12 خرداد 1405
در دوران دانشجویی دوبار بازداشت شدم. یک بار در انزلی و یکبار در تبریز. اولین بار، تابستان 1350 بود[1] که تعدادی مأمور شهربانی آمدند خانهمان در انتهای پیلعلیباغ، کتابهایم را گشتند و چیز خاصی پیدا نکردند. انگار چون مأمور شهربانی بودند و ساواکی نبودند، با دقت تجسس نمیکردند و کتابهای خاصم را که از نوع کتابهای بازرگان و طالقانی و رساله امام بود، ندیدند. فقط یکی دو جلد کتاب و تعدادی از یادداشتهایم را برداشتند و همراه خودم به ساواک انزلی که انتهای خیابان ناصرخسرو[2] بود تحویل دادند. حدود یک ساعت مرا آنجا نگه داشتند و تحویل ساواک رشت دادند. در آنجا شب برایم نان و خوراک لوبیا با روغن زیتون و آبلیمو آوردند. فردایش بازجوییام کردند. کتکم زدند و فقط صحبت کردند. از صحبتها چیز خاصی گیرشان نیامد. کتابها و نوشتهها هم برایشان موضوعی عادی بود و به آن گیر ندادند. فردای بازداشت، مرا تحویل دادگاه نظامی دادند. روی پروندهام نوشته بودند: «اقدام علیه امنیت کشور».
سعی میکردند افرادی را که دستگیر میکنند به گروه خاصی وابسته نکنند و اسم گروه را نیاورند. اگر به گروهی وابسته میکردند، همین کار تبلیغی برای آن گروه محسوب میشد. بنابراین افرادی را که دستگیر میکردند. خرابکار و مارکسیست اسلامی میخواندند.
در دادگاه خودم را به آن راه زدم که اهل این حرفها نیستم و به فکر درس خواندن هستم. تبرئه شدم و بعد از حدود 48 ساعت آزادم کردند، ولی تعهد گرفتند تا اطلاع ثانوی منطقه را ترک نکنم. همین که رسیدم خانه، کتابهایی را که میتوانست سرنخی باشد ریختم تو گونی و در طویله چاله عمیقی کندم، دفن کردم.
خانوادهام نگرانم شده بود، خصوصاً عمو که در مقابل مسائل سیاسی و مبارزاتی به زعم خودش میگفت: «چه کار میتوانیم بکنیم؟ مگر امام حسین توانست کاری بکند؟ تو قرار است مهندس بشوی و این کارها برای آیندهات خطرناک است».
منظورشان آن بود که آدم از گاو و شاخهای تیز آن باید پرهیز کند. من هم در حد آگاهی خودم سعی میکردم از راه مذهب و دین وارد شوم، با آرامش توضیح میدادم که در مقابل ظلم باید عکسالعمل نشان داد.
مدتی به همین منوال گذشت و به طور عادی به زندگیام ادامه میدادم. قبل از دستگیریام دوستانی که داشتم گاهی میآمدند انزلی پیشم، ولی بعد از دستگیری دیگر نه کسی با من ارتباط داشت نه من سراغ کسی را گرفتم. فقط یکی دو بار ساواک انزلی مرا خواست و هر بار که رفتم حرف خاصی نزدند، فقط میخواستند زهرچشمی نشان دهند و مطمئن شوند در انزلی هستم یا نه؟ در مهر ماه گفتند که میتوانی از شهر خارج شوی. من هم رفتم تبریز برای ثبتنام دانشگاه.
- ایستاده در زمان، خاطرات ابوالقاسم حسینجانی، میرعمادالدین فیاضی، انتشارات سوره مهر (وابسته به حوزه هنری)، 1398، ص 73 - 71.
پینوشتها:
[1]. در اول شهریور 1350، ساواک در تهران در پی کشف و دستگیری گروهی که در گزارش خود به شاه از آنها به عنوان اعضای سازمان آزادیبخش ایران نام میبرد، آنها را عدهای از عناصر معتقد به ایدئولوژی اسلامی بر مبنای سوسیالیسم بیان میکند که با هدف واژگون کردن رژیم از طریق جنگهای مسلحانه چریکی بودهاند. از این گروه بعدها با نام اعضای سازمان مجاهدین خلق نام برده میشود. در پی دستگیری عوامل اصلی این گروه، افراد مرتبط با عوامل آنها نیز در جاهای دیگر ایران شناسایی و دستگیر شدند.
[2]. ساختمان ساواک انزلی در خیابان ناصرخسرو نرسیده به کتابخانه امام صادق فعلی، بعدها پرورشگاه شد و در حال حاضر کمیته امداد امام خمینی است.
تعداد بازدید: 21