انقلاب اسلامی :: روایت صدیقه اردکانی از تظاهرات 9 دی 1357 مردم مشهد

روایت صدیقه اردکانی از تظاهرات 9 دی 1357 مردم مشهد

چند قدم تا پیروزی

11 فروردین 1405

یکی از روزهای سرنوشت‌ساز انقلاب، 9 دی 1357 بود. آن روز قرار بود راهپیمایی بزرگی در بزرگداشت شهدا و اعلام برائت از شاه برگزار شود. از قبل اعلام کرده بودند: «هر کس در این راهپیمایی شرکت می‌کند، بداند احتمال اینکه نیروهای نظامی، تظاهرات‌کنندگان را به گلوله ببندند، وجود دارد.» برای همین بیشتر افراد با غسل شهادت در تظاهرات شرکت کرده بودند. آن روز صبح آقاجان و همسر و برادرم هر کدام جداگانه رفته بودند. من هم غسل شهادت کردم و با دخترم اعظم که سه ساله بود، راه افتادیم.

دخترم را پیش مادرم گذاشتم و خودم به حرم امام رضا(ع) رفتم. قرار بود راهپیمایی از آنجا شروع شود. جمعیت زیادی در صحن موزه حرم (شبستان امام خمینی فعلی) آماده راهپیمایی بودند. بلندگوها اعلام می‌کردند: «شما دارید در راه خدا برای براندازی طاغوت قیام می‌کنید. در این راهپیمایی ممکن است هر اتفاقی برایتان بیفتد و حتی دیگر برنگردید.» با این طور اعلان‌ها مردم مصمم‌تر می‌شدند. همه با نیت شهادت به راه افتادیم. جمعیت مانند کوه عظیمی در حال حرکت بود. جمعیت از حرم به سمت خیابان تهران (امام رضای فعلی) و از آنجا به فلکه آب و چهارراه کلانتر (چهارراه دانش فعلی) سرازیر شد.

آن زمان چون هنوز نه کسی از انقلاب آینده و سرنگونی حکومت شاه خبر داشت و نه هنوز امام به ایران آمده بود؛ شعارهای راهپیمایی بیشتر در حمایت از اسلام و قرآن و محکومیت کشتار مردم در شهرهایی مثل تبریز بود. در ابتدای راهپیمایی، سلام‌های اول زیارت عاشورا را دسته‌جمعی خواندیم. بیشتر راهپیمایی‌ها با یاد کردن از امام حسین(ع) و قیام ایشان همراه بود. تا فلکه برق همه در حال شعار دادن بودند. از آنجا جمعیت وارد خیابان بهار شد.

نزدیکی‌های چهارراه لشکر بودیم که دیدیم مردها صدا می‌زنند: «جلوتر نیایید!» تانک‌ها و هلی‌کوپترهای ارتش حمله کرده بودند و در حال شلیک به سمت جمعیت بودند. یک دفعه از بالای سرمان صدای تیراندازی هلی‌کوپترها بلند شد و گلوله‌ای به سر یکی از تظاهرکنندگان خورد که مردم سریع او را روی دوش گرفتند و بردند. کمی جلوتر دیدیم دوباره صدای شلیک می‌آید و دود و آتش بلند شده است. خانم‌ها دیگر از آنجا جلوتر نرفتند؛ ولی آقاجانم که بین جمعیت بود، تعریف می‌کرد یک جیپ ارتشی از طرف فلکه تقی‌آباد به سمت جمعیت می‌آمد. می‌گفت: «راننده سرباز عادی بود و فرماندهش که کنارش نشسته بود، به او دستور داد با ماشین به سمت مردم برود و آن‌ها را زیر بگیرد. چون این سرباز راضی نشده بود که چنین کاری بکند، فرمانده همانجا گلوله‌ای به سرش زده و او را کشته بود.» آقاجانم می‌گفت: «مردم وقتی این صحنه را دیدند، با عصبانیت به جیپ حمله کردند. فرمانده را پایین کشیدند و طوری زیر دست و پا انداختند که کشته شد.»

از اتفاقاتی که آن روزها زیاد تکرار می‌شد، فرار کردن سربازانی بود که در ارتش خدمت می‌کردند و مجبور بودند در راهپیمایی‌ها مردم را به گلوله ببندند. خیلی از این سربازها از همین خانواده‌های عادی و مؤمن بودند که واقعاً در دلشان راضی به انجام دادن این‌طور کارها نبودند؛ برای همین خیلی وقت‌ها پیش می‌آمد که در راهپیمایی‌ها و شلوغی‌ها، از پادگان فرار می‌کردند و داخل جمعیت قایم می‌شدند و می‌رفتند. آن روزها وقتی خواهران می‌خواستند به تظاهرات بروند، غیر از چادری که سرشان می‌کردند، یک چادر هم به کمرشان می‌بستند تا وقتی سربازها بین جمعیت می‌آیند، چادر سر کنند و بتوانند در لباس زن‌ها فرار کنند. آن روز هم در چهارراه لشکر دو تا سرباز آمده بودند بین مردم که خواهرها فراری‌شان دادند.

 

- اقبالی، لیلا، چادر گل‌گلی - برگی از تاریخ شفاهی انقلاب و جنگ به روایت صدیقه اردکانی، مشهد، نشر بوی شهر بهشت، 1396،  ص 33 - 31.



 
تعداد بازدید: 4


.نظر شما.

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی: