06 مرداد 1405
این مطلب خاطرهگونه، یکی از دهها مطلبی است که در روزهای پیروزی انقلاب اسلامی ایران، در وضعیت نابهنجار کابل نوشته شده و نویسندهاش هم به دلیل ترس از عوامل دولت کمونیستی وقت، هیچ نام و نشانی از خود بر جای نگذاشته است. این مطلب با عنوان «مشاهدات عینی من» در مجله جهادی «استقامت»، نشریه حزب حرکت اسلامی افغانستان در اردیبهشت 1358 چاپ شده است. این نوشته به همان اندازه که واقعیت ارادت مردم مسلمان افغانستان را به امام و انقلاب اسلامی نشان میدهد، به همان اندازه هم بیم و هراس دولت کمونیستی وقت را از انقلاب اسلامی ایران بیان میکند.
در اواسط آذر ماه 1357 از طرف وزارت اطلاعات و کلتور (اطلاعات و فرهنگ) دستور اکیدی صادر شد که کتابهای مذهبی که طبق نیاز عصر و در ردّ مکتب مارکسیسم نوشته شده باشد، از تمام کتابفروشیها جمعآوری شود؛ مخصوصاً آثار عدهای از دانشمندان و متفکران اسلامی مثل امام خمینی، دکتر علی شریعتی، آقای «مکارم»، «سیدمحمدباقر صدر»، «مودودی»، «سیدقطب»، «محمد قطب»، «محدآصف محسنی» و... هر چه زودتر جمعآوری و نابود شود. مسئولان امنیتی وقت اخطار دادند چنانچه آثار این نویسندگان در اختیار کسی باشد، ضدانقلاب محسوب شده و محکوم به حبس یا اعدام خواهد شد. بعد از تصویب این فرمان در مجلس شورای انقلابی کمونیستی، ناگهان مأموران مسلح، به همه کتابفروشیها و کتابخانهها حمله نموده و کتابهای مذهبی را در کامیونها انداخته و به سوی وزارت اطلاعات و کلتور بردند. در اثر این واقعه جنایتآمیز، مردم مسلمان که سخت عصبانی و ناراحت شده بودند، در خیابانها و راهها با یکدیگر درباره سرنوشت کتابها و کتابفروشان درددل مینمودند و میگفتند: «برادران مسلمان، آیا شما میدانید که کتابها را به کجا میبرند؟ آیا میدانید که آنها را آتش زدهاند؟»
اینجاست برای کسب اطلاعات بیشتر با عدهای از برادران متدین بنا گذاشتیم که بدانیم کتابها را کجا برده و چه کردهاند. بعد از تجسس و تفحص به این نتیجه رسیدیم که تمام کتابها را در موضعی واقع در غرب پایتخت، خارج از شهر که معروف است به «دشت بیست هزاری» (در آنجا کورههای آجرپزی قرار دارد) برده و طعمه آتش نمودهاند. با عجله زیاد رهسپار آن موضع شدیم و از کارگران مسلمان آنجا پرسیدیم. آنها ابتدا از ترس، موضوع را کتمان کردند و حق هم داشتند، چون به قدری در افغانستان، اختناق، تهدید و ارعاب وجود دارد که حتی کسی به نزدیکترین فردی از بستگانش نمیتواند چیزی از این خبر را درمیان بگذارد. مخفیانه و به طور سری بازگو کردند و گفتند: «کارتنهای پر از کتاب را در همین جا میان کورههای آجرپزی سوزاندند و به ما اخطار کردند که اگر این مطلب از جانب شما کارگران فاش شود، جان و مال و ناموستان در خطر خواهد بود. شما آقایان بدون استناد دادن به ما، از راهی که خودتان میدانید، این مطلب را به گوش مسلمانان جهان و زعمای دینی برسانید.» عمل جمعآوری کتاب به همین روش دنبال میشد تا محرم 57 که برادران مسلمان ایرانی ما داشتند به پیروزی انقلاب اسلامیشان نزدیکتر میشدند و حساسیت رژیم سفاک کمونیستی افغانستان علیه انقلاب اسلامی ایران هم بیشتر میشد. در این مقطع دستور اکیدی از طرف شورای انقلابی دولت کمونیست وقت صادر شد که حتی کتابهای علمی و مذهبی باید از افغانستان جمعآوری شود. اگر هم بناست که کتاب جدیدی وارد افغانستان شود، از ورود آنها جلوگیری شود.
جوانان مبارز و بیدار ما دیدند که از طریق نشریات اسلامی نمیتوانند غذای روحی جامعه اسلامی افغانستان را تأمین کنند، پس به روش دیگری پرداختند و نوارهای انقلابی و مذهبی را به وسیله کارگران مسلمان که از ایران به افغانستان برمیگشتند، وارد کرده و بعد از تکثیر در اختیار عموم مسلمانان قرار دادند. متأسفانه عمال ارتجاع سرخ از این روش هم باخبر شدند و بیرحمان از آن جلوگیری کردند. در این فضای یأسآلود، ناگهان جرقهای تازه از مغرب افغانستان جهید و انقلاب اسلامی ایران اوج گرفت و نام ابرمرد تاریخ، امام خمینی بیش از پیش سر زبانها افتاد. حتی در ادارات دولت کمونیستی، صحبت از قیام و انقلاب این مرد عالیقدر بود. همگی او را سمبل انقلاب اسلامی میشناختند.
مردم مسلمان افغانستان بین خوف و رجا و دشمنان، میان تب و تاب قرار گرفته بودند که ناگهان این صدا از حلقوم رادیو بیبیسی به گوش میلیونها مسلمان رسید: «شاه رفت»، در حالی که از اعمال ننگینش در فرودگاه گریه میکرد. فردای آن روز هزاران زن و مرد مسلمان افغانستان، پیروزی ملت ایران و فرار محمدرضا را جشن گرفتند. علمای مذهبی و تاجران مسلمان برای بینوایان و فقرا پول و غذا تقسیم میکردند و در همه مجامع و مجالس، جشن و سرور برگزار نمودند و مردم با لبخند و شادمانی دستهای همدیگر را میفشردند. غالباً این جمله از همه شنیده میشد: «شاه رفت، خمینی رهبر شد.»
مزدور کثیف روس، نور محمد ترهکی و عمال سرسپردهاش از یک طرف محبوبیت امام خمینی که موجی از احساسات و شادی عموم مردم، اعم از شیعه و سنی را برانگیخته بود و از طرف دیگر، منفوریت خودشان را میدیدند؛ برای سرکوب مردم و جلوگیری از احساسات اسلامی ملت و ترس از اینکه روزگار سیاه شاه ایران بر سر آنها خیمه نزند، در ابتدا پنج نفر از علمای بزرگ افغانستان را که آثار و خدمات علمی و اجتماعی آنها معلوم بود، دستگیر و به جای نامعلومی بردند که تا الان برای کسی معلوم نشده است. در عین حال رژیم کمونیستی امید داشت که «بختیار» غالب آید و شور و شوق مردم انقلابی ایران را مهار کند که ناگهان موسی زمان صدایش از بهشت زهرا بلند شد که میفرمود: «من توی دهن این دولت میزنم، من دولت تعیین میکنم. من به پشتیبانی این ملت، دولت تعیین میکنم.»
ترهکی مزدور از ترس اینکه ممکن است افغانستان هم مثل ایران کانون جوشان انقلاب اسلامی شود، دستور ناجوانمردانهای صادر کرد که هرکس که با لباس روحانیت و یا مورد اعتماد و وثوق مردم باشد، هر چه زودتر دستگیر و روانه زندان یا به سوی جوخه اعدام کشیده شود. بعد از سقوط دولت بختیار، سفارت ایران اسلامی عکس احیاگر دین، مجاهد کبیر، رهبر و پیشوای امت اسلامی، امام خمینی را بالای دروازه سفارت ایران در کابل نصب کرد. مردم مسلمان افغانستان برای دیدن عکس مردی که با دنیایی از جبروت و شکوه خودنمایی میکرد، به سوی سفارت میرفتند تا چشمهای وحشتزده و دلهای هجران کشیدهشان را به عکس این مرد الهی روشن وآشنا سازند. خبر نصب عکس حضرت امام به شهرهای دیگر رسید و هر روز جمعیت مردم مسلمان افغانستان، از شهرها و دهات برای تماشای عکس امام به کابل سرازیر میشدند و صفهای فشردهای در برابر سفارت ایران شکل میدادند. این صفهای فشرده، خود، مشت محکمی بود به دهان یاوهسرایان رژیم کمونیستی که خود را نماینده مردم قلمداد میکردند. بعد از آن، شورای انقلابی رژیم کمونیستی تصمیم گرفت که از این کار جلوگیری کند و دژخیمان روسی را موظف کرد تا خیابانهایی را که به سفارت ایران منتهی میشود، تحت کنترل داشته باشد و نگذارد یک نفر پیاده حتی در خیابانهای مجاور سفارت راه برود، چه برسد از مقابل سفارت.
- در آغوش قلبها، اشعار و خاطرات مردم افغانستان درباره امام خمینی، رجایی، محمد سرور، قم، دفتر نشر معارف، 1395، ص 131.
تعداد بازدید: 5