14 مهر 1405
اعلامیه راهپیمایی تاسوعا و عاشورا تهیه و در بین مردم پخش و در آن از مردم خواسته شده بود که به طور گستردهای در این راهپیمایی بزرگ اسلامی و ضد شاهی شرکت کنند.
یک هفته به تاسوعا مانده بود که اعلامیه بین مردم پخش شد.
شورای انقلاب مشغول برنامهریزی و تهیه قطعنامه آن بودند که پس از سخنرانی، قطعنامه در سراسر ایران خوانده شود. برنامه راهپیمایی، سراسری و هدف آن نمایش یک رفراندوم عمومی مردمی ضدشاه و تأیید امام بود. کار زیاد میبرد. برنامه منظمی ریخته شده بود. تمام مساجد، تکایا، حسینیهها و روحانیون و مردم در سراسر کشور بسیج شده بودند. در تهران هم در هر محله، راهپیمایی از مساجد شروع میشد و محلهها از مسیرهای مشخص به سمت خیابان انقلاب و میدان آزادی حرکت میکردند. محسن و دوستانش در این امر، به طور جدی فعال بودند و شابلونهای زیادی از انواع شعارهای انقلابی و تصاویر امام با استفاده از اسپری رنگ درست کرده بودند. خانه و حیاط ما بزرگ بود و بخشی از اتاق دم در برای این کار استفاده میشد.
هر شب آقای هاشمی تا دیروقت به منزل نمیآمد و گاهی دو سه روز اصلا نمیآمد و مشغول کار و برنامهریزی انقلاب بود. شب تاسوعا از هر شب دیرتر آمد. فکر میکنم خواب درستی هم نکرد، چون خودم تا صبح در فکر بودم که فردا چه اتفاقی خواهد افتاد؟ چه بر سر مردم خواهد آمد؟ زمانی که او دیروقت آمد، چند نفری در منزل منتظر آمدنش بودند، با آنها هم جلسه گذاشت. زمانی برای استراحت نمانده بود، ولی آشیخ اکبر صبح خیلی زود از خواب بلند شد. نمازش را خواند، پس از آن داخل کاغذهایی که از زندان آورده بود، دنبال وصیتنامهاش گشت. این وصیتنامه را در زندان نوشته بود. آن را پیدا نکرد. عجله برای رفتن داشت. وقتی خودم را به او رساندم، رو به من کرد و گفت وصیتنامهام مورد تأیید من است، تو هم در خانه نمان و با بچهها به منزل یکی از فامیلها برو. نمیدانستم چرا این حرف را میزند؟
شاید احتمال میداد که ساواک به منزل ما بیاید و همه را اذیت کند. در این فکر بودم که او خداحافظی کرد و تند وارد حیاط شد. به دنبالش دویدم، قرآن را برداشتم و برایش گرفتم و او را از زیر آن رد کردم و به خدا سپردم. به داخل ساختمان که آمدم، گریهام گرفت. با صدای بلند شروع به گریستن کردم. نمیخواستم بچهها متوجه شوند، فوری صورتم را شستم که اگر از خواب بیدار شدند، با چشمان گریان من مواجه نشوند.
تصمیم گرفتم وصیتنامه خودم را هم بنویسم. تا آنها از خواب بیدار شوند، چند سطری نوشتم تا در راهپیمایی همراهم باشد. پس از نوشتن وصیتنامه، به فکر افتادم که معلوم نیست امروز چه اتفاقی رخ خواهد داد، بهتر است در جیب هر یک از بچهها، آدرس و شماره تلفن خود و فامیل و خواهر و برادر و حتی نشانی رفسنجان را قرار دهم. آنها را نوشتم. بچهها که بیدار شدند. صبحانه را آماده کرده بودم. همه خوردند و آماده رفتن به راهپیمایی شدند. در جیب هر کدام آدرس و مقداری پول گذاشتم که اگر در راهپیمایی از هم جدا شدیم، هم پول برای کرایه داشته باشیم و اگر کشته یا زخمی شدیم، آدرس برای خبر کردن فامیل همراهمان باشد.
یاسر و مهدی را چون کوچک بودند، در منزل یکی از فامیلها گذاشتم و با فاطی و محسن و فائزه حرکت کردیم و در خیابان شریعتی به راهپیمایان پیوستیم که مرتب بر تعداد آن افزوده میشد. محسن دوستانش را دید، همراه آنها شد.
مردم دسته دسته اضافه میشدند. مردها جلو و زنها در عقب با صفوف مرتب حرکت میکردند. شعارها اول از اللهاکبر شروع شد و به حسینیه ارشاد که رسیدیم، به طرفداری از دکتر شریعتی شعار دادند و بعد از آن به طرفداری از امام(ره) و نزدیک میدان آزادی مرگ بر شاه شروع شد، یک عده از گفتن شعار مرگ بر شاه ناراحت شدند، حتی چندین نفر گریه میکردند که مبادا تیراندازی شود. چنانچه تیراندازی میشد، تعداد زیادی کشته میشدند، چون جمعیت زیادی شرکت کرده بودند و صفوف آنها متراکم و به هم پیوسته بود.
آن روز میگفتند که در تهران در راهپیمایی روز تاسوعا، حدود یک میلیون نفر شرکت داشتهاند. الحمدالله آن روز با هوشیاری مردم و برنامهریزی خوب و حساب شده راهپیمایان و شعارهای مناسب و گل گذاشتن در لوله تفنگ سربازان و انداختن گل به سوی آنها و گفتن ارتش برادر ماست، راه تیراندازی آنها را سد کردند.
سربازان خودشان با مردم بودند و علاقهای به تیراندازی نداشتند. این از حالشان پیدا بود. راهپیمایی با خوبی و آرامی تمام شد. قطعنامه در میدان آزادی خوانده شد. مردم همه تکبیر گفتند و برنامه تمام شد و من بچهها را ندیدم. خبر دادند آقای هاشمی در زیر چارطاقی میدان آزادی روی سقف یک مینیبوس، برای مردم مشغول سخنرانی است. در اثر ازدحام نتوانستیم خود را به آنجا برسانیم.
بچهها از من جدا شده بودند و با دوستانشان حرکت میکردند، ولی همدیگر را میدیدیم. در میدان آزادی که برنامه تمام شد و مردم صفوف منظمشان بههم ریخت، هر کس به سمتی رفت و در همین لحظه خانم میدرفندرسکی مرا صدا زد. خوشحال شدم که همراهی پیدا کردم، چون هر دو مسیرمان یکی بود. وانت باری رسید که به شمیران میرفت، سوار شدیم. وانت پر از مسافر بود. باد تندی میوزید و احساس سرما میکردیم در میدان تجریش از وانت پیاده شدیم و بقیه راه را تا منزل پیاده طی کردیم.
بچهها به خانه رسیده بودند. طولی نکشید که آشیخ اکبر هم رسید. همگی گرسنه و تشنه بودند. مشغول طبخ غذا شدم و بچهها هم به دوش گرفتن و خواندن نماز مشغول شدند. مهدی و یاسر را هم آوردند و زمان صرف شام، هر کس مشاهدات خودش را برای دیگران تعریف میکرد. همه خوشحال بودیم که در این راهپیمایی اتفاق ناگواری پیش نیامد و به خوبی انجام شد. فردا هم طبق برنامه باید به همین طریق مراسم عاشورا برگزار میشد.
_ پابهپای سرو، عفت مرعشی، به اهتمام سیدعلی مرعشی، تهران، دفتر نشر معارف، 1391، ص 332-327.
تعداد بازدید: 8