انقلاب اسلامی :: درگیری با مسئول کلانتری

درگیری با مسئول کلانتری

05 خرداد 1405

روزهای اول هر روز برای امضای دفتر به کلانتری می‌رفتم. آرام آرام یک روز در میان می‌رفتم. کجدار و مریزمی‌رفتم، مرتب نبودم، یعنی اینکه می‌خواستم، یه جوری شانه خالی کنم. گاهی هفته‌ای یک بار می‌رفتم، بی‌اعتنایی می‌کردم، تذکر می‌دادند و من هم به تذکرشون اعتنا نمی‌کردم. یکی از پدیده‌های زشتی که در آنجا دیدم و آن روز در دیگر تبعیدگاه‌ها چنین چیزی وجود نداشت. این بود از همه جا به دیدن من [حجت‌الاسلام والمسلمین اکبر حمیدزاده گیوی] می‌آمدند، از چهار گوشه ایران به دیدنم می‌آمدند، از دانشگاهی و روحانی و بازاری گرفته و جمعیت‌های دیگر، همیشه سرم شلوغ بود، شلوغ‌تر از تهران، زن و مرد و پیر و جوان مدام این خانه پر و خالی می‌شد و دیگر چون تهیه غذا امکان نداشت، یکی طشتی آقای اسدپور تهیه دیده بود که در آن نیمرو درست می‌کرد. مثلاً یک مرتبه 50 تا تخم مرغ داخل طشت می‌شکست، برای سی نفر که مهمان بودند. اما آن پدیده نامبارک، برخورد بد و خلاف قانون سرگرد کفایتی با کسانی بود که به دیدن من می‌آمدند، یعنی اینکه هر کس می‌آمد،‌ می‌گرفتند، یک سابقه‌ای برایشان درست می‌کردند، بعد اجازه می‌دادند به دیدن من بیایند. حتی یک روز، اتوبوسی از دانشجویان که برای ملاقات من آمده بودند، مستقیماً آنها را به کلانتری برده بودند و بعد از احراز هویت و پرونده‌سازی گذاشته بودند، به دیدن من بیایند. آن روز علاوه بر مردم عادی، علمای بزرگی هم که به دیدن سایر تبعیدی‌ها می‌رفتند، به دیدن من هم می‌آمدند. مثلاً مرحوم آقای آذری قمی، آقای باریک‌بین از قزوین، علمای تهران، علمای کرج، مرحوم آقای سلطانی و محقق، علمای اصفهان، طلبه‌هایی از قم، ربانی شیرازی، عبایی خراسانی، اسامی آنها را آقای اسدپور یادداشت می‌کرد. به هر حال کسی نبود که به دیدن تبعیدی‌ها در کردستان برود و به دیدن من نیاید. تقریباً هر روز، جمعیتی برای دیدن من می‌آمدند و هر جمعیتی هم که می‌آمدند، ضبط صوت می‌آوردند، از من می‌خواستند صحبت کنم. صحبت من در تمام ایران پخش می‌شد، نوارهای زیادی را در تبعید از من پر کردند، که دست به دست در همه ایران می‌گشت.

معمولاً هر دانشجو و یا هر کسی دستگیر می‌شد، در خانه‌اش نوار حمیدازده بود، که تقریباً برای محرومیت طرف کافی بود و به عنوان سند جرم در پرونده طرف می‌رفت، و چه بسا اگر از کسی می‌گرفتند، مورد اذیتش قرار می‌دادند. هر گروهی می‌آمد من صحبت می‌کردم، با همان شور و حالی که باید افکار امام خمینی را ترویج کرد. بعضی از سخنرانی‌ها، که واقعاً فوق‌العاده بود و افراد ضبط می‌کردند و با خودشان می‌بردند و در همه شهر و حتی شهرستان‌ها توزیع می‌شد. واقعاً کنترل از دست رژیم خارج شده بود و نوارهای من، به دست همه انقلابیون می‌رسید و گاهی در بعضی از دستگیری‌ها، بازجو نوار سخنرانی من را می‌گذاشت که خودم فراموش کرده بودم و با چیزهایی که می‌شنید، بازجویی می‌کرد. یک گروهی از اصفهان آمدند، به دیدن من که همگی دانشجو بودند، با همان شیوه‌ای که عرض کردم، با تخم‌مرغ پذیرایی شدند، آمدند همه را گرفته بودند، زیاد هم نگه داشته بودند، اینها خداحافظی کردند و رفتند. دوستان به من زنگ زدند، که همه این‌ها را گرفته‌اند، من بسیار عصبانی شدم، پاشدم رفتم کلانتری، به نگهبان دم در و یا پاس‌بخش هم توجه نکردم، رفتم داخل کلانتری، در اتاق رئیس کلانتری داد زدم، که مردک، تو چه‌طور با چه مجوزی، هر کسی را که اینجا می‌آید دستگیر می‌کنی و برای چه گرفتی؟ اینها را، با کدام قانون بازداشت کردی. سرگرد کفایتی، که دو تا کلت هم سمت راست و چپ می‌بست. از جاش پا شد، من به ایشان حمله کردم و گفتم؛ از پنجره می‌ندازمت پایین. زنگ زد، مأمورین ریختند، دست‌های ما را گرفتند بردند تو اتاقی بازداشت کردند. گفتم؛ آخه با چه مجوزی؟ گفت: مجوز من اینه، دست برد رو اسلحه‌اش، گفتم؛ کدام قانون؟ گفت من فوق قانونم، به من اختیاراتی داده‌اند، من طبق اختیاراتی که دارم عمل می‌کنم، شرح وظایف من، تو کتاب قانون نیست، اختیاراتی است که به من داده‌اند. این حرکت من، مثل بمب، آن روز، در ایران صدا کرد؛ که فلانی رفته رئیس کلانتری را تو کلانتری بزند. ما را یک هفته بازداشت کردند، یک هفته ده روز بعد از این قضیه بود، که من را انداختند تو بازداشتگاه کلانتری، گویا اجازه از بالا گرفته بودند.

یادم نیست به چه دلیل ولی خانه را عوض کردیم، منزل یک آقایی رفتیم که ظاهراً به نام حمید مصری بود. اگر اشتباه نگفته باشم، این آقای حمید مصری از شیعیان بود، یک حیاطی را در اختیار ما گذاشت، چون دیگر برای مردم، جا افتاد که من نه مارکسیست هستم و نه برای گمراه کردن بچه‌هاشان آمده‌ام و نه بی‌سوادم بلکه یک انقلابی و طرفدار قرص و استوار آقای خمینی هستم. دیگر رفت و آمد شیعه و سنی اوج گرفته بود و گروه‌های انقلابی گرد هم می‌آمدند.

 

- حمیدزاده گیوی، اکبر، خطیب انقلابی: اندیشه‌ها و خاطرات حجت‌الاسلام والمسلمین اکبر حمیدزاده گیوی، تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی مؤسسه چاپ و نشر عروج،‌ 1398، ص 350 - 352.



 
تعداد بازدید: 1


.نظر شما.

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی: