انقلاب اسلامی :: پشتیبانی در دل شب

پشتیبانی در دل شب

15 اردیبهشت 1405

در جای جای کشور، تظاهرات ضدرژیم بر پا بود. اوج این تظاهرات مربوط به هفده شهریور تهران بود که رژیم، مردم معترض را به گلوله بست و خیلی‌‌ها را به شهادت رساند. من [فاطمه بهار از اهالی بابلسر] آن شب بعد از اینکه در تظاهرات شرکت کرده بودم و تیراندازی شده بود، جرئت نکردم به خانه برگردم؛ برای همین مجبور بودم شب را در خانه مادربزرگم بمانم. ساعت سه نصف شب بود که دیدم سر و صدای چند ماشین می‌آید. یواشکی در را باز کردم، دیدم چند وانت برای جمع‌آوری کمک‌های مردمی به خصوص کمک‌های اولیه و انتقال آن به تهران برای مداوای مجروحین واقعه هفده شهریور، در کوچه پس کوچه‌های بابلسر می‌گردند. مادربزرگم تا فهمید، ماجرا از چه قرار است، رو به نیروهایی که با وانت آمده بودند، گفت: «من شش تا تُشک دارم که اگر کمک کنید و پارچه‌های سفیدش را در بیاورید، می‌توانم بدهم تا شما آن‌ها را با خودتان ببرید.»

پارچه‌های سفید مخصوص کفن کردن شهدای هفده شهریور بود. همراه با نیروهای پشتیبانی، نشستیم و پارچه‌ها را درآوردیم. آن‌ها در لابه‌لای حرف‌هایشان گفتند: «بعضی از این شهدا، تیر به سرشان اصابت کرده و مغزشان پاشیده، چه‌قدر خوب می‌شد، اگر چند گونی پنبه هم جمع می‌کردیم.» مادربزرگم تا این را شنید، بلند شد و از انباری خانه‌اش، دو گونی پنبه که محصول زمین‌هایش بود، آورد و تحویل نیروهای خدماتی داد.

خلاصه آن شب تا صبح با همتی که من، مادربزرگ و نیروهای پشتیبانی از خودمان نشان دادیم، توانستیم، شش ملحفه سفید به همراه دو گونی پنبه برای شهدای هفده شهریور تهران مهیا کنیم و همراه با «دوا قرمز» که برای دوای زخم مجروحان مناسب بود و قدیمی‌ها به جای بتادین از آن استفاده می‌کردند، به تهران منتقل کنیم...

رفت و آمد پدربزرگم به پشت‌بام خانه، بیشتر از حد معمول شده بود و همین، حس کنجکاوی من را که آن وقت‌ها سن کمی داشتم، برانگیخته بود؛ برای همین یکی از روزها شیطنتم گُل کرد و به دنبال پدربزرگ راه افتادم. خوب که دقت کردم، دیدم دارد سر کیسه‌ها را یکی‌یکی باز می‌کند. بعد از باز کردن چند کیسه، یک جعبه را بیرون آورد و از توی آن، یک کتاب با جلد آبی رنگ خارج کرد.

به عنوان روی جلد کتاب خیره شدم؛ دیدم نوشته: «رساله آیت‌الله خمینی»؛ درست با همین مضمون. بابابزرگ وقتی پایین آمد، ماجرای کتاب را از او پرسیدم. از وحشت خُشکش زده بود و با دستپاچگی پرسید: «تو از کجا می‌دانی؟!» با این که ماجرای تعقیب را برایش گفتم اما همچنان ترس روی چهره‌اش موج می‌زد. وقتی فهمید از ماجرا سر درآوردم، نشست و برایم از خاطرات توده‌ای‌های زمان رضاشاه گفت و... سر آخر هم از من قول گرفت که چیزی از ماجرای کتابی را که دیده‌ام، برای همکلاسی‌ها تعریف نکنم.

از آن وقت به بعد هر وقت می‌خواست اسم صاحب رساله را برایم به زبان بیاورد، با لفظ «آقا» بکار می‌بُرد و ما متوجه می‌شدیم که منظورش، آیت‌الله خمینی است.

 

- خاطرات زنان مازندرانی از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس (1367 تا 1342)، پنجمین جشنواره خاطره‌نویسی اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس، ساری، نشر سرو سرخ بنیاد، تابستان 1396، ص 277 -275.

 



 
تعداد بازدید: 3


.نظر شما.

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی: