15 فروردین 1405
ستاد استقبال در آستانه بازگشت حضرت امام به کشور در مدرسه رفاه تشکیل شد. اقشار مختلفی مثل فرهنگیان، دانشجویان و... به این ستاد دعوت شدند. یادم هست یک روز دوستم، شیرین ظفرقندی، زنگ زد و گفت: «شما به نمایندگی خانمها از دانشکده حقوق برای حضور در مراسم استقبال از امام در فرودگاه انتخاب شدهاید. یک نفر هم از بین آقایان انتخاب شده. فردا فلان ساعت، فلانجا جلسه است، حتماً بیا.» پرسیدم: «چه جلسهای؟» گفت: «حالا بیا، بعد میگویم.» برای احتیاط سئوال بیشتری نکردم. یادم نیست جلسه کجا بود. آنجا که رسیدم، دیدم حدود چهل پنجاه نفر خانم و آقا هستیم. بیشتر خانمها باحجاب بودند و بینشان چهرههای آشنا زیاد دیدم. بعضیشان از خانمهای فعال دانشگاه بودند. در آن جلسه آقای ملکی گفتند: «امام قرار است بیایند. ما از طریق فرزندشان، حاج احمدآقا، با ایشان در تماس هستیم. امام تأکید کردهاند برای اقامتشان جایی در نظر بگیریم که جنوب یا مرکز شهر باشد. قرار است در مدرسه رفاه مستقر شوند.» ما خوشحال شدیم و ذوق کردیم که امام میخواهند بیایند مدرسه ما. آقای ملکی ادامه دادند: «ما میخواهیم در مراسم استقبال از امام در فرودگاه، نمایندگانی از گروههای مختلف اجتماعی و سیاسی مثل فرهنگیان، دانشگاهیان، احزاب و گروههای سیاسی، روحانیون، تجار، دانشجویان و... حاضر باشند.» تازه فهمیدم موضوع چیست. اینکه بین خانمهای دانشکده من انتخاب شده بودم، برایم افتخار بود و خیلی خوشحال بودم. ولی برایم سؤال بود بر چه اساس انتخاب شدهام. چون انتخاباتی در دانشکده برگزار نشده نبود. البته فرصتی هم نبود که بچههای انجمن اسلامی جلسه تشکیل بدهند و کسی را انتخاب کنند. احتمالاً به واسطه شیرین ظفرقندی دعوت شده بودم. شیرین میدانست در انجمن اسلامی دانشکده حقوق فعال هستم و در مدرسه رفاه تدریس میکنم، در راهپیمایی تاسوعا و عاشورا هم جزو انتظامات بودهام.
با آقای ملکی جلسات دیگری هم داشتیم که در مدرسه رفاه برگزار شد. رفاه کاملاً تعطیل بود و در اختیار ستاد استقبال از امام قرار داشت. ظاهراً آقای ملکی مسئول گروه دانشگاهیان (اساتید و دانشجویان) در ستاد بودند و قرار بود ما را از چگونگی مراسم استقبال و آخرین اخبار مطلع کنند. ایشان در جلسه بعدی گفتند: «امام قرار است بیایند فرودگاه مهرآباد. در فرودگاه استقبال رسمی محدود و مختصری از امام میشود، بعد توقفی در دانشگاه تهران خواهند داشت و از آنجا به بهشت زهرا میروند. مراسم اصلی در بهشت زهرا خواهد بود. چون گفتهاند من بیایم ایران میخواهم بروم زیارت شهدا.» جلسه بعد گفتند: «بازاریهای تهران (تجار و فرشفروشها) گفتهاند و میخواهند خیابان فرودگاه تا بهشت زهرا را فرش کنند. چنانکه وقتی آیتالله کاشانی از تبعید در خارج برگشتند، بازاریها از فرودگاه تا جایی را فرش کرده بودند. اما امام بعد از اطلاع، مخالفت کرده و گفتهاند که مگر کوروش میخواهد بیاید. یک طلبهای رفته، یک طلبهای میخواهد برگردد.»
آن روزها آقای دانشمنفرد را زیاد میدیدم، اما نمیدانستم دقیقاً چه مسئولیتی در ستاد دارند. ما یاد گرفته بودیم سئوال نکنیم. اگر کسی زیاد سئوال میکرد، اینجور به نظر میرسید که ساواکی است و دارد کسب اطلاعات میکند. من فقط میدانستم آقای دانش مدیر مدرسه رفاه هستند و خوشحال بودم که من را میشناسند.
افراد ستاد ظاهراً میخواستند برای تسهیل اقامت امام و اطرافیان ایشان در مدرسه رفاه خیلی کارها انجام بدهند، اما امام گفته بودند کارهایی که نشانه اشرافیگری است انجام ندهند. در جلسه بعد، آقای ملگی گفتند: «به حاج احمدآقا گفتهایم تعداد دانشجوها در فرودگاه پنجاه نفر است. ایشان با حضرت امام صحبت کردهاند، امام فرمودهاند تعداد دانشجوها را 150 نفر بکنید؛ نصف خانمها باشند، نصف آقایان. ما تعداد را زیاد کردهایم.» آن زمان تعداد دانشجویان دختر در دانشگاهها خیلی کمتر از پسرها بود. برای همین توصیه امام برای ما جالب بود و نشان میداد امام طرفدار مشارکت زنان و تساوی حقوق آنها با مردان هستند. در هر جلسه آقای ملکی ما را از آخرین اخبار، و تاریخ ورود امام به کشور مطلع میکردند. چند بار تاریخ ورود امام تغییر کرد، تا اینکه معلوم شد 12 بهمن وارد ایران خواهند شد. آقای ملکی در آخرین جلسه گفتند: «فردا (دوازدهم بهمن) ساعت پنج صبح بیایید دم بیمارستان هزار تختخوابی (امام خمینی). آنجا اتوبوسهایی هست که شما را میبرد فرودگاه.» کارت مخصوص حضور در فرودگاه هم چند روز جلوتر به ما داده بودند که مجوز ورودمان به آنجا بود. آن شب از شدت خوشحالی و نگرانی تا صبح خوابم نبرد. از آمدن امام خوشحال بودم، اما از اینکه نمیدانستم با این همه جمعیت در فرودگاه چه اتفاقی خواهد افتاد نگران! با خودم میگفتم: «آیا میگذارند امام بیاید؟! یک وقت هواپیمای امام را نزنند!»...
ساعت پنج صبح، هوا هنوز تاریک بود که من و آقای توانا از خانه رفتیم بیرون. من را رساندند بیمارستان هزار تختخوابی، خودشان رفتند بهشت زهرا که امام را ببینند. کارتم را نشان راننده دادم و سوار اتوبوس شدم. وقتی رسیدیم فرودگاه، هنوز جمعیت نیامده بود. در سالن چهارگوش فرودگاه که وسطش میز اطلاعات بود، داربستهایی زده بودند و بالای هر قسمت اسامی گروههای مختلف اجتماعی و سیاسی مثل روحانیون، احزاب و گروههای سیاسی، بازرگانان، معلمان و... را نوشته بودند. قرار بود افراد هر گروه بعد از ورود به سالن در جایگاه خودشان بایستند. وارد سالن که شدیم، گفتند دانشجوها همان پایین بایستند. زیا که شدیم،گفتند: «بروید طبقه بالا (بالکن سالن).» فکر میکنم هر کدام از گروهها بیست سی نفر بودند، اما ما دانشجوها 150 نفر بودیم. از دانشکده پزشکی شیرین ظفرقندی و شهناز مهدیان را دیدم. از دانشکده ادبیات هم خانمهایی بودند. کنار ما، دانشآموزان دبستان علوی (شماره 2) سرود «خمینی ای امام» را تمرین میکردند. آقایی جلوی بچهها ایستاده بود و آنها با حرکات دست او سرود را میخواندند. از بالکن که مشرف به سالن بود، پایین را نگاه کردم و دیدم همه گروهها در جایگاه خودشان ایستادهاند. روحانیون، جلوی در ورودی سالن، در ردیف اول ایستاده بودند و تعدادشان زیاد بود. یادم هست آقای طالقانی بود، آقای بهشتی بود، آقای مطهری بود و آقای مرتضی پسندیده، برادر امام. آقای طالقانی خیلی فعال بودند. مدام این طرف و آن طرف میرفتند. در کنار روحانیون، نمایندگان گروهها و احزاب سیاسی ایستاده بودند. از سازمان مجاهدین خلق مسعود رجوی بود و موسی خیابانی. از جبهه ملی کریم سنجابی بود. از نهضت آزادی مهندس بازرگان بود و دکتر سحابی و خیلی افراد دیگر. اینها کسا نی بودند که آن موقع برای ما شناخته شده بودند. از فرهنگیان هم، خانم منصوره طبیبزاده نوری، خانم رجایی و خانم دستغیب را بین جمعیت دیدم.
بعد، آقای جوانی را از آن بالا دیدم که چند بار توضیح داد وقتی امام وارد سالن میشوند، کسی از جای خودش تکان نخورد. امام اول در سالن «سان» میبینند، بعد میروند به جایگاهی که برای ایشان درست کردهاند. خوب یادم هست که اصطلاح سان دیدن را برای امام به کار بردند. جایگاه سادهای که برای امام درست کرده بودند، سمت چپ در ورودی، کنار پلهها بود. یک صندلی برای ایشان گذاشته بودند و یک میکروفون. مرد جوان ادامه داد: بعد قرآن خوانده میشود و پیام دانشجویان، بعد هم امام صحبت مختصری میکنند و همه با هم میرویم بهشت زهرا. مراسم اصلی آنجا برگزار خواهد شد.
هواپیمای حامل امام قرار بود قبل از ساعت نُه به زمین بنشیند. همه نگران و مضطرب بودیم که هواپیما را در آسمان نزنند. نمیدانستیم با آمدن امام چه اتفاقی خواهد افتاد. هیچ تصویر روشنی از آینده نداشتیم. بالاخره از بلندگو اعلام کردند هواپیما به زمین نشست. جای ما خیلی خوب بود. میتوانستیم صحنهها را به خوبی ببینیم. مدام داخل سالن را نگاه میکردیم که ببینیم چه خبر است و امام کی وارد میشوند. بالاخره در ورودی باز شد و ایشان وارد شدند. واقعاً نمیتوانم بیان کنم آن لحظه چه حسی داشتم. نورانیت امام مثل این بود که یک دفعه خورشید طلوع کرد. صلابت ایشان مثل این بود که یک کوه از جا کنده شده و دارد حرکت میکند. این صحنه واقعاً دیدنی بود. عکس امام را دیده بودم، اما حالا داشتم خود ایشان را میدیدم.
به محض ورود امام، روحانیونی که در ردیف اول ایستاده بودند ریختند دور امام، دست ایشان را بوسیدند، روی ایشان را بوسیدند، و احوالپرسی کردند. به دنبال آنها، گروههای دیگر هم رفتند جلو که با امام سلام علیک کنند. همزمان با ورود امام، حدود 150 خبرنگار خارجی از در دیگر وارد سالن شدند. برای خبرنگارها جایی تدارک ندیده بودند. برای همین یک دفعه وسط سالن پر شد. افرادی که دور بودند چون دیگر نمیتوانستند امام را ببینند، آمدند جلو و صفوف جمعیت و نظم سالن به هم ریخت. سالن شلوغ و پر از سروصدا شد. فقط ما از جای خودمان تکان نخورده بودیم. لحظه ورود امام، بنیصدر را هم دیدم که وارد سالن شد. خیلیها با امام از فرانسه آمده بودند. ما شنیده بودیم سه نفر کنار امام در پاریس خیلی مطرحاند؛ بنیصدر ودکتر یزدی و قطبزاده. عکسشان را در روزنامهها دیده بودیم. این را هم میدانستیم هر سه نفر در هواپیما همراه امام هستند. دکتر یزدی به خاطر سابقهای که در کنار مهندس بازرگان در نهضت آزادی داشتند، برای ما شناختهشدهتر بودند. حداقل من شناختی از بنیصدر و قطبزاده نداشتم. همین جور که از بالکن نگاه میکردم و دنبال آن آقایان میگشتم، یک دفعه دیدم بنیصدر در حالی که یک پالتوی سرمهای روی دستش انداخته، همزمان با امام، اما از سمت دیگر وارد سالن شد و آمد زیر بالکن ایستاد. بنیصدر با افراد گروههای سیاسی سلام علیک کرد، اما کسی چندان تحویلش نگرفت.
همه مبهوت و مجذوب امام بودند. با خودم گفتم: «چه تکبری دارد! چرا خودش را جدا از امام مطرح میکند؟!» رفتارش برایم سئوالبرانگیز بود. به خاطر سروصدای جمعیت، مرد جوانی که اعلام کرده بود برنامه استقبال به چه ترتیب است، بلندگویی دستش گرفت و چند بار به خبرنگارها گفت همان جایی که هستند بنشینند. اما آنها متوجه نمیشدند. یک دفععه دیدم یک نفر به زبان انگلیسی سلیس و روان گفت: « Der reporters, sit down please!؛ خبرنگاران عزیز، خواهش میکنم بنشینید!» بین جمعیت گشتم که ببینم صدای چه کسی است. دیدم آقای بهشتی است که بلندگو را از دست مرد جوان گرفته و با صلابت خاصی در حال ساکت کردن جمعیت است. خبرنگارها که نشستند، بقیه هم سر جایشان مستقر شدند. بنیصدر همان جایی که ایستاده بود، نشست روی زمین. بالاخره سالن ساکت شد. اما برنامه ساندیدن امام دیگر منتفی شد و پسر نوجوانی شروع به خواندن قرآن کرد. بعد، دانشآموزان سرود «خمینی ای امام» را خواندند، و پیام دانشجویان خوانده شد. بعد هم، امام در حالی که کنار پلهها ایستاده بودند، صحبت کوتاهی کردند و رفتند. ما هم از سالن خارج شدیم و رفتیم سمت محوطه اتوبوسها که برویم بهشت زهرا. محوطه خیلی شلوغ بود. کلی گشتم تا بالاخره یک اتوبوس پیدا کردم و سوار شدم. اتوبوس که وارد خیابان شد، دیدم مردم روی خطکشیهای وسط خیابان گل میخک گذشتهاند. روی یک پلاکارد پارچهای هم که در خیابان آویزان بود، با خط زیبایی نوشته شده بود: «دیو چو بیرون رود، فرشته در آید.» از برادرم، سیدمهدی، شنیده بودم که بچههای مدرسه علوی این پلاکارد را تهیه کردهاند. خیابان پر از جمعیت بود. همه ایستاده بودند که موقع عبور ماشین امام، برای یک لحظه ایشان را ببینند. عدهای هم از پشتبامها تماشا میکردند. انگار از در و دیوار آدم میبارید. مردم از خوشحالی شربت میدادند، شیرینی میدادند. شور و هیجان خاصی داشتند. راننده ما به خاطر شلوغی، از خیابانهای فرعی فرودگاه وارد میدان آزادی شد. به قدری جمعیت در میدان زیاد بود که اتوبوس ما و سه چهار اتوبوس دیگر که قرار بود پشت سر ماشین امام حرکت کنند، از هم جدا افتادند. برای اینکه زودتر برسیم بهشت زهرا، راننده ما زرنگی کرد و از مسیر دیگری رفت. نزدیک بهشت زهرا که رسیدیم گفت: «پیاده شوید.» تا آمدیم پیاده شویم، دیدیم عدهای دارند برمیگردند. گفتند مراسم تمام شده. بعضی توجه نکردند و پیاده شدند، اما من با همان اتوبوس برگشتم و یکراست رفتم خانه مادرم. میدانستم اگر پیاده شوم برگشتن سخت است. کمی بعد، آقای توانا هم آمدند و گفتند از بیمارستان تا بهشت زهرا همراه جمعیت پیاده رفته بودند.
بعد، از مادرم شنیدم مراسم ورود امام کمی بعد از پخش از تلویزیون قطع شده بود. در حالی که حکومت یکی دو روز قبل اعلام کرده بود مراسم را به طور مستقیم پخش خواهد کرد. حکومت برای اینکه مردم در خانه بنشینند و به استقبال امام نروند چنین تصمیمی گرفته بود. اما بیشتر مردم به خیابان آمده بودند. من تا آن روز چنین جمعیتی در خیابان ندیده بودم. اینطور که بعد شنیدم بعضیها از قطع پخش مراسم عصبانی شده و تلویزیونهایشان را شکسته بودند.
- تا آن ستاره، خاطرات زهرا شجاعی، طیبه پازوکی، تهران، انتظارات سوره مهر، 1403، ص 302 - 294.
تعداد بازدید: 3