انقلاب اسلامی :: امام خمینی(ره): جلیقه ضد گلوله را بردارید، مورد نیاز من نیست

امام خمینی(ره): جلیقه ضد گلوله را بردارید، مورد نیاز من نیست

14 بهمن 1394

سیدرضا نیری

ما جزو کمیته استقبال [از امام خمینی(ره)] شدیم. بر مبنای سابقه‌ای که داشتم عضو فعال و ثابت کمیته استقبال بودم و مسئولیت کل تدارکات و پشتیبانی و پذیرایی میهمانان کمیته استقبال با من بود. برای ورود حضرت امام یک اتاق در طبقه دوم مدرسه رفاه پیش‌بینی کرده بودند (با احتساب اینکه زیرزمین طبقه سوم بود) و کلید اتاق حضرت امام را نیز به من داده بودند. اتاق را آماده و با چیزهای ساده فرش کرده و در آن را قفل کرده بودند و کلید آن دست من بود تا زمانی که امام تشریف می‌آوردند من در اتاق را باز کنم. حضرت امام تشریف آوردند و به بهشت‌زهرا رفتند و مدتی در منزلی استراحت کردند و ساعت ده شب به مدرسه رفاه تشریف آوردند و روی پله‌های مدرسه نشستند و ما 40 ـ 30 نفر بودیم که یک ربع صحبت فرمودند و بعد از صحبت امام قرار شد داخل اتاق خود بروند و استراحت کنند. در اتاق را باز کردم. امام داخل اتاق تشریف بردند و نشستند و من رفتم یک سینی سلف سرویس که جای خورش و برنج دارد آوردم و سفره محقری پهن کردم و برای امام غذا آوردم. حال به خاطر ندارم غذا چه بود؟

غذا را جلوی امام گذاشتم. ایشان لطف کردند و عذرخواهی و تشکر کردند. بعد از اینکه غذا را میل کردند، رختخواب ایشان را انداختم. دو حوله و یک جلیقه ضد‌گلوله آقای [شهید حاج‌مهدی] عراقی به من دادند و من خدمت امام گذاشتم. فرمودند: «این چیه؟» عرض کردم: «این یک حوله حمام و این یک حوله دستشویی است و این جلیقه ضد‌گلوله است داده‌اند تا حضرت‌ عالی بپوشید.» امام خندیدند و فرمودند: «بردارید، بردارید مورد نیاز من نیست.» یک حوله و جلیقه ضد‌گلوله را امام عنایت کردند و یکی از حوله‌‌ها را برداشتند و آن حوله و جلیقه را هنوز دارم و در کمیته امداد است. امام استراحت فرمودند.

حمید نقاشان نیز یک کلت کمری بسته بود و به عنوان محافظ امام در سالن قدم می‌زد. شهید محمد بروجردی رحمت‌الله علیه نیز بیرون مدرسه قدم می‌زد و به عنوان محافظ بودند. تا این اندازه ما کار را ساده گرفته بودیم. در حالی که خطرات فراوانی بود. صبح حضرت امام برای نماز بلند شدند و نماز جماعت را در زیرزمین مدرسه رفاه خواندیم و بعد از اینکه صبحانه را میل کردند، گفتند جای حضرت امام در مدرسه‌ علوی مشخص شده است. باید به آنجا تشریف ببرند و از آن ساعت حضرت امام به آنجا رفتند و ما هم مشغول پذیرایی مردم و میهمانانی که می‌آمدند، چه در مدرسه‌ علوی و چه در مدرسه‌ رفاه بودیم و همینطور مشغول پذیرایی زندانیان.

زندانیان را بچه‌های ملت می‌رفتند یکی یکی اسیر می‌کردند؛ افراد گردن‌‌کلفت را. چشمهایشان را می‌بستند و می‌آوردند تحویل می‌دادند؛ از [امیرعباس] هویدا و [نعمت‌الله] نصیری و [مهدی] رحیمی و [منوچهر] خسروداد و [رضا] ناجی‌ تا خرده پاها و دیگران در آنجا بودند. کسی در بین آنها مریض بود. نمی‌دانم با چه وسیله‌ای بر حلقوم وی زده بودند که نمی‌توانست غذا بخورد و فقط سوپ و شیر می‌خورد. سالار جاف نیز پایش شکسته بود که پای وی را بسته بودند، یک طرف افتاده بود. امام دستور داده بودند شما موظف هستید از نظر غذا و میوه و شیرینی و دکتر به آنها رسیدگی کنید و روزی دو مرتبه دکتر به همه آنها سر می‌زد و معاینه می‌کرد. به ما دستور داده بودند روزی دوبار به آنها میوه و شیرینی بدهید و به آنها سخت‌گیری نکنید. ما نیز دستور امام را عمل می‌کردیم. آنها همه از ما مفاتیح و قرآن می‌خواستند و مفاتیح و قرآن می‌خواندند و اکثرشان می‌گفتند ما مقلد امام بوده‌ایم، ما را اشتباه گرفته‌اند، حتی افراد بالای آنها.

همه مواد غذایی را در منازل اطراف جاسازی کردیم. متوجه شدیم پادگان‌ها،‌ کلانتری‌ها و بیمارستان‌ها سرو سامانی ندارند و بودجه‌ای که بتوانند کار را بچرخانند ندارند. تا مدتی ما از همین ارزاق عمومی که مردم آورده بودند، پادگان‌ها و کلانتری‌ها و بیمارستان‌ها را اداره می‌کردیم. افرادی بودند که می‌آمدند و به آنها سهمیه می‌دادیم و خوراک روزمره آنها می‌گذشت. سه ـ چهار اکیپ هم درست کرده بودیم و در حالی که آشپزخانه‌ای دایر نبود در مدرسه رفاه غذا طبخ می‌کردیم و به اکیپ‌ها می‌دادیم و به سربازان می‌دادند. از چهاردانگه گرفته تا گردنه قرچک را غذا می‌دادیم. تا مدتی که کار شکل گرفت و دولتی مشخص شد ما در مدرسه رفاه این کار را انجام می‌دادیم و پادگان‌ها و جاهای مختلف را از همین امکانات سرویس می‌دادیم. اگر این فکر برای امکاناتی که مردم داده بودند نشده بود همه از بین می‌رفت. اما خوشبختانه نیت خیر مردم باعث شد خراب نگردد و این مشکلات در تهران حل گشت.‌

کم‌کم مدرسه رفاه خلوت شد و قرار شد حضرت امام به قم تشریف ببرند و حکومت شکل گرفت و ما از مدرسه‌ رفاه به بهارستان رفتیم و در زیرزمین آنجا برای بسیجی‌ها و بچه‌هایی که خودجوش آمده بودند کار را بر عهده بگیرند و از شهر و کشور پاسداری کنند غذا آماده کردیم، چون دیدیم آنها حقوقی نمی‌گیرند و غذا را هم باید بروند منزل خود بخورند، لذا (بعد از غذای پادگان‌ها) روزی هشت هزار غذا تهیه و به کمیته‌های انقلاب تحویل می‌دادیم، آنها از پایگاه‌های مختلفی به زیرزمین مجلس می‌آمدند و غذای آماده شده به آنها می‌دادیم.

حضرت امام هم حکم کمیته امداد را صادر فرمودند و من به طرف کمیته امداد کشیده شدم و از همان امکانات کم که از امامزاده‌ها و حضرت امام عنایت کردند، کار کمیته امداد شروع شد تا امروز که خدمت شما هستیم.

انتخاب مدرسه‌ رفاه به عنوان مقر حضرت امام با برادران بود، هرچه فکر کردند محلی در شمال شهر باشد دیدند با روحیه‌ امام سازگار نیست، فکر کردند جای مناسب و مساعدی باشد که ایشان تشریف می‌آورند. طبیعی است که آشپزخانه و امکاناتی احتیاج است تا بتوان از ایشان و مردم پذیرایی شود، چون مراکز دولتی در اختیار دولت بود و نمی‌توانستند استفاده کنند و تیپ متدین هم جای مناسبی نداشتند. بالای شهر هم امام نمی‌آمدند و اگر بالای شهر هم می‌آمدند به خانه‌ای می‌رفتند و خانه هم گنجایش این کارها را نداشت. فکر کردند بهترین جا که مجهز است و آشپزخانه و محل پذیرایی دارد مدرسه‌ رفاه است. لذا به ذهن آقایان آمد که آنجا را انتخاب کنند. انتخاب توسط آقای [شهید آیت‌الله سید محمد حسینی] بهشتی، شهید [آیت‌الله مرتضی] مطهری و دیگر بزرگان بود. چون من در کار بودم دیگر احتیاج به دعوت در کمیته استقبال نبود. جزو کادر مدرسه‌ رفاه و بچه‌ها بودم و به صورت طبیعی وارد فعالیت شدم. تقسیم‌بندی کارها هم با بزرگان ما از جمله شهید بهشتی بود و کارگردانی که نظارت و دقت در کارها داشت بیشتر شهید عراقی و حاج آقا [حبیب‌الله] عسگراولادی بودند. اما به صورت خودکار وقتی تقسیم کار شد و وظایف مشخص گشت دیگر احتیاج به کسی نبود تا بگوید این کار را انجام دهید. چرا که خود می‌دانستیم به وظیفه خود عمل کنیم. دیگر کسی به من نمی‌گفت برای ارزاقی که می‌آورند منازل را تخلیه کن. واقعاً هدایت خدا بود. یعنی همان حکایت حضرت یوسف را به یاد آوردم که امکان دارد کمبودی به وجود آید و ما باید حداکثر استفاده را از ارزاق داشته باشیم و در انبارها نگه داریم (همان کاری که حضرت یوسف انجام داد و گندم‌ها را در انبارها نگه داشت و به تدریج به مردم داد.) و این هدایت خدا بود. دیگر شخصی به من نگفت این کار را انجام دهید یا در مورد مسائل روزمره کسی به ما دستور نمی‌داد. هر کس به وظایف خود عمل می‌کرد. [در برابر] مردم نیز از همان ابتدا طوری نبود که بگویم باید به من بودجه بدهید این کار را انجام دهم. مردم استقبال می‌کردند و می‌آمدند پول و طلا و امکانات می‌دادند، حتی رسید هم نمی‌گرفتند. اصلاً نیازی نبود به کسی بگوییم، به صورت خودگردان کارها پیش می‌رفت. قبل از ورود امام تدارکات بر عهده‌ من بود، اما تدارکات افرادی که قرار بود از حضرت امام محافظت کنند (قرار بود ده هزار نفر از حضرت امام محافظت کنند) با من نبود و بیشتر کادر اجرایی انتظامی این کار را انجام می‌داد و شهید عراقی و دیگران در کار بودند.

زمانی که در دانشگاه اعتصاب بود و روحانیت رفتند، آنجا را سرویس‌دهی کردیم، همین طور وقتی گاردی‌ها به نیروی هوایی حمله کردند، بچه‌های نیروی هوایی را پشتیبانی کردیم و برایشان تدارک و امکانات فرستادیم. اما اینکه چه کسی بچه‌ها را دعوت و چگونه کادربندی کردند دیگر در جریان نبودم. زمانی که روحانیت مبارز تهران در دانشگاه تحصن کردند، ما صبح و ظهر و شام به آنها سرویس می‌دادیم. البته با شخص خاصی در آنجا در تماس نبودم. بچه‌های خودمان می‌آمدند و همان گروهی که به پادگان‌ها سرویس می‌دادند برای دانشگاه هم غذا می‌بردند. کادر ما آماده بود.

روز ورود حضرت امام در مدرسه‌ رفاه مشغول کار بودم و چون دیدم وظیفه مهم‌تری وجود دارد به فرودگاه نرفتم. در آنجا کاری از ما برنمی‌آمد، اما مدرسه واجب‌تر بود. چون فکر می‌کردیم صبح که امام تشریف می‌آورند وارد آنجا می‌شوند و فکر نمی‌کردیم تا شب طول بکشد. لذا من جایی نرفتم و در مدرسه بودم. نه تنها آن روز، [بلکه] چند روز در مدرسه بودم و جایی نرفتم.

زمانی که حضرت امام از بهشت زهرا حرکت می‌کنند چند ساعتی تشریف نداشتند و کسی اطلاع نداشت کجا هستند. همه دلهره داشتند و نگران و ناراحت بودیم. ولی بعداً متوجه شدیم توسط آقای [حجت‌الاسلام علی‌اکبر] ناطق [نوری] منزل یکی از آشنایان رفته‌اند. البته احتیاط خوبی بود که کردند.

من در مجلس [مهدی] بازرگان به عنوان نخست‌وزیری، به علت کار زیاد شرکت نداشتم. پذیرایی هزار و چهارصد سیصد نفر با من بود و من همیشه جزو پادوها بودم.



 
تعداد بازدید: 663


نظر شما


14 بهمن 1394   15:26:56
نصرت‌الله صمدزاده
سلام
به دو پاراگراف یا عبارت گزیده زیر، که از متن فوق استخراج شده، توجه بفرمایید:

زندانیان را بچه‌های ملت می‌رفتند یکی یکی اسیر می‌کردند؛ افراد گردن‌‌کلفت را. چشمهایشان را می‌بستند و می‌آوردند تحویل می‌دادند؛ از [امیرعباس] هویدا و [نعمت‌الله] نصیری و [مهدی] رحیمی و [منوچهر] خسروداد و [رضا] ناجی‌ تا خرده پاها و دیگران در آنجا بودند [...] آنها همه از ما مفاتیح و قرآن می‌خواستند و مفاتیح و قرآن می‌خواندند و اکثرشان می‌گفتند ما مقلد امام بوده‌ایم، ما را اشتباه گرفته‌اند، حتی افراد بالای آنها.

ما از مدرسه‌ رفاه به بهارستان رفتیم و در زیرزمین آنجا برای بسیجی‌ها و بچه‌هایی که خودجوش آمده بودند کار را بر عهده بگیرند و از شهر و کشور پاسداری کنند غذا آماده کردیم [بسیجی‌ها!]

در خاطره‌گیری، خاطره‌نگار یا مصاحبه‌کننده باید اشکالاتی که به‌واسطه ضعف حافظه راوی رخ می‌دهد را با پرسش‌های اصلاح‌گرانه خود تصحیح نماید.
بنابراین از آنجا که مأخذی برای متن فوق ذکر نکرده‌اید که بدانیم این مصاحبه توسط این سایت انجام گرفته، یا از جای دیگری نقل شده، نمی‌دانیم که این ایرادات بر عهده چه کسی است؟ چنین ایراداتی می‌تواند کل اعتبار خاطره را زیر سؤال ببرد.
با احترام
صمدزاده
 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی: