17 شهریور 1405
یک سال در ظاهر به جان شاه سوءقصد کردند. شاه زرنگی کرد و تیر به او نخورد. اگر هم خورد، سطحی بود و درمان شد. از آن موقع به بعد، در آن روز معین، در شهرهای مختلف جلسه دعا برگزار میکردند. همه میآمدند: فرمانده لشکر، فرمانده شهربانی، استاندار و...
هر لشکر یک قاضی عسکر داشت تا سربازها را قسم بدهند که به مملکت خیانت نکنند و در خدمت مملکت باشند. این مراسم در تمام دنیا مرسوم بود. سربازهای هر کشور به کتاب آسمانی خودشان قسم میخوردند. در سالگرد سوءقصد به جان شاه قاضی عسکر میآمد منبر و قدری صحبت میکرد، بعد هم دعا به جان شاه میکرد و میرفت. در خرمآباد هم این طور بود. ما هیچوقت حاضر به شرکت در این جلسات نبودیم، به خصوص در سالهایی که انقلاب داشت به اوج خود میرسید. یک سال حکومت مسجد حوزه علمیه را برای این مراسم در نظر گرفت. ما قدرتی برای مخالفت با این مراسم نداشتیم و نمیتوانستیم جلوگیری کنیم. فقط به طلاب گفتیم هیچکس به مدرسه نیاید. آن زمان من و سیدنورالدین رحیمی همیشه در مدرسه بودیم. سیدنورالدین هم درس میداد و هم میخواند. مشورت کردیم که چه کنیم. چون ممکن بود به منزل تلفن بزنند یا با مأمور بیاید در منزل و ما را ببرند که در جلسه شرکت کنیم. تصمیم گرفتیم بیرون از شهر برویم. آن موقع ماشین نداشتیم. افراد کمی ماشین داشتند و تازه پیکان ساخت ایران درآمده بود. فقط ماشینهای خارجی بود که قیمت آنها هم بالا بود. در خرمآباد هم چند تا درشکه برای جابهجایی مردم بود. معمولاً کسی درشکه سوار نمیشد، مگر کسی که مریض بود.
من و سیدنورالدین صبح زود پیاده راه افتادیم و رفتیم به طرف «اسبستان»، منزل «حاج نصیر بهاروند». حاج نصیر بهاروند هم میدانست که ما برای چه آمدهایم، اما رسم عشایر بر این است مهمان که آمد باید پذیرایی شود. ایشان ناهار دلچسبی برای ما تدارک دید و بعد از ظهر برگشتیم شهر. مراسم دعا بدون حضور طلاب حوزة کمالیه برگزار شد. بعد از آن ماجرا حاج نصیر بهاروند را بردند ساواک. به او گفته بودند «امروز که روز دعا برای شاه بوده، اینها آمدهاند منزل شما؟» او هم میگوید «من اینها را مهمان نکردم، خودشان آمدند. ما عشایر هم هر کسی بیاید منزل، میگوییم بفرمایید. میشود کسی بیاید منزل ما و پذیرایی نکنیم؟ حقشان این بود. دو نفر از روحانیون بزرگ شهر هستند. دوباره هم بیایند پذیرایی میکنیم. این رسم عشایر است.» او را آزاد کردند و به ما اخطار دادند. گفتند «در مدرسه جلسه گرفتهایم و یک نفر روحانی و طلبه در مدرسه نبود. اگر در حوزه کمالیه طلبه ندارید، درِ مدرسه را ببندید.»
- میان لشکر هجران؛ خاطرات آیتالله عباسعلی صادقی قهاره، سامان سپهوند، قم، نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاهها، دفتر نشر معارف: تهیه شده در واحد تاریخ شفاهی دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی، 1396، ص 145 - 144.
تعداد بازدید: 9