظهری از زن و خونه و ناهار همه بازتون کردیم... خلاصه نفرمودید دوست دارید توی گروه ما فعالیت کنید یا نه؟ اصراری نیست، ولی اگه دوست ندارید، همه این حرف‌ها رو باید توی همین صحرا چاپ کنید!»

با آنکه راغب بودم زود قرار دیدار با اعضای گروهشان بگذارم، گفتم لطفاً کمی زمان به من بدهید. شاید می‌خواستم به او بفهمانم من از تو بزرگ‌ترم و به همین زودی نمی‌توانی جواب مثبت از من بگیری! گفتم آدم با شکم گرسنه نمی‌تواند تصمیم درستی بگیرد. عصر جواب نهایی را می‌دهم.

قرار ما شد ساعت شش بعد از ظهر، مغازه خیاطی یکی از دوستان. زودتر از من آمده بود سر قرار. به او گفتم با کلیت قضیه مشکلی ندارم، ولی باید با اعضای گروه از نزدیک آشنا شوم. قبول کرد. اسم سعید را آورد که پسر مداح مشهوری بود. گویا جد اندر جد روضه امام حسین(ع) می‌خوانده‌اند و برای همین هم فامیلشان را ذاکر حسینی گذاشته بودند. از روحانی سیدی به نام شجاع‌الدین هم حرف زد و گفت از خاندان مشهور دستغیبی‌های شیرازند. اسم این دو نفر را برای اولین‌بار می‌شنیدم.

قرار بعدی را خانه سیدشجاع‌‌الدین گذاشت. مثل همه قرارها زودتر از من رسیده بود سر کوچه منزل سیّد. اصول امنیتی را به خوبی رعایت می‌کرد. اشاره کرد پشت سرش بروم داخل کوچه و بعد، توی کوچه به من دست داد و معانقه کرد. گفت در خیابان با هم دیده نشویم، بهتر است؛ از این ساواک هر چه بگویی برمی‌آید.

سیّد، درِ چوبی خانه را نیمه‌باز روی هم گذاشته بود و توی حیاط، منتظرمان بود. طوری با من برخورد کرد که انگار سال‌هاست همدیگر را می‌شناسیم: «بَه! مم جعفر آقوی گل! خیلی خوش اومدید! منوّر فرمودید!» تعجب کرده بودم که اسم من را از کجا می‌داند. تعجبم وقتی بیشتر شد که کیسه بوکس آویزان به درخت نارنج پیر را دیدم و آن طرف‌تر چند هالتر و دمبل و دیگر وسایل ورزشی خانگی. اندام ورزیده سیّد از روی قبای آخوندی هم معلوم بود، ولی باور نمی‌کردم این وسایل مال او باشد؛ آخوند و هالتر و دمبل؟! گفتم حتماً مال همسایه‌ای، کسی هست و گذاشته‌اند توی حیاط این‌ها. داخل اتاق که رفتیم و سر صحبت را باز کردیم، باورم شد که خودشان از این چیزها استفاده می‌کنند. مهم‌تر اینکه پسر بزرگش چیزی به انگلیسی از سیّد پرسید و او هم به انگلیسی جوابش داد؛ با لهجه غلیظ، طوری که اگر چشمم را می‌بستم، فکر می‌کردم صاحب صدا مردی با موهای بور و چشم‌های رنگی و صورت سه‌تیغ و کت و شلوار و کراوات است.

سیّد هم اول، کم و بیش حرف‌های چند روز پیش مهدی در زمینِ ولِ پشت خانه‌مان را زد و بعد، از فعالیت گروه گفت که باید خیلی سرّی باشد و در بدترین شرایط حتی در صورت دستگیری و زیر بدترین شکنجه‌ها نباید چیزی لو برود. سعید ذاکر حسینی هم وسط حرف‌هامان آمد. سیّد به پسر بزرگش هم گفت از اتاق برود بیرون. چهارتایی دست‌های راست را گذاشتیم روی هم و دست‌های چپ هم آن ورش و قسم خوردیم که تا جان داریم، به هم خیانت نکنیم.

سیّد همان روز گفت حضرت رسول(ص) گفته اگر دو نفری هم خواستید کاری کنید، یکی‌تان بشوید فرمانده. بعد، روی کاغذ، چارت تشکیلاتی کشید و با مشورت و نظرخواهی، به هر کداممان مسئولیتی داد. خندیدم که مورچه چیست که کله‌پاچه‌اش باشد؟! خیلی جدی گفت: «اگه همین حالا قضیه رو جدی نگیریم، فردا که اعضای گروه، زیادتر شدن، نمی‌تونیم کارها رو پیش ببریم.»

راست هم می‌گفت. خیلی زود، طلبه جوانی از قم و یکی از اقوام مهدی فیروزی به گروه پیوستند و شدیم گروهی شش‌نفره. پول‌هامان را گذاشتیم روی هم و یک دستگاه استنسیل خریدیم و یک رادیو و ضبط. موقع روشن بودن دستگاه و تکثیر اعلامیه‌های امام(ره) رادیو و ضبط را با صدای بلند روشن می‌کردیم تا همسایه‌ها متوجه روشن بودن دستگاه نشوند.

همین تکثیر اعلامیه‌ها برای آدم بی‌خبر از همه‌جا کافی بود که از همه قضایای حکومت و فساد رژیم سر دربیاورد. ما که به خاطر ارتباطاتمان چندان هم بی‌خبر نبودیم. هر چه فعالیت این گروه‌های چندنفره و هسته‌های وسیع‌تر مبارزه، بیشتر می‌شد، جاسوسی‌های ساواک و بعد، دستگیری‌ها و شکنجه‌ها هم ابعاد دیگری پیدا می‌کرد. حساسیت زیاد ساواک از یک‌سو و احساس وظیفه ما برای آگاهی مردم شهرهای کوچک و بخش‌ها و روستاها از سوی دیگر، موجب شد کم‌کم به شهرهای کوچک‌تر برویم. بعضی‌هامان در رفت و آمد بودیم و بعضی‌هامان برای اقامت می‌رفتیم. تا ساواک می‌آمد شناسایی‌مان کند، از این شهر به آن شهر می‌رفتیم و از این بخش به آن بخش.

پس از مدتی، تصمیم گرفتیم برویم نورآباد ممسنی. در تردید رفتن و نرفتن به آنجا. غروبی رفتیم به یکی از مسجدهای قدیمی شیراز. بعد از نماز عشا با برادران فیروزی (مهدی و محمود) رفتیم کنار پیشنماز که سیّدی پا به سن گذاشته و نورانی بود به نام حاج آقا علوی. دو سه سئوال فقهی و احکام کردیم تا نمازگزارها بروند و خلوت‌تر شود. بعد از او خواستیم برایمان استخاره کند که برویم نورآباد یا نه؟ عبایش را که از شانه سُریده بود، بالاتر آورد. قرآن را بوسید. چشم‌هایش را بست. چیزی زیر لب گفت و قرآن را باز کرد. دو سه آیه خواند و بعد، یکی‌یکی به صورت‌های چهارتامان دقیق شد و گفت: «احسنت! احسنت! این سفر مبارکه ایشالا! خیر و برکت داره. خوبه آقا! خوب. خیلی خوبه! توکّل کنید و برید!»

 

_ هدایت سوم: خاطرات سردار محمدجعفر اسدی از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس، سیدحمید سجادی‌منش، تهران، سوره مهر، 1392، ص 44 - 40.



 
تعداد بازدید: 6


.نظر شما.

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی: