07 مهر 1405
سال 1352 در کنکور شرکت نمودم و نمره قبولی گرفتم و سال 53 به استخدام هلالاحمر که بعدها تبدیل به بهداری شد درآمدم. سپس در بیمارستان کورش کبیر یا کوثر فعلی مخصوص جراحی و حوادث مشغول شدم.
33 سال داشتم که ناآرامیها و اعتراضات ضدحکومتی در ایران به اوج خود رسید. من و دوستانم هنگام حکومت نظامی دور از چشم مأموران حکومتی به خانه مجروحان میرفتیم و زخمهای آنان را پانسمان میکردیم. سخت و اضطرابآور بود. ولی شیرینی آن به دشواریاش میارزید.
چند باری هم مجبور شدیم تعدادی از آنها ـ که غریب بودند و از روستاها و محلههای خارج از شهر آمده بودند ـ را به منزل ببریم. خانجان با میل و رغبت برای آنها غذا میپخت و من و کبری زخمهایشان را رسیدگی میکردیم.
در واپسین سالهای حکوت شاهنشاهی بود که من و همکاران بیمارستانی و مسئولین شهری، یک ستاد انقلاب تشکیل دادیم. افراد مختلفی عضو گروه ما بودند. انگیزه همگی ما مبارزه با رژیم حاکم بود. در سطح گسترده اعلامیه تکثیر مینمودیم و به دست مردم میرساندیم. سخنرانیها و پیامهای امام را روی نوار ضبط میکردیم و نشر میدادیم و به داد مجروحان تظاهرات میرسیدیم. گاهی عدهای از اعضا با بعضی از اهداف ستاد مخالفت میکردند و مأیوسانه میگفتند: «این کارها را نکنید ثمر ندارد. کسی نمیتواند با شاه دربیفتد».
تعدادی از همسایهها هم نسبت به فعالیتهای ما بدبین بودند. وقتی خانمجان به راهپمایی میرفت با نیش و کنایه به او میگفتند: «حتماً جایزه ویژهای به شما میدهند که اینقدر مشتاقانه دنبال این مسائل هستید.»
و او را میرنجاندند.
چون ما در بیمارستان کار میکردیم و کارمان شب و روز نداشت برای ساعات حکومت نظامی کارت تردد گرفته بودیم. با این حال بسیاری از اوقات به خصوص شبها، مأموران نظامی سد راه میشدند و ما را سئوالپیچ میکردند که «این موقع شب کجا میروید و چه کار میکنید؟» و بعد از بازرسی وسایل اجازه عبور میدادند. ولی زمانی که با آمبولانس عازم مأموریت بودیم کاری نداشتند حتی در زمان حکومت نظامی.
روز 12 بهمن 57 در بیمارستان کورش کبیر شیفت بودم. آمادهباش داده و گفته بودند حق نداریم از بیمارستان خارج شویم.
وقتی من و دوستانم خبر ورود امام را شنیدیم احساس کردیم به هدف خود رسیدهایم و فعالیتهای سخت و مستمر ما بینتیجه نمانده است. بارقه امیدی در دل ما تابیدن گرفته بود. واقعاً چراغی را که ایزد بر فروزد و لطف خداوندی شامل حال ملتی شود، خصومت دشمنان و طاغوتیان آن را خاموش نخواهد کرد.
روز 22 بهمن 57 نیز در بیمارستان کشیک بودم و افسوس میخورم که نمیتوانم در کنار مردم شهر به جشن و سرور بپردازم.
_ به قول پروانه: خاطرات زنان امدادگر استان قزوین، خاطرات شهربانو و کبری چگینی، ج ۳، مصاحبه رقیه رجبی، تدوین زینبالسادات موسوی، انتشارات حریر، 1396، ص 16 - 13.
تعداد بازدید: 1