19 خرداد 1405
سال آخر هنرستانم، مصادف شد با زمان اوجگیری تظاهراتها در سال 1357. وقتی همه چیز بههم ریخت و اوضاع روز به روز وخیمتر شد و به سمتی رفت که باید میرفت، هنرستان را ول کردم و وارد معرکه انقلاب شدم. کار هر روزم شده بود حضور در جلوی دانشگاه و تظاهرات و اینجور جاها و پخش اعلامیه و نوارهای امام. اعلامیهها را از استاد محمد میگرفتم. او چند بار مرا در تظاهراتها دیده و جذبم کرده بود. وقتی پیشش میرفتم، جلویم چای میگذاشت و تا مشغول خوردن میشدم، از داخل کشوی میزهای نیمهکارهاش، یک دسته اعلامیه در میآورد، لای کاغذ میپیچاند و دستم میداد. بعضاً یک کارتن کوچک، نوار کاست هم میداد. قبلاً پرسیده بود آنها را کجا میبرم؛ گفته بودم که در کجا و بین کسانی که میشناسمشان پخش میکنم؛ گفت خوب است. اساساً آن زمان، پسر باهوشی بودم و درک و شعور خوبی نسبت به مردم اطرافم داشتم. مثلاً میدانستم فلان آدم، خانمباز و مشروبخور است و مال این حرفها نیست که به او اعلامیه بدهم؛ یا میدانستم دیگری نماز میخواند، اما با انقلاب نیست و خشک مقدس است. درک این مسائل را داشتم و بر همین اساس، اعلامیه و نوارها را به اهلش میدادم.
مکان پخش کل منطقه نیروهوایی، از سر سیمتری تا سینما ماندانا در سیمتری نارمک بود. با اینکه هنرستان را رها کرده بودم، به آنجا هم میرفتم و به بچههای مذهبی و کسانی که نماز میخواندند، اعلامیه و نوار میدادم. بقیه هم حریص میشدند و میگفتند: «مجید! اینها چیه؟ به ما هم بده!» به آنها هم میدادم بلکه جذب امام و انقلاب شوند.
تقریباً هر روز کف خیابان، مخصوصاً جلوی دانشگاه بودم و با گاردیها جنگ و گریز داشتیم. قاطی مردم میشدم و شعار میدادیم و بعضاً هم به طرف مأمورها سنگ میانداختیم. شبهایی که حکومت نظامی برقرار بود، ساعت 9 تا 10 شب، داخل محل، با استاد محمد تظاهرات راه میانداختیم. میآمدیم وسط خیابان، اللهاکبر میگفتیم، چند دقیقه که میگذشت، نزدیک به دویست نفر جمع میشدند؛ بعد وارد خیابان شورا میشدیم و شعارگویان تا انتهای آن میرفتیم و برمیگشتیم. چندین بار گاردیها ریختند، جلو و عقبمان را بستند و بعد هم تیراندازی کردند؛ ما هم در میرفتیم. بعضیها را میگرفتند، اما من تیز بودم و هیچوقت گیر نیفتادم. یکی از این دفعات، وقتی راه فراری پیدا نکردم، پنجره ساختمان یک طبقهای را گرفتم و روی پشتبام خانه رفتم.
در تمام درگیریها، فقط دو بار باتوم خوردم؛ یک نوبت جلوی دانشگاه، گاردیها ریختند و یکی از آنها از پشت به کمرم زد و بار دیگر، جلوی شرکت نفت در خیابان طالقانی، کشاله رانم باتوم خورد.
پدر و مادرم در جریان کارهایم بودند. پدرم میگفت: «بابا، اینجور جاها میری خطرناکه! اینها بیانصافن! بگیرنت، میبرن پدرت رو در میارنها!» گفتم: «نه بابا! هیچ غلطی نمیتونن بکنن!» گفت: «البته شاه دیگه پشم و پیلش ریخته، ولی بازم باید مواظب باشی!» گفتم: «باشه بابا!» او چون عیالوار بود و ده تا بچه داشت، اصلاً وقت نمیکرد کار سیاسی بکند. هیچوقت نشنیدم حتی اسم شاه را هم در خانه ببرد. دائم سرش گرم کار بود. مادرم هم نگرانیهای خودش را داشت. میگفت: «مادر، نرو! شر میشه! نرو!» بعد بلافاصله خودش جواب میداد: «هر چند! تو که آدم نیستی! حرف گوش نمیکنی! برو!»
- خاطرات محمود مسافری، سرتیم حفاظت محسن رضایی (1364 ـ 1360)، مصاحبه، تدوین و نگارش علیاکبر مزدآبادی، محمدعلی صمدی، تهران، یازهرا، 1403، ص 46 - 44.
تعداد بازدید: 9