10 شهریور 1405
خواب بودم، خواب دیدم بهار آمده بیدار شدم زمستان بود امیدوار شدم که بهار نزدیک است...
روز به روز فشار و خفقان و ظلم و ستمهای رژیم شاهنشاهی بیشتر میشد زمزمه انقلاب در بین مردم سیستان و بلوچستان به گوش میرسید من در آن زمان در دانشسرای تربیت معلم زاهدان در حال تحصیل بودم.
وظیفه خودم میدانستم که مثل هر انسان با ایمان دیگری آرام ننشینم و اقداماتی برای سرنگونی این رژیم و آگاه کردن مردم با شخصیت وجودی امام خمینی انجام دهم یکی از آن اقدامات پخش کردن نوارهایی از سخنان امام در بین دانشجویان و پخش اعلامیهها در سایر مدارس سطح شهر بود.
من و دوستانم اولین نشریه انجمن اسلامی را در تربیت معلم زاهدان انتشار دادیم همیشه در خطر بودیم چون توسط نیروهای ساواکی شناسایی شده بودیم و امکان داشت هر لحظه دستگیر شویم ولی این عوامل باعث نمیشد که دست از اهدافمان برداریم اراده راسخ و عزم فولادین داشتیم.
یادم میآید زمانی که برای دیدن خانوادهام در روستای سه کوهه زابل رفتم همه نوارها و اعلامیههای امام را با خود به روستا میبردم و بین مردم پخش میکردم مردم روستا مشتاقانه اعلامیهها را از ما میگرفتند چرا که ظلم و ستمهای خانهای روستا طاقتشان را تمام کرده بود و خواستار نابودی نظام شاهنشاهی بودند.
خانوادهام همیشه نگرانم بودند و میترسیدند توسط خانهای روستا مورد آزار و اذیت قرار گیرم مرا به زاهدان فرستادند تا از دید خانها دور باشم. در زاهدان نیز علیه خوانین روستاها اعلامیه پخش میکردم.
در بسیاری از راهپیماییها شرکت میکردم. یکی از راهپیماییها که هیچوقت یادم نمیرود یک روز سرد زمستانی بود که همراه تعداد زیادی دختر و پسر دانشجو از تربیت معلم زاهدان به طرف خیابان آزادی حرکت و جلوی درب اداره آموزش و پرورش تحصن کردیم و یکصدا شعار دادیم: «معلم به پا خیز برادرت کشته شد» تحصن ما سه روز طول کشید و در این مدت تعداد زیادی از مردم، اعم از سیستانی و بلوچ به ما پیوستند و روزی به یادماندی و سراسر خاطره را خلق کردند.
یک روز که از تربیت معلم به سمت مسجد جامع حرکت کردیم نرسیده به مسجد جامع نیروهای ارتشی گازهای اشکآور به طرفمان پرتاب کردند برادرانی که همراه ما بودند از ما خواستند تا به داخل مسجد برویم وارد مسجد شدیم برای اینکه اثر گازهای اشکآور را از بین ببریم روزنامهها را آتش میزدیم و یکییکی به برادرانی که داخل خیابان بودند میدادیم، در هیمن حین صدای گلوله از خیابان آمد. نگران شدیم. یکی از برادران مجروح شده بود.
او را به داخل مسجد آوردند و به ستون تکیه دادند. آقای رزمجو مقدم بود. تیر به نزدیک قلبش اصابت کرده بود. حالش بسیار وخیم بود و به سختی نفس میکشید. خانمها را به یک طرف مسجد هدایت کردیم مادر آقای رزمجو مقدم که بین خانمها بود هراسان به طرفمان آمد و گفت: «چه کسی مجروح شده است؟» نمیتوانستیم حقیقت را بگویم.
گفتم: «نمیدانم» چند دفعه اصرار کرد بگذارید فرد مجروح را ببینم. ولی من که حال و هوای آقای رزمجومقدم را دیده بودم نمیتوانستم بگذارم پسرشان را با این وضعیت ببینند. نفسهای آقای رزمجومقدم به شماره افتاد، لحظهای نگذشت که به ما خبر دادند که ایشان شهید شد کمکم باید مسجد را خالی میکردیم.
خلاصه از داخل مسجد به همراه یکی از خانمها بیرون آمدیم. نمیتوانستیم از داخل خیابان عبور کنیم، در خیابان نیروهای نظامی بودند. آنها اسلحه بدست روی موتورهایشان نشسته بودند. کوچهای توجهم را جلب کرد. به دوستم خانم سرگزی گفتم: بیا از داخل این کوچه برویم، هنگام ورود به کوچه یکی از افراد نظامی ما را دید، به وسط کوچه نرسیده بودیم که صدای موتور را شنیدیم. همدیگر را نگاه کردیم. ترس تمام وجودمان را فراگرفته بود. یک لحظه درب منزلی باز شد و پیرزنی به ما اشاره کرد که به داخل خانهاش برویم وارد خانه شدیم. هنوز اضطراب داشتیم. صدای موتور را شنیدیم که از داخل کوچه گذشت. پیرزن برای ما آب آورد و گفت: این آب را بخورید تا قدری آرامتر شوید و بعد هم دو چادر رنگی به ما داد و گفت اینها را سرتان کنید تا شناسایی نشوید خلاصه آن روز به هر طریقی بود به خانههایمان برگشتیم.
وضعیت تظاهرات و راهپیماییها ادامه داشت تا اینکه انقلاب به پیروزی رسید.
- فرشتگان شرق، مرضیه نژادبندانی، قم، انتشارات مطیع، 1391، ص 73 - 70.
تعداد بازدید: 4