انقلاب اسلامی :: از کارگاه تا کمیته

از کارگاه تا کمیته

19 مرداد 1394

در خیابان سیروس هنرستانی است به نام هنرستان بهبهانی، همان اطراف یک کارگاه بافندگی هم به چشم می‌خورد. یکی ـ دو هفته پس از شبی که عزّت را طرف‌های مغازه دیدم، به خانه‌ای نزدیک همان کارگاه منتقلم کردند. این خانه از لحاظ موقعیت دید کاملی به کارگاه داشت و به آن‌جا مشرف بود. چیز زیادی در خانه به چشم نمی‌خورد. سوزنی‌های گلدان نخل راهرو، زرد شده بود و توی یخچال آشپزخانه یک پارچ آب با چند بسته سیگار اشنو دیده می‌شد.

معلوم بود که از گرداندنم داخل شهر چیزی گیرشان نیامده است. پنج نفر همراهم بودند. یک سرکرده و چهار لباس شخصی. قیافه‌ی یکی زار و نزار بود. زیر چشم‌هاش گود رفته و سایه افتاده بود. آن یکی که گردن پت و پهنش مانع بستن دکمه‌ی یقه‌ی زیر گره کراواتش می‌شد، باسنش را به زور تکان می‌داد. فکر کردم همین الآن است که شلوارش از بالا جر بخورد. یکی به آن‌ها گزارش داده بود که عزّت به این‌جا رفت و آمد می‌کند. روبه‌روی پنجره‌ای که به کارگاه دید داشت، من را نشاندند روی یک چهارپایه و دست و پایم را با طناب بستند. در طبقه‌ی پنجم، بی‌صدا روی صندلی نشستم. یکی از لباس شخصی‌ها که پلک چشمش می‌پرید، گردن خم کرد طرفم و جویده جویده گفت: «اگر امشب این یارو را این‌جا پیدا نکنیم، در عوض گردن تو را خُرد می‌کنیم.»

در کارش هم هول بود. هر کس می‌آمد و می‌رفت، می‌پرسید: «همین است؟» می‌گفتم: «نه. این نیست.» آن‌وقت نفر بعدی که از درِ کارگاه وارد می‌شد، باز می‌پرسید: «این یکی چه‌طور؟»

روز سوم نزدیکی‌های غروب عزّت سری به کارگاه زد. رنگ از رخسارم پرید. امیر گروه عکس عزّت را در دست داشت و اصرار کرد که خودش است. قبول نکردم. گفتم اشتباه می‌کنید. آن‌ها دیگر به حرف‌های من توجهی نکردند و در دم رفتند پایین و مسلح شدند. از پشت پنجره‌ی بالا دیدم که عزّت رفت توی یک ساختمان بزرگ دیگر. سقف‌های کارگاه شیروانی بود. سراسر محوطه‌اش از سه ساختمان مجزا تشکیل می‌شد. هر ساختمان در هر ضلع چهار در داشت که دو تا از آن‌ها باز بود. لباس شخصی‌ها پنج نفری، در را با لگد باز کردند و به دنبال عزّت رفتند داخل ساختمان. دنیا داشت روی سرم خراب می‌شد. اگر آن‌ها عزّت را می‌گرفتند، همه چیزمان لو می‌رفت. من تنها کاری که می‌توانستم بکنم، این بود که به حضرت زهرا (س) متوسل بشوم.

اما عزّت با یک کت و شلوار خاکستری از دری که رو به حیاط بود، پا به فرار گذاشت. داخل ساختمان لباسش را عوض کرده بود، تا کسی او را نشناسد. خدا را شکر کردم. عزّت فرار کرده بود و مأموران دست از پا درازتر برگشتند به طبقه‌ی پنجم.

وقتی برگشتند، طلبکار بودم. خودم را زدم به آن راه که مگر نگفتم این عزّت[1] نیست. آن یکی که صورتش به زردی می‌گرایید، یک دسته کلید از جیبش در آورد. دست‌بندم را که به پایه‌ی میز فلزی وصل بود، گشود و طناب را از دور پاهایم باز کرد. آن‌وقت با مشت محکم زد به پهلوی چپم. گفت: «یالا، بلند شو که می‌رویم کمیته[2]. معطل نکن!»


پانوشت:

[1] عزت الله شاهی یا عزت الله مطهری و یا عزت شاهی (متولد ۱۳۲۵) از مخالفین حکومت پهلوی که به ۱۵ سال حبس محکوم می‌شود و بعد از سال‌ها شکنجه و اسارت، در سال ۱۳۵۷ آزاد می‌شود. او در سال ۱۳۶۳ نام خانوادگی خود را به مطهری تغییر داد. او یک مبارز مسلمان بود. تندیس او در موزه عبرت ایران (ساختمان ساواک) ساخته شده است. وی پس از انقلاب در جلسات محاکمه برخی از افسران ساواک مشارکت داشت.(برای اطلاعات بیشتر رجوع شود به کتاب خاطرات عزت‌شاهی تدوینگر محسن کاظمی)
[2] در اواخر دهه 1340 با افزایش حرکت های مسلحانه گروه های سیاسی مبارز و برانداز ، عملیات ضد براندازی و مقابله جویانه نهادهای امنیتی _ اطلاعاتی کشور نیز رو به فزونی نهاد ، اما در روند سرکوب حرکت و مهار مبارزین چند برخورد منجر به درگیری بین مراکز و نهادهای امنیتی و انتظامی و اطلاعاتی کشور روی داد ، در آذر 1349 شورای امنیت کشور برای جلوگیری از بروز چنین مشکلاتی در چرخه برخورد با مبارزین و عملیات ضد براندازی ، تمامی تیم های امنیتی _ انتظامی را موظف کرد تا پیش از هر حرکت و عملیات ضد براندازی با یکدیگر هماهنگی های لازم را صورت دهند . در اواسط سال 1350 برای تداوم و هماهنگی عملیات مقابله جویانه با گروه های مسلح و برانداز ، تشکیلات جدیدی به نام کمیته مشترک ضد خرابکاری با مشارکت اداره کل سوم (امنیت داخلی) ساواک و ادارات دوم ارتش ، شهربانی و ژاندارمری ایجاد شد ، با این حال تأسیس کمیته به صورت رسمی به اوایل بهمن 1350 بر می گردد .




منبع: کتاب یادگاران انقلاب (خاطرات داد) براساس خاطرات علی‌اکبر مهدوی، فرشاد شیرزادی، 1390، ص 149



 
تعداد بازدید: 394


نظر شما

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی: