انقلاب اسلامی :: مبارزه از طریق داستان‌گویی

مبارزه از طریق داستان‌گویی

05 آبان 1405

بیداری مردم به تدریج آغاز شده بود. تقریباً از سال 1355، به تدریج فضای بسته و بسیار خفقان‌آور کمتر شد. در این سال در جنوب شهر تهران، خیابان مولوی، چهارراه مولوی در مدرسه‌ راهنمایی تدریس می‌کردم. هنوز دوره‌ کارشناسی‌ام تمام نشده بود. در این مدرسه نیز تا حدودی فضا باز شده بود. من قبل از تدریس در این مدرسه، در مدارس دیگری سعی می‌کردم دانش‌آموزان را با دین اسلام، تفکر انقلابی اسلامی، تفکر سیاسی اسلامی و افکار امام خمینی تا حدودی که در حد فهم آ‌نها بود آگاه و آشنا کنم و به همین دلیل مرتب مدرسه‌ محل تدریسم را تغییر می‌دادند. شاید هر سه چهار ماه یک بار، مرا از این مدرسه به آن مدرسه منتقل می‌کردند. گاهی اوقات مدیر مدارس و حتی خانواده‌ها اعتراض می‌کردند که چرا معلم فرزندمان را جابه‌جا می‌کنید؟ این کار خیلی سخت بود. باید محتاط و مواظب بودم تا به آسانی خودم را به دست ساواکی‌ها نسپارم و هم با زبان و ادبیات ویژه‌ای باید این مسائل را به صورت داستان بیان می‌کردم.

آن موقع من معلم کلاس پنجم ابتدایی بودم. مطالب را بیشتر به صورت داستان و قصه تاریخی برایشان نقل می‌کردم و به دانش‌آموزان درباره‌ امامان شیعه، حکومت امیرالمؤمنین(ع) و نیز نکاتی از تاریخ ایران، تاریخ دوران مشروطیت، نهضت مشروطیت، انحراف مشروطیت، وضعیت روشنفکرها و غرب‌گراها آگاه می‌دادم و سعی می‌کردم طوری مطالب را بیان کنم که آنها متوجه بشوند که بر سر ایران چه آمده است و چه مسائلی درتاریخ گذشته رخ داده است. در مورد استعمار انگلیس، آمریکایی‌ها، وضع حاکمان در زمان مشروطیت، قاجاریه، رضاخان و غیره با شیوه‌ای که یکدفعه عکس‌العمل ایجاد نشود و بچه‌ها بروند در بیرون مدرسه بگویند و انعکاس داشته باشد، با یک سبک داستانی خاصی در کلاس درس، وضعیت را برایشان روشن می‌کردم.

گاهی درباره‌ رژیم محمدرضا پهلوی مسائل مختلفی چون فقر و عقب‌افتادگی‌های روستائیان و بسیاری از شهرها، حاشیه‌ شهرها، جنوب شهرها و درآمد نفت بیان می‌کردم و آنها را آگاه می‌کردم. برای دانش‌آموزان این سئوال مطرح می‌شد که این پول‌ها کجا می‌رود؟ می‌گفتم این را دیگر باید خودتان فکر کنید. واقعاً بیم داشتم ممکن است آنها این مسائل را در بیرون از مدرسه بازگو کنند، ولی وظیفه‌ای بود باید حتماً انجام می‌شد.

سپس درباره‌ قیام امام خمینی و پانزده خرداد برایشان با زبان ساده و کاملاً با احتیاط کامل سخن می‌گفتم. همچنین درباره‌ علما و اینکه این دین بعد از امامان چگونه به دست ما رسیده و ما الان شیعه هستیم، الان دین داریم، خدا را می‌شناسیم، احکام دین را می‌دانیم، روزه می‌گیریم، نماز می‌خوانیم، مثال می‌زدم و گاهی اسم امام را با اسم کوچکش حاج آقا روح‌الله می‌گفتم و آنها نمی‌دانستند حاج آقا روح‌الله چه کسی است، به آنها می‌گفتم یکی از علمای دین است. بعضی‌ها حرف‌های مرا در منزل نقل کرده بودند. برخی اولیای دانش‌آموزان به بچه‌هایشان گفته بود منظور معلم‌تان آقای خمینی است. دانش‌آموزان نزد من می‌آ‌مدند و می‌گفتند: آقا ببخشید حاج روح‌الله همان آقای خمینی است. با حالتی می‌گفتم: هیس، حرف نزنید. مثل اینکه پدرشان به آنان گفته بود که بردن نام خمینی خطرناک است؛ اسم او را در خیابان و هر جایی نبرید. لذا می‌ترسیدند، چون اسم امام خمینی ممنوع بود. ضرب‌المثل «دیوار موش دارد، موش هم گوش دارد» را می‌گفتند. حتی مردم در خانه‌ خودشان و پیش زن و بچه‌شان احتیاط می‌نمودند و سعی می‌کردند که از این مسائل صحبتی نشود.

 

_ عبور از شب، خاطرات مرتضی محمودی، تدوین محمدرضا تمری، مؤسسه فرهنگی هنری و انتشارات مرکز اسناد دفاع مقدس، 1400، ص 126-125.



 
تعداد بازدید: 5


.نظر شما.

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی: