انقلاب اسلامی :: برخورد ساواک با دانشجویان کوهنورد

برخورد ساواک با دانشجویان کوهنورد

19 اسفند 1404

تعطیلات نوروز 1357، تصمیم گرفتیم با دوستان به یکی از برنامه‌های کوهنوردی دانشجویی برویم. زمانی بود که دیگر برنامه کوهنوردی دانشجویان مسلمان از مارکسیست‌ها جدا شده بود. برنامه سه‌روزه، صعود به قله شیرکوه یزد بود. کوهنوردی سنگین بود و برنامه‌ریزی دقیق می‌خواست. اکیپ دانشجویی که حدود سی نفر بودیم، از تهران سوار قطار شدیم. راهنمای ما آقای حبیب بیطرف، دانشجوی دانشکده فنی آن روزگار، بود.

مسیر شیرکوه، صعب‌العبور و مملو از برف و بوران بود. ناچار شدیم شب را توی غاری بخوابیم که به شدت سرد بود. هیچ امکاناتی نداشتیم و شرایط سختی بود. برای نماز صبح، مقداری برف را روی چراغ گازی کوچک همراهمان آب کردیم و وضو گرفتیم. بعد از نماز راه افتادیم که قله را فتح کنیم. وسط راه به دلیل سرما و برف و بوران مشکلات زیادی برای دانشجویان پیش آمد. یکی از دانشجویان سال اول پزشکی، خانم عزت‌الملوک کاووسی بود که برای اولین‌بار به کوه می‌آمد. خانم لاغر اندام و ریز جثه‌ای بود. چون تجربه‌ای در کوهنوردی و کفش و لباس مناسب نداشت، وسط راه دچار مشکل شد. از سرما پاهایش داشت یخ می‌زد و نمی‌توانست پابه‌پای بقیه راه برود. من به عنوان عقبدار تیم کمکش کردم؛ جوراب‌هایم را به او دادم، کفش‌هایش را درست کردم تا پایش یخ نزند و از تیم عقب نیفتد.

با هر سختی بود، به قله شیرکوه رسیدیم و برگشتیم.

در راه بازگشت، دو خودروی مشکوک پای کوه دیدیم که افرادی از آن پیاده شدند. وقتی به آنها رسیدیم، جلوی ما را گرفتند و گفتند: «از طرف ساواک یزد هستیم. بلیت برایتان گرفتیم. اتوبوس سوار می‌شوید بدون اینکه توی شهر بیایید، برگردید تهران. در غیر این صورت همه شما را اینجا دستگیر می‌کنیم!»

ما بدون هیچ اعتراضی قبول کردیم. برای اینکه با آنها درگیر نشویم، بلیت را گرفتیم و برگشتیم تهران.

بار دیگر، اردیبهشت 1357، طبق روال برنامه‌های مبارزاتی، برنامه کوه گذاشتیم برای قله پلنگ‌چال. حدود چهل نفر بودیم،‌ همگی دانشجوی پزشکی دانشگاه تهران. صبح، از درکه راه افتادیم به سمت قله. این بار هم، من عقبدار گروه بودم. همین طور که می‌رفتیم بالا، سرودهای انقلابی، مثل پاییز آمد... در کنار درختی لانه کرده کبوتر و کم‌کم شعرهای تندتر مثل دایه دایه وقت جنگه... قطارکش بالای سرم پره فشنگه... را آن بالاها می‌خواندیم.

بین راه می‌دیدیم در جاهای مختلف، دسته‌های ده، بیست نفره با حالت مشکوکی دور هم جمع شده‌اند. ما بی‌اهمیت مسیر را ادامه دادیم و از کنار آنها عبور کردیم. تعدادی از بچه‌ها دفعه اولشان بود می‌آمدند کوه و خسته شدند. در جایی توقف کردیم، استراحت کنیم و صبحانه‌ای سبک بخوریم. شعار معروفی در کوهنوردی‌های دانشجویی داشتیم: «آن کدام یک است که دو نشد؟ خدا. کدام دو است که سه نشد؟ خرمای کوه!» یعنی همیشه دو تا خرما می‌دادند به هر کس که هیچ‌وقت سه تا نمی‌شد!

پنجاه متر مانده به قله، یک دفعه هفتاد، هشتاد نفر از بالا به سمت پایین، یعنی جایی که ما بودیم، هجوم آوردند. هیکل‌ها درشت، شلوارها گتر کرده و پوتین‌های نظامی داشتند. در یک دست ساک و در دست دیگر چوب‌های بلند. به ما نزدیک شدند و با فریاد یا حسین که گویا فرمان حمله فرمانده‌شان بود،‌ ریختند روی سرمان و شروع کردند به کتک زدن. زدن به قصد کشتن! بعضی از بچه‌ها که خسته شده بودند، همان‌جا افتادند و نتوانستند فرار کنند. یکی از آنها پسر حاج آقا عابدی بود که دانشجوی سال اول پزشکی بود و دفعه اول یا دومش بود کوهنوردی دانشجویی می‌آمد. حاج آقا قبلاً معلم من بود و ایشان را سپرده بود به من که مثلاً مواظبش باشم. او همان‌جا ماند و کمی او را کتک زدند.

آنها مأمور ساواک و گارد جاویدان شاه بودند که می‌خواستند زهرچشم بگیرند از دانشجویان و از آنجا که ما خوش‌شانس بودیم، اولین‌بار قرعه به نام ما افتاد! تا آن موقع سابقه نداشت بیایند کوه مردم را بزنند. بعداً معلوم شد با هلیکوپتر شنوک افرادشان را بالای کوه پیاده کرده‌اند. هر کس را آن بالا گرفتند، سوار همان هلیکوپتر کردند و بردند.

یکی از بچه‌ها که آن بالا گیر افتاد، محمدرضا خاتمی بود. ایشان یک سال از من کوچک‌تر بود. من با هفت - هشت نفر از بچه‌ها، شروع کردیم روی یال شرقی کوه فرار کردن به طرف پایین. مأموران هم دنبالمان می‌دویدند و در حال دویدن رکیک‌ترین فحش‌هایی که بدانید و ندانید به ما می‌دادند. آنها تازه‌نفس بودند و ما خسته! همین‌جور با فحاشی، دنبال ما می‌دویدند.‌ «فلان‌فلان شده‌ها بایستید!»

وقتی خسته شدیم و جان دویدن نداشتیم، ناچار روی برف‌ها سر خوردیم و آمدیم پایین. برف سنگین و شیب یال تند بود. یکی از بچه‌ها به اسم قربان، پایش لغزید و سرش به یک تخته‌سنگ خورد و شکست. خون از سرش بیرون زد. با این حال نایستادیم. دویدیم تا جایی که قمستی از قله را پشت سر گذاشتیم. برف همه جا را گرفته بود و باعث شد متوجه جوی آبی که از ‌آنجا می‌گذشت، نشویم. جلوی من یکی از بچه‌ها به نام وحید اصیلی بود که پایش لغزید و در جوی آب افتاد. دکتر عباسعلی کریمی، یک لحظه ایستاد که دست وحید را بگیرد و از آب بیرون بکشد، که مأمورها رسیدند. من بیست متر جلوتر بودم. برگشتم دیدم یکی از مأموران با چماق محکم بر سر دکتر کریمی کوبید. طوری که دکتر همان‌جا افتاد و خون از شکاف سرش بیرون زد. من با یکی دیگر دانشجویان، محسن فغفور، فرار کردیم. آنها دنبالمان کردند. جایی احساس کردیم، فقط یک نفر تعقیبمان می‌کند. به محسن گفتم: «محسن! وایسا این را دیگر بزنیم. تا کی فرار کنیم؟ هم خسته شدیم، هم اینکه دو نفری زورمان به یک نفر می‌رسد!»

چند لحظه بعد، هر دو با فاصله کم از یکدیگر ایستادیم، اول یک سنگ برداشتیم پرت کنیم طرف مأمور که دست از سرمان بردارد و دنبالمان نیاید که یک دفعه از پشت پیچ کوه، جایی که ما ندیده بودیم، هفت هشت مأمور دیگر ریختند. دوباره فرار را بر قرار ترجیح دادیم و دویدیم تا نزدیکی‌های پناهگاهی که تقریباً وسط کوه قرار داشت. موقع صعود، از آنجا حدود دو ساعت‌ونیم تا قله راه بود. اما همین مسیر را در بازگشت، ما نیم ساعته دویده بودیم.

آنجا پشت یک تخته‌سنگ پناه گرفتم. مأمورانی که از اول صبح پایین ایستاده بودند، ما را دیدند. آمدند و مرا گرفتند. توی ساکشان هم سلاح گرم و هم سلاح سرد داشتند. بعد از دو سه دقیقه، آنهایی که بالا بودند هم رسیدند. همان مأموری که سنگ به او زده بودیم هم بود. تا رسیدند شروع کردند به کتک زدن. خسته هم شده بودند بنده خداها! با لگد و چوب‌های تراشه شبیه باتوم به جانم افتادند و حسابی زدند. افتادم روی زمین و فقط با دست‌هایم سرم را گرفتم که ضربه نخورد. بقیه‌اش را متوجه نشدم. یک گرمکن سبز رنگ ورزشی تنم بود. آن‌قدر زدند که همه لباس‌هایم پاره شد. بعد دست‌هایم را از پشت بستند و در حالی که لوله تفنگ را بر پشتم گذاشته بودند، جلوی مردم عادی که به کوه آمده بودند، بردند سمت پایین. مردم متعجب نگاهمان می‌کردند.

نزدیکی‌های پناهگاه، دم رودخانه، شخصی نشسته بود که معلوم بود فرمانده است. چون به او احترام می‌کردند. مرا تحویلش دادند. با لحن خاصی پرسید: «کی هستی! دانشجوی چی هستی؟»

ـ دانشجوی پزشکی‌ام.

ـ خجالت نمی‌کشی؟ تو می‌خواهی دکتر این مملکت شوی؟

بعد شروع کرد به فحاشی. همه‌اش با فحش حرف می‌زد. بعد یک دفعه گفت: «برو!»

تعجب کردم. شنیده بودم بعضی‌ها را می‌گویند برو ولی موقع فرار تیر می‌زنند و بعد می‌گویند می‌خواست فرار کند زدیمش. آنجا چهار پنج دانشجوی زخمی روی زمین افتاده بودند. کمی فکر کردم و از ترس اینکه با تیر مرا بزنند، گفتم: «من دانشجوی پزشکی هستم. بگذارید به زخمی‌ها رسیدگی کنم!»

دوباره چند تا از آن فحش‌های رکیک داد و گفت: «به تو می‌گویم برو، تو با من یکی به دو می‌کنی؟»

اشاره به افرادش کرد و گفت: «دستش را باز کنید، برود!»

دستم را باز کردند. یکی دو بار اصرار کردم به کمک کردن. دیدم دارد عصبانی می‌شود. پشتم را به او کردم و آرام شروع کردم به رفتن. می‌رفتم و با خودم می‌گفتم: «الان می‌زند... الان می‌زند!»

رسیدم سر پیچ و از همان لحظه که فهمیدم در تیررسشان نیستم، د بدو... و با تمام توان دویدم.

دیگر متوجه خستگی نبودم و فقط می‌دویدم. رسیدم پای کوه و خودم را به تلفن عمومی که پایین کوه بود، رساندم. تلفن زدم خوابگاه دانشگاه و به نورالله میرزایی، یکی از دانشجویان سال پایینی خوابگاه گفتم چنین افتاقی افتاده، بیایید کمک کنیم بچه‌های مجروح را جمع کنیم. فقط با قیافه دانشجویی نیایید. لباس شیک بپوشید که به شما مشکوک نشوند و شما را نگیرند!

خودم دوباره با آن خستگی، وضع آشفته و لباس‌های پاره راه افتادم سمت بالا که به بچه‌ها کمک کنم. یک ساعت بعد بچه‌های خوابگاه رسیدند. اما با یک وضعیت خنده‌دار!

همه با سر و وضع اتوکشیده و شیک آمده بودند. نورالله میرزایی با کفش ورنی براق و نوک‌تیز و کت شلوار آمده بود،‌ که مثلاً قیافه‌اش به دانشجو نخورد!

با هم رفتیم بالا. هرجا احساس می‌کردیم مأموران هستند، پراکنده می‌شدیم و از بیراهه می‌رفتیم. با سختی خودمان را رساندیم به پناهگاه. مأموران دو سه مجروح را وسط راه رها کرده بودند. بچه‌ها آنها را به پناهگاه رسانده بودند. هر کس را آن بالا، نزدیک قله گرفتند، با هلی‌کوپتر بردند به زندان اوین.

مجروحان را برداشتیم و راه افتادیم. پایین که رسیدیم، دیدم پدر و مادرم پای کوه منتظر هستند. خوشحال شدند دیدند چارچوب زنده است! تعجب کردم از کجا فهمیده‌اند؟ گفتند بچه‌های خوابگاه به آنها خبر داده‌اند. مرا به خانه بردند. تا رسیدم. تلفن زدم به حاج آقا عابدی گفتم: «حال رضا خوب است، اما او را بردند!» نگران و ناراحت شد. نمی‌دانست چه بلایی سر آنها می‌آورند.

در خانه، مادرم پیراهنم را بالا زد و دید تمام پشتم سیاه شده بس که کتک زده‌اند. مرتب به آنها لعنت و نفرین می‌فرستاد.

 

- شرح درد اشتیاق، خاطرات دکتر محمدرضا ظفرقندی، راحله صبوری، تهران، انتشارات سوره مهر (وابسته به حوزه هنری)، 1401، ص 169 - 163.



 
تعداد بازدید: 2


.نظر شما.

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی: