27 دی 1404
ما فضای مذهبی را حفظ میکردیم و فعالیتهای گوناگونی انجام میدادیم. سال 54، آقای فلسفی در مسجد سیدعزیزالله بازار تهران صحبت کرد. در بین سخنرانی، ضمن تشریح اوضاع اسفبار اردوگاههای فلسطینی و یورش وحشیانه افراطیون یهودی به فلسطینیان و قتلعام زنان و کودکان، از مردم خواست که به فلسطینیان کمک کنند. بعد از آن، ما تصمیم گرفتیم که کمکهایی را برای مردم فلسطین در دانشکده جمعآوری کنیم. دانشجویان دانشگاههای دیگر هم که از این اقدام ما مطلع شدند، در دانشگاه خودشان پول جمع میکردند. من مسئول دریافت پولها بودم. چپیهای دانشگاه هم کمکهایشان را به من میدادند. آنها من را قبول داشتند. شاید فکر میکردند که خیلی عمیق نیستم. علتش را نفهمیدم. بعد از مدتی، از من پرسیدند: «تونستید پولهای جمع شده را برسونید؟» گفتم: «بله؛ به دست فرد امینی رسوندم.» اصلاً حواسم نبود که اینها چپی و مارکسیست هستند. گفتم: «خیلی هم تلاش کردم تا به گروههای مسلمان و مذهبی برسه.» آنها گفتند: «حالا اصراری نیست. مهم این است که در حال مبارزه هستند.»
سال 55، یک تغییر نگرشی سیاسی و اجتماعی در فعالیتهای ما ایجاد شد؛ با فعالان تعدادی از دانشگاهها مثل دانشگاه ملی ایران (شهید بهشتی)، شریف و تهران مرتبط شدیم و این ارتباطات، فعالیتهای ما را گسترش داد. در 16 آذر سال 55 به مناسبت سالگرد 16 آذر سال 32، در همه دانشگاهها تجمع، تظاهرات و اعتراض انجام شد. ظهر روز 16 آذر، بعد از نماز، به غذاخوری دانشکده رفتیم. میخواستیم برای اعتراض حرکتی انجام بدهیم. با تبانی قبلی، قاشق و چنگالمان را پرت کردیم. این کار خیلی زود گسترش پیدا کرد؛ طوری که چند نفر از دانشجوهای سرخوش دانشکده که انقلابی هم نبودند به این شورش پیوستند. ناگهان دیدیم که یک صندلی به سمت پنجرههای غذاخوری پرتاب شد و یک شیشه خیلی بزرگ را شکست. ما چنین برنامهای نداشتیم. بعد از این اقدام، اوضاع دانشکده به هم ریخت. بلافاصله با کلانتری محل تماس گرفتند و گشت کلانتری آمد. ما سریع از دانشکده خارج و پراکنده شدیم.
چند روز بعد به دانشکده رفتیم که ببینیم اوضاع چطور است. مسئولان دانشکده به محض دیدن ما گفتند نباید به کلاس بروید؛ البته کلاسها تقریباً تعطیل بود. دفتر ریاست دانشکده ما را خواست که توضیح بدهیم جریان چه بوده. ما هم کلیگویی کردیم که غذا ناجور بود و بحثهای انحرافی را مطرح کردیم. در نهایت، گفتند باید به کمیته انضباطی برویم. تصور ما این بود که با ساواک تماس میگیرند و مسئله پیچیده میشود؛ اما رئیس دانشکده آدم محتاطی بود و نمیخواست فضای دانشکدهاش امنیتی شود؛ برای همین، به کلانتری محل اکتفا کرد. بعد کمیسیون انضباطی تشکیل دادند و من و پنج نفر دیگر از دانشجویان را متخلف اعلام و یک ترم از تحصیل محروم کردند. گفتیم که یکی دو تا از دانشجوها در فعالیتها نبودند. میخواستیم آنها را سر کلاس برگردانیم که خوشبختانه موفق شدیم. این محروم شدن از تحصیل من را یک ترم عقب انداخت؛ اما فرصت خوبی بود و یکی دو جا کار پیدا کردم.
_ تاریخ شفاهی دفاع مقدس روایت رضا محمدینیا، از جوانرود تا پیرانشهر، به کوشش حمید حاذق نیکرو، مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس، چ اول، 1402، ص 64 - 65.
تعداد بازدید: 4