انقلاب اسلامی :: بابا به من اسلحه بده

بابا به من اسلحه بده

30 تیر 1394

در مواقعی كه در زندان بودم. فشار زیادی به خانواده‌ام وارد می‌آمد. همسرم با داشتن دو فرزند، زندگی را با سختی می‌گذراند و این در حالی بود كه تكفل مادر و خواهرانم نیز به عهده من بود.

یكی از دغدغه‌های اصلی من در طول سالیان مبارزه، معاش خانواده‌ام بود. هر بار كه در زندان مشغول خوردن غذا می‌شدم به یاد فرزندان كوچكم می‌افتادم و این سؤال همیشه ذهن مرا به خود مشغول می‌كرد كه: آیا آنها نیز چیزی برای خوردن دارند؟ این فكر همیشه باعث عذاب من می‌شد تا حدی كه دردهای ناشی از شكنجه را از یاد می‌بردم. اما هر بار كه از زندان آزاد می‌شدم می‌دیدم كه خانواده‌ام تنها نبوده‌اند.

تعدادی از مبارزان در بیرون زندان، خود را وقف خانواده‌های زندانیان كرده بودند. همسرم تعریف می‌كرد كه روزی آقای رفیق‌دوست به در منزل آمده و مقداری پول نقد در اختیار آنها قرار داده بود. مادرم از شخصی یاد می‌‌كرد كه هر چند روز یك بار، دو شانه تخم‌مرغ برایشان می‌برده است. مبارزی گم‌نام چند شیشه عسل به دست بچه‌هایم می‌دهد تا به خانه بیاورند.

با شنیدن این مطالب از زبان خانواده، برایم مسلم می‌شد مبارزه‌ای كه در پیش گرفته‌ایم كاملاً مردمی است و همه طبقات جامعه به نوعی در آن دخیل هستند. وقتی می‌دیدم پشتوانه‌ای چنین مستحكم در راه مبارزه مرا یاری می‌دهد، گامهایم را مطمئن‌تر برمی‌داشتم و هیچ گاه خود را تنها نمی‌دیدم.

اما درد دیگری قلبم را می‌آزرد. دردی كه در روزهای ملاقات بیشتر در وجودم رخنه می‌كرد و آن چیزی نبود جز دوری عاطفی از فرزندانم. بچه‌هایم سالهای كودكیشان را در نبود پدر طی می‌كردند. بدون هیچ آغوش گرمی و هیچ دست نوازشی.

یك روز همسرم برای ملاقات با من به زندان آمده بود ولی این بار تنها نبود. دو فرزند كوچكم را نیز با خود همراه كرده بود. تا آن موقع از او خواسته بودم تنها به ملاقات بیاید. اما آن روز وقتی با اصرار بچه‌ها مواجه می‌شود، زبانش برای آوردن بهانه‌های تكراری، بند می‌آید و ناچار آنها را برای دیدن پدر با خود می‌آورد.

ملاقات در پشت توریهای فلزی بود. فاصله توری مقابل من با توری مقابل همسر و فرزندانم بیش از 2 متر بود. بچه‌ها با شیرین زبانی دل مرا می‌بردند. برای به آغوش كشیدنشان بی‌تاب شده بودم. با زبان كودكی از من می‌پرسیدند: كه كی به خانه می‌روم، و من با لكنت زبان قول هفته بعد را می‌دادم.

هفته بعد آنها از بدقولی پدر شكوه می‌كردند كه چرا نیامدی؟ مگر نگفتی هفته بعد! و من باز هم قول هفته بعد و باز هم...

روزها و هفته‌ها را می‌شمردم تا مگر روز عید یا جشنی فرا برسد تا موفق به گرفتن ملاقات حضوری شوم. وقتی بچه‌ها را به بغل می‌گرفتم، وجودم پر از گرما و انرژی می‌شد. از بوییدن و بوسیدنشان سیر نمی‌شدم. بچه‌ها نیز كه بعد از چندین ماه، آرامش آغوش پدر را در جان خویش حس می‌كردند، چهره‌هایشان گل می‌انداخت و آن رنگ پریدگی صورتهایشان كه از لابه‌لای توریهای اتاق ملاقات دیده بودم، جای خودش را به نشاط و شادابی می‌داد.

در یكی از روزهای ملاقات حضوری، فرزند بزرگ‌ترم با آن زبان شیرینش به من گفت: «بابا، یك اسلحه به من بده، تا این پاسبانها را بكشم، تا تو بتوانی بیایی خانه». نگهبانی كه در تمامی ملاقاتها حضور داشت، با شنیدن این جمله از بچه‌ای 6 ـ 5 ساله‌، خطاب به من گفت:‌ «ببین چه بچه‌ای تربیت كرده‌ای؟» من نیز در جوابش گفتم: «من تا به حال در این موضوع با بچه‌هایم صحبت نكرده‌ام. این، عكس‌العمل رفتار و كردارهای ناشایست شماست كه چنین حسی را در بچه‌ای به این سن به وجود آورده است.» و پاسبان در جواب فقط سکوت کرد.




منبع: کتاب خاطرات زندان، تدوینگر سید‌سعید غیاثیان، انتشارات سوره مهر، 1388، ص 283



 
تعداد بازدید: 911


.نظر شما.

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی: