30 تیر 1405
[راوی حجتالاسلام سیدمحمد حجتی]: در زمان رژیم پهلوی، صدام دستور اخراج تمام طلبهها و آخوندهای غیرعراقی را که در آن کشور زندگی میکردند، داده بود. من هم که در جوانی و به شوق تحصیل علم در حوزه علمیه نجف به آنجا مهاجرت کرده بودم، مجبور به ترک آن کشور شدم. روزی از سر ناچاری، با زن و فرزند خود ساکهایمان را بستیم و به قصد عزیمت به کشور پاکستان راه افتادیم. وقتی به مرز رسیدیم و وارد پایگاه مرزی ایران شدیم، مأمور ایرانی شروع کرد به بازرسی وسایلمان. در هنگام بازرسی، رساله امام خمینی را که در بین وسایلم بود پیدا کرد و آن را برداشت و به جایی که پر از آشغال بود، انداخت. در سالهایی که من در عراق بودم، بارها از صحبتها و منبر و دروس حوزوی امام خمینی فیض برده بودم. نمازهای بسیاری را پس از پیموده راه طولانی و با عشق در هوای گرم آن زمان عراق به ایشان اقامه کرده و خوانده بودم. نمازهایی که آنها را بسیار پر برکت میدانم و باعث شده بود تا ارادت خاصی به ایشان پیدا کنم. آن روز از رفتار بد آن مأمور ایرانی به شدت برآشفته و عصبانی شدم و با برافروختگی به وی گفتم: «کتاب من را برگردان!» مأمور نگاهی به من انداخت و گفت: «کتاب را میخواهی، برو خودت بردار!» چنین رفتار آن مأمور مرزی بیشتر عصبانیام کرد و با هم شروع کردیم به مشاجره. با عصبانیت و جدیت بیشتری گفتم: «کتاب را بیار، اگرنه با لگد میزنمت.» در آن زمان داشتن کتاب و برگههایی از حرفهای امام در ایران ممنوع بود و به او گفتم که من قصد ماندن در ایران را ندارم. این کتاب را میخواهم به پاکستان ببرم. تو حق نداری که کتاب امام را از من بگیری.
پافشاری بر حرفهایم و خشم من از بیاحترامی او به رساله امام، سرانجام باعث شد که آن مأمور مرزی خودش برود و کتاب را از روی زمین بردارد و دوباره در بین وسایلم بگذارد. آن زمان حس خیلی خوبی داشتم که توانسته بودم رساله حضرت امام را که مظهری از اسلام ناب بود، حفظ کنم و با خود به پاکستان ببرم.
- در آغوش قلبها، اشعار و خاطرات مردم افغانستان درباره امام خمینی، رجایی، محمد سرور، قم، دفتر نشر معارف، 1395، ص 71.
تعداد بازدید: 8