انقلاب اسلامی :: فرار از ارتش به فرمان امام خمینی

فرار از ارتش به فرمان امام خمینی

16 تیر 1405

[روایت صادق آهنگران] وقتی به محل سابق خدمتم رسیدم، باز راهی حسینیه شدم و در نماز جماعت آقای نورمفیدی شرکت کردم. وقتی حاج آقا سئوال کرد: «مدتی نبودید». برایش ماوقع را توضیح دادم. او گفت: «توکل بر خدا. نگران نباش».

چند روز بعد یکی از بچه‌ها بعد از نماز جماعت گفت: «صادق شنیدی چه اتفاقی افتاده؟»

ـ نه چه شده؟

ـ امام خمینی پیام مهمی داده است.

ـ پیام؟ چه پیامی داده است؟

ـ درباره سربازان ارتش. که فرار کنند.

ـ چرا؟

ـ تا ارتش از قدرت بیفتد.

ـ مطمئن هستید؟

ـ بله.

ـ پس باید برویم.

ـ تو حاضری؟

ـ بله.

ـ کی برویم؟

ـ همین فردا صبح.

ـ مبادا لو برویم؟

ـ به بهانه مرخصی فرار می‌کنیم.

فردا صبح سراغ مسئول شکاربانی رفتم و بعد از سلام و احوال‌پرسی سئوال کردم: «اورامان چطور بود؟»

ـ محبت شما بود.

ـ سخت گذشت؟

ـ نه عالی عالی بود.

ـ آنجا چه کردی؟

ـ با آقای صابر بودم.

ـ دوست داری دوباره برگردی آنجا؟

ـ نه.

ـ چرا؟

ـ اینجا بهتر است.

ـ پس حواست را جمع کن.

ـ روی چشم.

ـ آفرین.

ـ الان برای تقاضایی آمدم.

ـ چه تقاضایی؟

ـ مرخصی.

ـ توکه تازه از مرخصی آمده‌ای.

ـ خسته شدم.

ـ از چه؟

ـ این دو هفته.

ـ حالا چند روز مرخصی می‌خواهی؟

ـ یک هفته.

ـ موافقم.

بلافاصله بعد از مرخصی با دوستانم خداحافظی کردم و به اهواز رفتم.

ساعت 8 صبح بود که زنگ خانه‌مان را زدم. مادرم تا صدای مرا شنید به حیات خانه آمد و بعد از سلام و روبوسی گفت: «چه شده؟ زود برگشتی».

ـ آمده‌ام مرخصی».

ـ مرخصی؟

ـ نه فرار کردم.

ـ فرار؟

ـ آره.

ـ چرا؟

ـ امام دستور داده.

ـ خطرناک است.

ـ نه می‌روم دزفول.

ـ مبادا آنجا بیایند سراغت؟

ـ نه مادر. این طور هم نیست. نترس.

تا ظهر قدری استراحت کردم که پدرم آمد و موضوع را شنید. او هم گفت: «برو دزفول منزل دایی‌هایت تا وضعیت کشور معلوم شود.»

شب سری به مسجد جزایری زدم و دوستان را دیدم. محمدعلی حکیم وقتی شنید فرار کرده‌ام، خیلی خوشحال شد و گفت که کار خوبی کردی.

صبح ساعت 7 با مینی‌بوس‌ها راهی دزفول شدم. دایی‌هایم تا مرا دیدند و شنیدند فرار کرده‌ام گفتند که خیلی حواست را جمع کن.

در دزفول در آن دوران در یکی از اتاق‌های منزل پدربزرگ مادری (حاج یوسف‌علی قبلی) یک آمپلی‌فایر و یک میکروفون بود که بوق آن روی پشت بام بود. دزفول کوچه‌های تنگ و باریکی دارد و نیروی نظامی نمی‌توانست برای دستگیری یا تعقیب کسی وارد این کوچه بشود.

خانه پدربزرگ مادری‌ام (حاج یوسف‌علی) در محل قلعه بود. به هر حال، بوق بلندگو به طرف فلکه مجسمه قرار داشت که محل تجمع نیروهای ارتشی و شهربانی بود. من چند نوبت نشستم و از میکروفن شعار دادم. صدای من تا فلکه مجسمه می‌رفت. البته من تنها نبودم، دایی‌هایم و عده‌ای از همسایه‌هایشان بودند که کمک من در شعار دادن می‌کردند. چند روز بعد عده‌ای به پدرم در اهواز زنگ زدند بیا این پسرت را ببر خیلی شعار می‌دهد و خطرناک است.

معمولاً موقع شب بلندگو را روشن می‌کردم و صدا می‌پیچید. چون معلوم نبود نقطه مرکزی صدا کجاست. به هر حال، تا صدای بلندگو و شعارهای مرگ بر شاه بلند می‌شد صدای رگبار گلوله ارتشی‌ها هم بلند می‌شد. تا ما بترسیم و ساکت بشویم.

 

- حماسه خوان خمینی، خاطرات حاج صادق آهنگران از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس به ضمیمه یادداشت، محمدمهدی بهداروند، انتشارات جمکران، 1402، ص 72 - 74.



 
تعداد بازدید: 6


.نظر شما.

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی: