انقلاب اسلامی :: این سرطان را از مدرسه ببر

این سرطان را از مدرسه ببر

23 تیر 1405

تظاهرات درخیابان‌ها ادامه داشت. به فکرم رسید ما هم برویم بیرون، و با مردم تظاهرات کنیم. رفتم سر شیر آب، و وقتی دستم را می‌شستم، موضوع را به سردسته‌ها گفتم. یکدفعه دیدم خانم مدیر از پشت پنجره نگاه‌مان می‌کند. بدون آن که دست و پایمان را گم کنیم، قرار گذاشتیم زنگ بعد، مدیر را تحت فشار بگذاریم تا در را باز کند، برویم بیرون.

زنگ دوم، با هماهنگی قبلی، از خانم مدیر خواستیم در را باز کند؛ ولی او از پشت بلندگو به بابای مدرسه گفت در را قفل کند و مراقب باشید کسی آن را باز نکند. فریاد زدیم «بگو مرگ بر شاه» چشم‌های خانم مدیر و ناظم گرد شده بود، و از عصبانیت نمی‌دانستند چه کار کنند. در همان وقت، بچه‌های مدرسه پسرانه‌ای که پایین‌تر از مدرسه‌ ما بودند، آمدند و با دیدن سربازها شروع کردند به شعار دادن.

وقتی صدای آن‌ها را شنیدیم، یک بار دیگر از خانم مدیر خواستیم در را باز کند؛ ولی خانم ناظم با خشم می‌گفت پدرمان را در می‌آورد. بچه‌های مدرسه‌ پسرانه، وقتی صدایمان را شنیدند، فریاد زدند خواهران ما را ول کنید. تهدید کردیم که اگر در را باز نکنند، شیشه‌ها را می‌شکنیم. یکدفعه صدای خانم خداوردیان در بلندگو پیچید:

ـ از دخترهای عزیزم می‌خوام سر کلاس بروید. شما می‌تونید به جای امروز، فردا هر جا دلتان خواست، بروید، و مطمئن باشید غیبتی هم درکار نیست.

زنگ آخر می‌خواستم به خانه بروم که خانم حق‌وردیان خودش را به من رساند. کاغذی دستم داد و گفت:

ـ شنبه به مدرسه نیا؛ ولی این رو بده به مادرت و بگو شنبه حتماً بیاد مدرسه.

از حرفش تعجب کردم. با خودم گفتم: چرا نباید به مدرسه بروم؟

توی راه خانه به خود آمدم و فهمیدم خانم معلم، ما را سر کار گذاشته و فردا جمعه است و مدرسه تعطیل. از بس هیجان داشتیم و فکر می‌کردیم حرفمان را به کرسی نشانده‌ایم، یادمان رفته بود فردا جمعه است.

وقتی نامه را به مادرم دادم، پرسید:

ـ چی کار کردی که من را صدا زدند؟!

نمی‌دانستم چه شده؛ ولی پروانه و ولی‌الله کنجکاوی می‌کردند و می‌گفتند چه آتشی سوزانده‌ام که مادر را به مدرسه خواسته‌اند.

صبح شنبه، مثل همیشه بیدار شدم. صبحانه خوردم؛ ولی به مدرسه نرفتم. مادرم رفت و تا او برگردد، فکرم به هزار راه رفت. وقتی آمد، نگران بود و حال خوشی نداشت. گفت:

ـ خانم خداوردیان، مرا در حیاط دید. حرف‌هایی زد که مو به تنم سیخ شد. می‌گفت در جلسه‌ شورای دبیران تصمیم گرفته‌اند سردسته‌ کلاس‌ها را جلوی بقیه از صف بیرون بکشند و تحویل نیروهای امنیتی بدند تا برای دیگران درس عبرت بشه. نمی‌دونم چی کار کردی؛ ولی گفت یه هفته‌ای به مدرسه نری تا اوضاع کمی آروم بشه.

پدر که آمد، مادرم، موضوع را بی‌کم و کاست گذاشت کف دست بابا. بابا، زیرچشمی نگاهم کرد. مادرم به او گفت:

ـ خانم خداوردیان گفت این سرطان رو از مدرسه ببر تا بچه‌های مردم رو به کشتن ندهد!

باباعلی دعوایم نکرد؛ اما از آن روز خانه‌نشین شدم. چند روز بعد، با افزایش درگیری‌ها و تظاهرات مردمی، مدرسه‌ها در سوم آبان تعطیل شد. از آن روز، نماز ظهر را همراه مادر و برادر و خواهرم، در مسجد حضرت محمد(ص) می‌خواندم. از اخبار هم بی‌خبر نبودم. پسرعموها یکی‌یکی می‌آمدند و می‌گفتند شنیده‌اند آیت‌الله یحیی نوری، از امام جماعت‌های مسجدهای اطراف خیابان آبسردار و میدان ژاله، هر روز پس از نماز مغرب و عشا سخنرانی می‌کند و بی‌ترس و لرز، پته‌ خاندان پهلوی را روی دایره می‌ریزد.

 

- سیزده.... پنجاه و هفت، خاطرات طیبه تفرشی، قم، خط مقدم، 1398، ص 78 - 76.



 
تعداد بازدید: 5


.نظر شما.

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی: