08 اردیبهشت 1405
خداوردی: واکنش شما و دوستانتان به کشتار مردم قم چه بود؟
علایی: در تبریز، من و دوستانم دنبال این بودیم که برای چهلم شهدای قم که مصادف با 29 بهمن 56 میشد، مجلس فاتحه بگیریم. به همین منظور، دوباره من به منزل آیتالله قاضی طباطبایی رفتم و با ایشان صحبت کردم. به ایشان گفتم: «اگر شما برای شهدای قم مجلس ترحیم بگیرید، بسیاری از دانشجویان در آن شرکت خواهند کرد و مجلس باشکوهی خواهد شد.» آیتالله قاضی گفتند: «ما هم دنبال این هستیم؛ ولی مترصدیم تا ابتدا مراجع قم اطلاعیه بدهند، بعد ما اعلام مجلس عزا کنیم. ضمن آنکه من تنها نباید در تبریز بیانیه بدهم، علمای تبریز هم باید آن را امضا کنند.»
من در دانشگاه، با بعضی از دوستانم صحبت کردم که حتماً باید برای چهلم شهدای قم برنامهای داشته باشیم. یکبار هم در برنامه کوهنوردی دانشجویی این موضوع را با حسن نوربخش، علی صائمی، حمید(علی) فیروزه، علی قیامتیون، سعید میری، احمد ترابزاده، سیدکاظم میرولد، ابراهیم صفاری، حسن کامران، حسن برنا و افراد دیگر طرح کردم تا با هم در اینباره فکری کنیم. در همین خصوص دوباره با آیتالله قاضی طباطبایی صحبت کردم و مطمئن شدم که این مجلس از سوی ایشان و علمای تبریز برگزار خواهد شد. این دومین تلاش برای برپایی مراسم فاتحهخوانی در تبریز بود. اکثر دانشجویان مذهبی علاقهمند بودند برنامهای هم در دانشگاه اجرا شود. علما و روحانیون مبارز دیگر هم به دنبال چنین اقدامی بودند؛ مانند آیتالله بنیفضل از علمای آذربایجان که طرفدار امام خمینی بود و حجتالاسلام سیدحسین موسوی تبریزی که اصالتاً تبریزی بود و در قم سکونت داشت. ایشان از روحانیون مبارزی بود که در زمان شاه منبر میرفت و به صراحت بر ضد رژیم پهلوی صحبت میکرد. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، حجتالاسلام سیدحسین موسوی تبریزی دادستان کل انقلاب شد. اینها بدون آنکه ما مطلع باشیم، در پی برگزاری چنین مراسمهایی بودند. علمای طرفدار امام در تبریز هم در تلاش برای برگزاری مراسم یادبود شهدا بودند.
خداوردی: جلسات برنامهریزی کارهایتان کجا انجام میشد؟
علایی: جلسات زیادی نداشتیم. با هم درباره مسائل گوناگون حرف میزدیم، ولی بعضی از جلساتمان غیرعلنی و مخفیانه در خوابگاه و گاه در برنامههای کوهنوردی انجام میشد.
خداوردی: نگران عوامل نفوذی ساواک نبودید؟
علایی: خیلی درباره این موضوعات توجیه نبودیم. ساواک احتمالاً افراد نفوذی داشت. جوان بودیم و تجربه چندانی نداشتیم. بنابر مقتضیات سنمان قضایا را خیلی پیچیده نمیدیدیم. تصور ما از اقدامات رژیم شاه، اقدامات آشکار بود و از خیلی چیزها مثل اینکه ساواک از چه راههایی برای دستگیری یا جاسوسی و کنترل افراد استفاده میکند، اطلاعی نداشتی. من و دوستانم فقط به کنترلهای آشکار حساس بودیم؛ مثل افزایش نیروهای گارد در دانشگاه یا حضور مداوم برخی افراد و مسئولان دانشگاه. به عبارتی، اینها را مقابل خودمان احساس میکردیم. ابتدا حتی نمیدانستیم تصمیمات مربوط به کنترل دانشجویان را مسئولان دانشگاه نمیگیرند و ساواک یا گارد به آنها خط میدهند. بعضی مواقع، مسئولان دانشگاه حاضر بودند برخی امتیازات را به دانشجویان بدهند؛ ولی ساواک و گارد نمیگذاشتند و در پس پرده به اینها خط میدادند که خواست دانشجویان را بپذیرند یا نپذیرند. بعد از انقلاب، درباره این امور توجیه شدم و اطلاعاتی به دست آوردم. وقتی در جریان فعالیتهای دانشجویی، من را دستگیر کردند، افرادی آزاد شدند. بعدها متوجه شدم ساواک حتی تعداد اندکی از دانشجویان مبارز را هم منبع اطلاعاتی خودش کرده بود.
به هر حال، آیتالله قاضی طباطبایی و عدهای از علمای برجسته تبریز برای مجلس ترحیم شهدای قم اعلامیه جالبی صادر کردند و مقرر شد که مراسم در مسجد قزلی جلوی بازار تبریز از ساعت ده صبح برگزار شود.
در خصوص صدور اطلاعیه این توضیح را بدهم که من با آیتالله قاضی صحبت کردم و به ایشان گفتم به دلیل اینکه مردم آذربایجان، آیتالله شریعتمداری را بیشتر از بقیه مراجع قبول دارند، کاری کنیم که ایشان هم بیانیه بدهند. خوشبختانه آیتالله شریعتمداری بعد از حادثه 19 دی قم، به کشتار مردم به دست عوامل رژیم اعتراض کرد و گفت: «اگر قصد داشتید مردم را متفرق کنید، چرا به طرف مردم در تظاهرات تیراندازی کردید. اول میبایست ماشین آبپاش میآوردید یا مثلاً گاز اشکآور میزدید. چرا تیراندازی کردید؟» نکته دیگر اینکه آیتالله شریعتمداری حین سخنرانی، برای شهدا گریه کرد. گریه ایشان، برای مردم آذربایجان بسیار اهمیت داشت و از نظر عاطفی آنها را به شدت تحت تأثیر قرار داد. از طرف دیگر، در تبریز، برخی از علمای شاخص مثل آیتالله سیدابوالفضل موسوی و حجتالاسلام ناصری هم که منبر میرفتند، تلویحاً مطالبی بر ضد رژیم شاه میگفتند؛ به دلیل اختناق شدیدی که در جامعه وجود داشت، کوچکترین موضوعی که علما مطرح میکردند، تأثیرات زیادی در بین مردم داشت؛ مثلاً اگر میگفتند که چرا مردم را ضربوشتم میکنید، حرفشان خیلی اثر میگذاشت. یا وقتی بدون اینکه نامی از امام خمینی ببرند، میگفتند که چرا مرجع بزرگ تقلید شیعیان باید در تبعید باشد، حرف آنها در جامعه تأثیرگذار بود.
به هر ترتیب، در روز 29 بهمن، مردم برای حضور در جلسه بزرگداشت شهدای قم مهیا و مشتاق بودند. من از حضور مردم مطلع نبودم و فقط از جو دانشگاه خبر داشتم. صبح به دانشگاه رفتم تا به دوستانم بگویم که ما زودتر به مسجد برویم تا اوضاع را بررسی کنیم و ببینیم برای بهتر برگزار کردن مراسم چه کاری میشود انجام داد؛ چون من و دوستانم خوشبین نبودیم که مردم در مراسم حضور گستردهای داشته باشند. ساعت 8 صبح، به طور پراکنده به سمت مسجد به راه افتادیم.
خداوردی: آیا برای بهتر برگزار شدن مراسم برنامهریزی هم کرده بودید؟
علایی: نه؛ هیچ برنامهریزی نداشتیم. تنها تلاش و دغدغهمان این بود که به مسجد برویم و مراسم را باشکوه و با جمعیت زیاد برگزار کنیم. اینکه این برنامه سیاسی باشد یا بخواهیم از آن بهرهبرداری سیاسی کنیم، در برنامهریزی ما نبود. من به سمت بازار در میدان کوروش رفتم. همین که از ماشین پیاده شدم، جمعیت انبوهی را دیدم که برایم قابل باور نبود. پلیس هم بود؛ ولی کاری نداشت. گارد ویژه حضور نداشت و فقط نیروهای کلانتری 6، که مسئول منطقه بازار بود، منطقه را کنترل میکردند. وقتی به جلوی مسجد رسیدم، از یکی پرسیدم: «چرا اینجا ایستادهاید و داخل مسجد نمیروید؟» گفت: «پلیس در مسجد را بسته و اجازه نمیدهد که کسی وارد مسجد شود.» بستن در مسجد موجب ازدحام جمعیت شده و عملاً التهاب ایجاد کرده بود. به تدریج، جلوی درمسجد درگیری فیزیکی و لفظی بین مردم و پلیس شروع شد. با شدت یافتن اعتراضها یکی از پلیسها به نام سرگرد حقشناس به مسجد و مردم اهانت کرده بود. آن طوری که من شنیدم، گفته بود: «درِ طویله را بستهایم. چطور میخواهید داخل بروید؟» این اهانت برای مردم نمازخوان خیلی سنگین بود. یکی از دانشجویان با پلیس درگیر شد. رئیس کلانتری هم با کلت او را هدف قرار داد و کشت.
مردم از این اقدام پلیس خیلی عصبانی شدند و آرامششان به هم خورد. جنازه آن دانشجو را بالای دستهایشان گرفتند و شعار «یا حسین، یا حسین» سردادند. یکی از دانشجویان خشمگین به یک موتور پلیس و یک کیوسک راهنمایی و رانندگی حمله کرد و با کمک مردم آنها را آتش زد. چون پلیس احتمال وقوع درگیری را نداده بود، در مواجهه با مردم فرار کرد و همین فرار، روحیه مردم را افزایش داد. شعارها عمدتاً «یا حسین» بود. یک شعار هم به ترکی میدادند: «بیزبو شاهی ایستمیروخ» یعنی ما شاه را نمیخواهیم.
مردم پس از طی مسیری، به چند دسته تقسیم شدند و هر یک به سمتی رفتند. من هم یکی از دستهها را از میدان کوروش تا میدان راهآهن ـ تقریباً شش کیلومتر ـ همراهی کردم. مردم در مسیرشان به بانکها، سینماها و مشروبفروشی آسیب میرساندند؛ چون آنها را مظهر فساد حکومت میدانستند.
البته من کسی را ندیدم که برای دزدی یا سرقت به داخل بانکها برود؛ فقط به برخی ساختمانها سنگ پرتاب میکردند و به آنها آسیب میرساندند. من در تخریب مشروبفروشیها همراه مردم شدم؛ اما در شکستن شیشه بانکها و آسیب زدن به سایر مراکز دولتی مشارکت نداشتم؛ چون همانطوری که گفتم، اما خسارت رساندن به اموال دولتی را جایز نمیدانستند. من هم طبق فتوای ایشان، از تخریب اماکن دولتی خودداری میکردم.
در ادامه، نیروهای ساواک با لباس شخصی به مردم حمله کردند. مردم با ساواکیها مقابله کردند و آنها ناچار به فرار شدند. در این حادثه، دانشجویان هم با موج عظیم مردم همراه شدند و کارها به طور خودجوش جلو رفت. تا عصر، شهر به دست مردم افتاد. از قبل، برای گسترش این تظاهرات برنامهریزی نشده بود. بعد از ظهر، ارتش وارد معرکه شد و در خیابانها استقرار پیدا کرد. مردم آرامآرام پراکنده شدند و تظاهرات خاتمه یافت.
- تاریخ شفاهی دفاع مقدس (روایت حسین علایی فرمانده قرارگاه نوح(ع))، ج ۱، به کوشش مهدی حاجی خداوردی خان و حسین احمدی، مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس، 1402، ص 88 - 84.
تعداد بازدید: 18