انقلاب اسلامی :: روایت شهید محمدعلی رجائی از زندان‌های شاه و چگونگی دستگیری‌اش

روایت شهید محمدعلی رجائی از زندان‌های شاه و چگونگی دستگیری‌اش

30 دی 1404

ما با آقای دکتر بهشتی یک جلسه هفتگی داشتیم که ایشان 15 نفر را انتخاب کرده بودند، که تعلیمات مکتبی را دریک جلسه مذهبی به ما می‌گفتند و ما درس را می‌گرفتیم آماده می‌کردیم بعد هم بازگو می‌کردیم و آماده می‌شدیم که در آینده خودمان گرداننده‌های کلاس‌های دیگر باشیم تقریباً تمام افرادی که در آن جلسه بودند دارای پرونده سیاسی بودند و ما در ‌آن اجتماع به طور مختصر تقریباً جمع می‌شدیم و کمتر کسی از آن جلسه مطلع بود، آن شب که از آن جلسه می‌آمدم، دستگیر شدم. وقتی که در ماشین چشمانم را بسته بودند و می‌بردند و یکی از مأمورها پرسید. که منزل رفقات بودی؟ گفتم بله، و بعد از یک شب که در سلول گذراندم همان شب اول متوجه شدم که کار اشتباهی کردم و از خودم پرسیدم که تو گفتی در منزل رفقایم بودم حالا می‌پرسند که رفقایت چه کسانی هستند تو باید 15 نفری که آنجا بودند همراه دکتر بهشتی اسامی‌شان را بگویی و البته در آن موقع هم خیلی شرایط سخت بود و هر کس زندان می‌آمد و تا می‌خواست ثابت کند که مثلاً چه کار می‌کرده حداقل باید یکی دو سال زندان بماند. من به این نتیجه رسیدم که باید این اشتباهم را تصحیح کنم، فردا که مرا جهت بازجویی بردند، آن‌جا اظهار کردند که شرح حال دیروز را بنویس، من نوشتم، نوشتم تا به شرح حال شب رسیدم که چنین نوشتم بله شب سوار اتوبوس دو طبقه شدم جهت رفتن به مسجد جلیلی خیابان محل عبور ما شلوغ بود و چنان، بود که بالاخره آخر شب از ترافیک خلاص شدیم و دیگر دیر شده بود و مسجد هم نتوانستم بروم و راه منزل را پیش گرفتم. غافل از اینکه آن کسی که در ماشین از من سئوال کرده بود که منزل رفقایت بودی خودش بازجوی من بود که داشت از من بازجویی می‌کرد و مشاهده کرد که من همه شرح حال را نوشتم به جز این که در منزل رفقایم بودم را و این برای آن‌ها خیلی ارزشمند بود که منزل رفقا و خود رفقا را بتوانند پیدا کنند. و شروع کردن به شکنجه شدید و من هم به یاری خدا تا آخرین لحظه حتی بعد از اینکه بسیاری از اطلاعاتم لو رفت اما هیچ‌وقت آن جلسه را برای ساواک نگفتم. شکنجه من نسبتاً طولانی بود و تقریباً یک دوره 14 ماه داشت و بعد از این هم باز به مناسبتی شکنجه می‌شدم البته بدین خاطر بود. که سنی از من گذشته بود و قبلاً هم دستگیر شده بودم، ساواک خیلی انتظار داشت از من اطلاعات زیادی بدست بیاورد بخصوص این که به دنبال پوران بازرگان هم می‌گشتند که در آن موقع فراری بود و می‌خواست که از طریق من او را شناسایی کرده و دستگیر کنند. آن سال که من کمیته را می‌گذراندم واقعاً جهنمی بود تمام کمیته شب‌ها تا صبح فریاد آه و ناله بود و صبح هم تا شب همین طور آن آیه ثم لا یموت فیه و لا یحیی...

تصدیق می‌شد. افرادی که آن‌جا بودند نه مرده بودند نه زنده برای اینکه آن‌ها را اینقدر می‌زدند تا دم مرگ و باز دو مرتبه می‌زدند و مقداری رسیدگی می‌کردند تا حال شخص نسبتاً بهبود می‌یافت و دو مرتبه همان برنامه اجرا می‌شد. در کمیته انواع شکنجه‌ها را می‌دادند از جمله اینکه، اولاً آن‌جا شکنجه‌ها برای همه یکسان نبود. هر کسی را یک نوع شکنجه می‌کردند. مثلاً من که مقداری از سن و سالم گذشته بود. و دارای زن و فرزند بودم، مرا به عنوان این که زن و فرزندانت را دستگیر و اذیت می‌کنیم و این نوع تهدیدها و یکی دیگر را مثلاً به نوع دیگر که گفتنی نیست و چندش‌آور است که من از نقل آن‌ها خودداری می‌کنم. از جمله شکنجه‌های من، شکنجه‌های به اصطلاح خودشان جیره‌ای بودکه بیست روز تمام مرا می‌زدند. و هیچ مسئله‌ای را هم عنوان نمی‌کردند و فقط اظهار می‌کردند که حرف بزن یا اینکه روزها چندین ساعت سرم را به پنجه‌هایم به حالت رکوع می‌بستند و اظهار می‌کردند که در جا بزنم و یا اینکه صلیب می‌کشیدند و می‌بستند و آویزان می‌کردند تا اینکه صحبت کنم، بالاخره یک روز که رئیس کمیته را تور کرده بودند، این‌ها آمدند مرا بردند و اظهار کردند که سه، چهار نفر می‌خواهیم بکشیم و تو هم جزو یکی از آن‌ها هستی و آن روز یک شکنجه شدیدی به من دادند که خوشبختانه خدا کمک کرد و آن روز را هم به سلامت گذراندم. بار دیگر در اواخر چهارده ماه زندان مصادف با اوایل انقلاب بود که باز در کمیته بودم گاهی در سلول انفرادی می‌کردند گاهی یک نفر را هم پهلویم می‌انداختند، وقتی که یک نفر را پهلویم می‌انداختند سعی می‌کردند که توسط آن یک نفر از من حرف در بیاورند و بعد علیه خودم استفاده کنند.

البته ما این مطلب را در بیرون فهمیده بودیم می‌دانستیم که در کمیته نقشه‌هایی از این قبیل می‌کشند. این بود که هیچ‌وقت در این زمینه توفیقی بدست نیاوردند. نکته جالب این بود که کسی را پهلویم انداختند که روزه بود وقتی وارد شد گفت فلانی مواظب باش حرف‌هایی که می‌خواهی بزنی دقت کن چون من قول همکاری دادم و حرف‌های تو را آن‌جا می‌زنم بنابراین فقط حرف‌هایی را بزن که آن‌جا گفتنی هستند. خوب من هم که قبلاً می‌دانستم که برنامه چیه ولی من هم نشان دادم که اغفال شده‌ام و هر چند روز یک بار می‌بردند و ما هم که قبلاً با همدیگر قرار می‌گذاشتیم که امروز مثلاً این قسمت از حرف‌های مرا بزنی به هر جهت به همین صورت ادامه دادیم، ما هم روزها و شب‌ها کتک می‌خوردیم و ۱۴ ماه این مسئله طول کشید یکی از روزهای ماه رمضان درست نیمه ماه رمضان بود (تولد امام حسن(ع)) من را یک روز ساعت ۸ بردند تا ساعت یک بعد از ظهر که هنگام برگرداندن من حالم طوری بود که مرا کشان‌کشان به سلولم آوردند آن روز یکی از روزهای خیلی خوب زندگی من بود و خیلی خوشحال بودم که روزه هستم و شکنجه می‌شوم و آن‌ها که به نظر خودشان می‌خواستند روحیه مرا بکشند و حال اینکه حالت‌های ایمانی و اعتقادیم محکم‌تر می‌شد. خیلی خوشحال بودم و اکثر آیات و دعاهایی که روحیه‌ام را تقویت می‌کرد می‌خواندم و خاطرم هست که در اطاق شکنجه و یا در سلولم بیشتر اوقات آیه (یا منزله سکینه فی قلوبهم مؤمنین...) را تکرار می‌کردم، وقتی شکنجه می‌شدم، مجبور می‌کردند که بر روی پاهای تاول زده به دو بروم، آنجا قسمت‌هایی از دعا را که (قبل الا خدمتک جوار حی...) این قسمت‌های از دعا را تکرار می‌کردم. در سلولم هر وقت فرصت بود تنها که بودم تمام آیات قرآن را که حفظ بودم می‌خواندم و به این وسیله از فرصت استفاده می‌کردم گاهی هم با غیرمذهبی‌ها هم‌سلول می‌شدم و برای گذراندن زندان گاهی هم با آن‌ها به انواع وسایلی که وقت گذران بودند در سلول، متوسل می‌شدیم. بعد از اینکه شکنجه روز نیمه ماه رمضان با شکست کامل بازجوهای من مواجه شد، مرا به دادگاه فرستادند. در دادگاه به 5 سال حبس محکوم شدم. دادگاه اول و دادگاه تجدیدنظر در اواخر دادگاه تجدیدنظر بودکه، یک بازجوی من آمد نزد درب سلول و گفت که تو حرف‌هایت را نگفتی، این جمله تازه‌گی نداشت. من بسیار از این حرف‌ها شنیده بودم ولی، آن روز به طور مخصوصی آمد و بعد هم گفت که دادگاه بگذار تمام بشود تا من شروع کنم به شکنجه مجدد تو تا حرف‌هایت را بگویی این جمله را ما زیاد شنیده بودیم و خلاصه رفتیم به دادگاه، سلولی که بودم و از آن‌جا به دادگا می‌رفتم سلول 18 بودم در سلول 20 آقای خامنه‌ای زندانی بود. من در سلول مور‌س‌زدن را یاد گرفته بودم اکثراً با سلول‌های مجاورم از طریق زدن مورس اخبار را می‌دادیم و می‌گرفتیم و از جمله اخبار را به سلول پهلویی می‌دادیم و آن هم می‌داد به آقای خامنه‌ای مثل ترور زندی‌پور را که اول من فهمیدم که به وسیله‌ای آن را منتقل کردم و با بعضی اخبار دیگر که آن موقع تازه بود و به دست ما می‌رسید.

 

- یادنامه شهید محمدعلی رجایی، به اهتمام شجاع‌الدین میرطاوسی، نهضت زنان مسلمان، 7 تیر 1361، ص 41 - 45.



 
تعداد بازدید: 3


.نظر شما.

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی: