انقلاب اسلامی :: ماجرای دستگیری و زندانی شدن دو برادر

ماجرای دستگیری و زندانی شدن دو برادر

28 مهر 1405

سال 1353 دستگیر شدم. داستانش هم این گونه بود: ابتدا اخوی بنده را دستگیر کردند. پس از دستگیری او، هر چه در خانه داشت جاسازی و مخفی کردم. وقتی ساواک به منزل ما ریخت، به آنها گفتم که هیچ‌چیزی نیست، برگردید. طبیعتاً در این شرایط آنها نمی‌گشتند. البته برای خالی نبودن عریضه چند کتاب دم‌دست می‌گذاشتم تا آنها هم بی‌انگیزه نباشند و دست خالی نروند. این جوری از خانه بیرون می‌رفتند. البته مشخص بود که بنده در این جریان با اخوی مرتبط هستم، به همین خاطر اسفند 1353 دستگیر شدم. یک سال و یک ماه (سیزده ماه) در زندان کمیته مشترک بودم. بعد به زندان قصر منتقل شدم. نحوه دستگیری من به این صورت بود که از طریق دعوتنامه از من خواستند به کلانتری بروم. فکر نمی‌کردم دستگیر شوم. درثانی برای خودم بهانه‌هایی داشتم که بتوانم قضیه را عادی نشان دهم. وقتی به کلانتری رفتم، از همان‌جا من را به کمیته مشترک فرستادند. چند روز اول کتکم زدند. بعد رهایم کردند و دیگر کاری نداشتند. به تدریج مرا با اخوی روبه‌رو کرده و مطرح کردند که همه چیز لو رفته است و با این شیوه، بازجویی را آغاز کردند.

... سیزده ماه اول که در کمیته بودم به جزوه و روزنامه دسترسی نداشتم. خبرهایی که به ما می‌رسید، از طریق افرادی بود که دستگیر شده و به جمع ما وارد می‌شدند. هواخوری و غیره اصلاً وجود نداشت، حمام و این‌جور چیزها هم اصلاً نبود. برخوردهای وحشیانه‌ای با ما می‌شد. روز اول ما را مثل توپ فوتبال با لگد به سمت همدیگر پرتاب می‌کردند.

چشم‌هایم را بسته و لباس مخصوص تنم کرده بودند. پس از آن به سلول انفرادی رفتم. سلول انفرادی اصلاً نور نداشت و حتی برای دستشویی رفتن هم مشکل داشتیم. ما هم که مقید بودیم نماز را سر وقت بخوانیم، سر همین قضیه مشکل داشتیم. بسیاری اوقات از روی اجبار با لیوان وضو می‌گرفتیم. بعضی وقت‌ها که احتیاج به غسل داشتیم، تیمم می‌کردیم. سلول ظاهراً انفرادی بود، ولی بعضی وقت‌ها چهار پنج نفر را به خاطر کمبود جا به یک سلول می‌ریختند. آنجا دیدیم که اغلب تیپ‌ها مسلمان هستند. با یک کاسه آب غسل می‌کردیم، دستشویی هم نوبتی می‌فرستادند. هر زندانی باید خودش را با زمان، اوضاع، وضع غذا و... تطبیق می‌داد. واقعاً وضع عجیب و غریبی بود.

روز اول که به ما خوراک لوبیا دادند، چند خار چندپهلو داخل غذا بود. همین که غذا را به دهان گذاشتم حس کردم دهانم می‌سوزد، فهمیدم لوبیاها پاک نشده است. آنها یک سری چیزهای این شکلی داخل غذا می‌ریختند. از آن به بعد هر لقمه غذایی را که در تاریکی می‌خوردیم، اول یکی ـ دو بار روی زبانمان می‌چرخاندیم، وقتی مطمئن می‌شدیم داخل آن چیز خاصی نیست، فورتش می‌دادیم.

 

_ خاطرات مبارزه و زندان: ‌خاطرات حمید حاجی عبدالوهاب، مهدی فرهودی، علی‌محمدآقا، حسین ملک، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، تهران، عروج، 1387، ص 27 و 28.



 
تعداد بازدید: 19


.نظر شما.

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی: