انقلاب اسلامی :: واکنش به اولین صدای تکبیر

واکنش به اولین صدای تکبیر

23 اسفند 1404

اولین شبی که [مردم از پشت‌بام‌ها] تکبیر گفتند، در پادگان آماده‌باش بودیم و از برنامه اطلاع داشتم. یگان ما «آماده درجه ۱» بود و من «رئیس آماده» بودم. موقعی که [فریاد] تکبیر شروع شد، افسرنگهبان، ما را احضار کرد. افسرنگهبان و فرمانده پادگان با سراسیمگی می‌گفتند: «صدای تکبیر از اطراف پادگان است. الان به پادگان حمله می‌کنند. فوری پرسنل را بیدار کن مسلح شوید»!

من با دیدن اضطراب فرمانده پادگان، از خوشحالی روی پای خود بند نمی‌آمدم و به زحمت جلوی خنده‌ام را گرفته بودم. فرمانده پادگان گفت: زودتر درب انبار مهمات را باز کنید!

گفتند: مسئول انبار مهمات [در پادگان] نیست و به خانه‌اش رفته است.

گفت: زودتر یک نفر را دنبالش بفرستید تا بیاید.

گفتند: در این موقعیت امکان ندارد کسی به داخل شهر برود.

گفت: به هر ترتیبی شده است، درب را باز کنید و مهمات برود.

سپس افسرنگهبان رو به ما کرد و گفت: کدام یگان آماده‌باش درجه یک است؟

من گفتم: آتشبار ما آماده‌باش درجه یک است و من رئیس آماده هستم.

گفت: زود برو و آن‌ها را بیدار کن و تا وقتی من دستور لازم را می‌دهم، همه آ‌ن‌ها مهمات و تفنگ گرفته و آماده باشند تا بیایم و آن‌ها را [به عنوان کمک] بین نگهبان‌ها و گشتی‌ها تقسیم کنم.

من به گردان برگشتم و موضوع را به فرمانده‌ام گفتم. سپس به آسایشگاه رفتم و با لحن بی‌تفاوت به سربازها که درحالت خواب یا نیمه‌خواب بودند، گفتم: بچه‌ها! افسرنگهبان می‌گوید بیدارشان کن تا سر پُست نگهبانی بروند.

سربازها که دل خوشی از این برنامه‌ها نداشتند، خودشان را به خواب زدند.

در همین موقع، صدای افسرنگهبان را از سالن شنیدم که می‌گفت: پس آماده‌ها کجا هستند؟! چرا هنوز به خط نشده‌اند؟!

از آسایشگاه بیرون رفتم. وقتی افسرنگهبان مرا دید، عصبانیتش بیشتر شد و گفت: تو خائن هستی! چرا دستور مرا اجرا نکردی؟

من یک بار دیگر نیز به واسطه طرفداری از مردم در داخل شهر، مورد بازخواست او قرار گرفته بودمو نزدیک بود که کار دستم بدهد، لذا آن شب من هم شروع به داد و فریاد کردم و گفتم: جناب سروان! چرا توهین می‌کنی؟ من چه خیانتی کردم؟! چرا به یک درجه‌دار که چند سال در این ارتش خدمت کرده است، لقب خائن می‌دهی؟ باید [ادعای] خیانت مرا ثابت کنی!

با این سر و صداها، تمام پرسنل افسر، درجه‌دار و سربازها بیرون آمدند. فرمانده ما به افسرنگهبان گفت: چون صدای تکبیر تمام شده بود، من خودم [به ایشان] گفتم که سربازها را بیدار نکند.

در این موقع، خود افسرنگهبان رفت که سربازها را به خط کند. اما [به آسانی] اطاعت نمی‌کردند و تا موقعی که آن‌ها را جمع کرد. [فریاد] تکبیر [مردم] هم تمام شده بود. ساعتی بعد، افسرنگهبان دوباره نزد من آمد و گفت: فلانی! من عذر می‌خواهم که تو را ناراحت کردم، اما حالا بیا و این‌جا را ببین!

با هم از آسایشگاه بیرون رفتیم. سپس یک دسته اعلامیه درآورد و به من نشان داد و گفت: ببین! منظور من این‌ها بود. از سر شب هر چه جمع می‌کنیم، این خائنین باز هم می‌ریزند. من نمی‌دانم [چه کسانی هستند،] اما اگر یکی [از آن‌ها] به چنگم بیفتد، می‌دانم با او چه کار کنم!

در دل گفتم: ان‌شاءالله که خدا کورت کند تا هیچ‌کس را نبینی! سپس به او گفتم: جناب سروان! آخر این‌ها چه ربطی به من دارد! شما فکر می‌کنی که این‌ها چه کسانی هستند؟

گفت: سربازها. درجه‌دارها و به خصوص افسران وظیفه.

گفتم: خوب! پس برای تمام پُست‌ها[ی نگهبانی] و انبارهای مهمات که الان این‌ها عهده‌دار نگهبانی آن هستند، یک فکری بکنید. همچنین بیشتر از خودتان مواظبت کنید. چون در پُست‌های اطراف پادگان، سربازان مسلح [مشغول نگهبانی] و ممکن است یک وقت کار دست شما بدهند.

آن بیچاره از شنیدن این صحبت، بیشتر به وحشت افتاد. ساعت یازده شب به بهانه دستشویی بیرون رفتم تا گشتی بزنم و وضعیت را ببینم. در آن‌جا دیدم که از نزدیک ساختمان دستشویی صداهایی می‌آید. وقتی نزدیک‌تر رفتم، متوجه شدم که افسرنگهبان چند نفر از گروهبان‌ نگهبان‌ها را با خود آورده بود و در نزدیکی دستشویی کمین کرده‌اند تا وقتی سربازی به دستشویی می‌رود، بروند داخل آن‌جا را بازدید کنند تا اگر آن سرباز اعلامیه‌ای گذاشته باشد، او را شناسایی و دستگیر کنند!

من هم مدتی کنار آن‌ها ایستادم. وقتی می‌دیدم کسی به طرف دستشویی می‌رود، با صدای بلند صحبت می‌کردم تا او متوجه شود که عده‌ای آن‌جا هستند. ساعت 12 شب فرا رسید. در این موقع، دیدیم که از داخل یکی از پارکینگ‌ها، یک خودرو حرکت کرد و تعدادی از افراد در داخل آن با صدای تکبیر و صلوات به طرف مسیری که ما ایستاده بودیم، حرکت کردند. از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدم. وقتی این ماشین به نزدیکی ما رسید، افسرنگهبان و چند نفر از پرسنل سنگر گرفته و وحشت‌زده جلوی خودرو را گرفتند. سپس راننده را از ماشین پیاده کردند و پرسیدند: کجا می‌روید و این سروصداها برای چیست؟

راننده خودرو یک گروهبان‌یکم بود و چون انتظار چنین برنامه‌ای را نداشت، زبانش از ترس تا چند دقیقه بند آمده بود. سپس با صدایی لرزان گفت: نمی‌دانم! از خودشان بپرسید!

افسرنگهبان که حالا جرأت پیدا کرده بود، به قسمت عقب ماشین آمد و فریاد زد: چرا شعار می‌دادید؟ کجا می‌روید؟

البته آن‌ها هم جوابی ندادند. تا این که راننده گفت: ما داشتیم به کلانتری [سطح شهر] می‌رفتیم و چون وسیله خواب نداشتیم، آمده‌ایم که ببریم.

 

 

- عکاس لشکر خراسان: زندگینامه و خاطرات ستوان‌یکم محمد محتشمی‌پور، به کوشش رامین رامین‌نژاد، مشهد، کتاب کامیاب، 1397، ص 54 -52.



 
تعداد بازدید: 2


.نظر شما.

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی: