انقلاب اسلامی :: برگزاری مراسم چهلم شهدای تبریز و شهادت معصومه زارعیان

برگزاری مراسم چهلم شهدای تبریز و شهادت معصومه زارعیان

14 شهریور 1401

در روز چهلم شهدای قم که نتوانستیم کاری بکنیم. به هر حال گذشت و چهلم شهدای تبریز فرا رسید. آیت‌الله سیدحسین آیت‌اللهی، خودشان به من زنگ زدند و گفتند: «بلند شو، بیا.» من هم بدون معطلی، به منزل ایشان رفتم. ایشان فرمودند: «به هر نحوی که شده، باید در جهرم مراسم چهلم شهدای تبریز برگزار بشه.» بعد با هم به منزل آیت‌الله حق‌شناس رفتیم. در منزل آیت‌الله حق‌شناس بودیم که چگونگی برگزاری مراسم چهلم شهدای تبریز برنامه‌ریزی شد. قرار شد که چهلم شهدای تبریز،‌ در روز نهم فروردین در مسجد جامع جهرم، برگزار گردد و البته در این زمینه، اطلاع‌رسانی کافی صورت گیرد.

در روز نهم فروردین، در حالی که مطابق با برنامه‌ای که توسط آیت‌الله حق‌شناس و آیت‌الله سیدحسین آیت‌اللهی تعیین شده بود، به سمت مسجد جامع حرکت می‌کردیم تا مراسم چهلمین روز شهدای مردم تبریز را برگزار کنیم، ‌متوجه شدیم که نیروهای رژیم درهای مسجد را قفل کرده، مسجد نیز در محاصره نیروهای رژیم درهای مسجد را قفل کرده، مسجد نیز در محاصره نیروهای نظامی و شهربانی می‌باشد. بنابراین به تنهایی راه افتادم به طرف منزل آیت‌الله حق‌شناس تا بپرسم چه باید کرد و تکلیف چیست؟ چرا که اگر در مسجد بسته می‌شد، ‌یقیناً سروصدا ایجاد شده، عده زیادی هم کشته می‌شدند. در مسیری که می‌رفتم، از کنار دادگستری رد شدم. برادرم، بهزاد مهربان، کارمند دادگستری جهرم بود. با خودم گفتم با بهزاد بروم پیش دادستان تا با او هم صحبت کنم. وقتی رفتم داخل و جریان را به بهزاد گفتم، او پرسید: «چی می‌خوای بگی؟»

ـ «می‌خوام برم بگم که در تبریز هم در مسجد رو قفل کردن که مردم،‌ این‌طور به خاک و خون کشیده شدن. پس عبرت بگیرید و در مسجد رو قفل نکنید.»

ـ «مگه میشه بری داخل و این جوری حرف بزنی؟! من که نمی‌تونم.»

ـ «خودم میرَم.»

وارد اتاق دادستان شدم سر پا ایستادم تا به کار یکی،‌ دو تا ارباب رجوع رسیدگی کنه؛ سپس جریان را به دادستان جهرم توضیح دادم. او،‌ در اتاق را قفل کرد و کنار من نشست و گفت: «بخشنامه محرمانه‌ای برای ما اومده که هر چه رئیس شهربانی بگه، باید اجرا کنید. من هیچ اختیاری از خودم ندارم.» من هم در جواب گفتم: «پس خداحافظ! فکر می‌کردم شما اختیاری دارید که اومدم و صحبت کردم. هدف من از اومدن به اینجا، اتمام حجت با شما بود تا خدای ناکرده اگه اتفاقی برای مردم افتاد، اعلام بی‌اطلاعی نکنید؛ چرا که در تبریز هم،‌اتفاق مشابه افتاده که درهای مسجد رو قفل کردند و نتیجه‌اش شد کشته شدن عده‌ای از مردم.»

بعد به طرف منزل آیت‌الله حق‌شناس حرکت کردم. وقتی رسیدم، مردم زیادی آنجا جمع شده بودند تا آقا برای آنها کسب تکلیف کند. آ‌یت‌الله سیدحسین آیت‌اللهی و آیت‌الله حاج نمازی هم، رفته بودند پیش رئیس شهربانی جهرم (سرهنگ کمال تصاعدی) تا با او صحبت کنند و از او بخواهند تا درهای مسجد را باز کنند. مدتی بعد آنها برگشتند و گفتند با رئیس شهربانی به توافق رسیده‌اند تا مردم بدون سر و صدا و با آرامش،‌ به مسجد بروند و قرآن و فاتحه‌ای بخوانند و بعد با آرامش آنجا را ترک کنند.

خلاصه، آن روز (نهم فروردین) مراسم برگزار شد. آقای آیت‌الله سیدحسین آیت‌اللهی قبل از ظهر، و آقای حاجی اصفهانی هم، عصر صحبت کردند. آقای حاجی اصفهانی خیلی تند صحبت کرد. بعد که می‌خواستیم ختم مجلس را اعلام کنیم، نامه‌ای به دست من دادند و گفتند که چهلم شهدای تبریز فردا هست؛ با توجه به اینکه اسفند، 29 روز می‌باشد، ‌پس چهلم شهدای تبریز، روز دهم فروردین هست و تمامی شهرستان‌ها می‌خواهند روز دهم مراسم برگزار کنند؛ بنابراین ما هم اعلام کردیم که اشتباهی پیش آمده و فردا هم، چنین مجلسی برقرار است.

همان شب، به امید آنکه فردا هم برای برگزاری مراسم به مسجد جامع می‌رویم در منزل نشسته بودم که آقای آیت‌اللهی زنگ زد و گفت: «رئیس شهربانی تلفن زده، گفته که فردا به هیچ‌وجه نمی‌ذاریم مجلسی تشکیل بدید.»

ـ «آقا! ما به مردم اعلام کردیم. مردم میان پشت در مسجد، جمع می‌شَن! اگه مسجد رو باز نکنن و اجازه نَدَن، می‌دونید چه اتفاقی می‌افته؟!»

ـ «بلند شو بیا؛ ماشینت رو هم بیار.»

رفتم. وقتی رسیدم، ایشان دم در ایستاده بودند. سوار شدند و گفتند: «بریم خونه آقای حق‌شناس.» به منزل آقای حق‌شناس که رفتیم، ایشان هم گفتند: «به من هم تلفن زدن که فردا به هیچ عنوان نمی‌ذاریم مراسم تشکیل بدید.»

گفتم: «حالا تکلیف چیه؟! چه کار بکنیم؟»

خیلی به آیت‌الله حق‌شناس اصرار کردم که با رئیس شهربانی تماس بگیرند و بگویند که دیروز دیدید مردم چقدر آرام نشستند، فاتحه‌ای خواندند ورفتند. اگه نگذارید مردم جمع شوند، فتنه بزرگی برپا می‌شود. کشت و کشتار را، نه ما دوست داریم و نه شما.

آقا به شهربانی تلفن زد و خیلی هم اصرار کرد که تعهد می‌کنیم هیچ مشکلی پیش نیاد. رئیس شهربانی گفت: «به شرط آنکه آقای حاجی اصفهانی دیگه سخنرانی نکنه.» آقا گوشی را گذاشت و گفت: «راضی کردن رئیس شهربانی یک طرف؛ حالا کی می‌تونه حاجی اصفهانی رو راضی کنه تا سخنرانی نکنه؟!»

آقای حاجی اصفهانی هم آدم یک‌دنده، غیرممکن بود که بشود او را راضی کرد. من گفتم: «اگه صلاح بدونید، دسته‌جمعی بلند شیم بریم به منزل ایشون و با او صحبت کنیم و نظر خودش رو هم جویا بشیم.»

به همراه آیت‌الله سیدحسین آیت‌اللهی، به منزل آقای حاجی اصفهانی رفتیم. ایشان در زیرزمین نشسته بودند. از پله‌ها پایین رفتیم و تا گفتم که چنین جریانی پیش آمده و فردا می‌خواهیم مجلس بگیریم، بدون مقدمه و بدون اینکه ما حرفی بزنیم، گفت: «البته من فردا دیگه صحبت نمی‌کنم؛ آقای آیت‌اللهی خودش صحبت کنه.» خیلی خوشحال شدیم که خودش این‌طوری گفت. آقای آیت‌اللهی هم گفت: «باشه، من صحبت می‌کنم.» می‌خواستیم برویم که دیدیم خانم حاجی اصفهانی از یک اتاق دیگر وارد شده، خطاب به همسرش گفت: «حتماً تو باید صحبت کنی و فجایع دستگاه رو برملا.» ما هم از ترس آنکه مبادا نظر آقای حاجی اصفهانی تغییر کند، فوری بیرون آمدیم.

فردا صبح برای برگزاری مراسم به مسجد جامع رفتیم. در ابتدا، آقای مصطفی سحرخیز قرآن خواند. مردم هم می‌آمدند و فاتحه‌ای می‌خواندند و می‌رفتند؛ بعضی‌ها هم می‌ماندند. مثل یک مجلس ختم عادی بود. با خودم گفتم، این طوری به درد نمی‌خورد. یک شعری داشتم که بسیار جالب بود و قبلاً هم در مکتب اسلام چاپ شده بود که با این بیت آغاز می‌شد:

«دگر صبح است و پایان شب تار

                                                دگر صبح است و بیداری سزاوار»

رو به یکی از دوستانم به نام سیدمحمود شهیم که قاری قرآن بود و صدای غَرّایی داشت، گفتم: «تو می‌تونی بلند بشی و این شعر رو بخونی؟ بعد تو رو فراریت می‌دیم تا مأموران متوجه نَشَن که چه کسی این شعر رو خونده.»

او هم قبول کرد.

سیدمحمود شعر را خیلی قشنگ خواند و مجلس، قدری مشغول شد. بعد طبق برنامه، او را فراری دادیم. از بس جمعیت داخل مسجد شلوغ بود، کسی از مأمورین متوجه نشد که شعر را چه کسی خوانده؟! کمی گذشت؛ باز دیدیم همهمه زیاد است و جوان‌ها دارند می‌گویند: «مگه عمو غلام مرده که نشستید این‌طور فاتحه می‌خونید و می‌روید!؟» می‌دونید تبریز چند تا شهید داشته، حالا که داریم برای اون‌ها فاتحه می‌خونیم و می‌رویم؟!» وقتی دیدم دارد همهمه می‌شود بلند شدم و رفتم خدمت آیت‌الله حق‌شناس و آیت‌الله سیدحسین آیت‌اللهی که کنار هم نشسته بودند. گفتم:‌«آقا! مجلس داره متشنج می‌شه؛ باید یک فکری بکنید.» شیخ ابراهیم حقدان هم آمده بود؛ ولی چون برادرش استاندار اصفهان بود، صلاح نمی‌دانستیم ایشان سخنرانی کند. او هم دم در، سرپا ایستاده بود و به مردم خوش‌آمد می‌گفت که همین اندازه هم خوب بود. به آقایان گفتم: «اگه صلاح می‌دونید، من خودم صحبت کنم.» آقای حق‌شناس گفت: «تو، نه! اگه اینجا شناخته بشی و سخنرانی کنی، همه کارهای مخفی تو برملا می‌شه و دیگه نمی‌تونی کار انقلابی خودتو ادامه بدی.»

ـ «حالا شما یک استخاره‌ای بکنید؛ شاید خوب اومد.»

ایشان بلند شدند و به بهانه تجدید وضو به خانه همسایه رفته، استخاره‌ای کردند؛ بعد برگشتند و گفتند: «خوب نیامده.»

دیدم مجلس دارد زیادی متشنج می‌شود. دوباره رفتم و گفتم: «آقا! با یک تغییر وضعی می‌تونید یک استخاره مجددی بکنید؟»

ـ «چه تغییر وضعی؟»

ـ «استخاره به این شکل بگیرید که بریم از شهربانی برای سخنرانی کردن اجازه بگیریم که ببینیم خوب میاد یا نه.»

ـ «مگه اجازه میدن؟!»

ـ «کاری نداره؛ من میرم به اون‌ها میگم که میخوام سخنرانی کنم.»

ایشان رفتند استخاره کردند و خوب آمد. بلند شدم و همراه ابراهیم جمالی از مسجد بیرون آمدیم. و سر هر کدام از چهارراه‌ها که تعدادی پلیس ایستاده بود، می‌رسیدیم و می‌پرسیدیم: «رئیس شهربانی کجاست؟» اما آنها به ما آدرس نمی‌دادند.

تمام جهرم را گشتیم و دوباره برگشتیم سر چهارراه بهارستان که مسجد جامع در آنجا واقع بود. از یکی از مأمورانی که آنجا ایستاده بود، پرسیدم: «شما با این بی‌سیمی که دستته، با چه کسی در ارتباطی؟»

ـ «با شهربانی.»

ـ «با همین بی‌سیم تماس بگیرد تا به رئیس شهربانی بگن که مهربان، قبل از ظهر میخواد در مسجد جامع سخنرانی کنه؛ شما نظرتون چیه؟»

او هم تماس گرفت و گفت: «از شهربانی جواب دادن که ما داخل مسجد هیچ کاری نداریم. هر برنامه‌ای می‌خواهید، ‌اجرا کنید، فقط خودتون مسئول هستید. هر چه هم پیش اومد، مسئولیتش با خودتونه.»

همین برای ما کافی بود. رفتیم مسجد و به آقای حق‌شناس گفتیم که این طور چیزی شده و آن‌ها هم گفته‌اند که با اختیار و مسئولیت خودتان؛ و این یعنی، اجازه هست.

آقای حق‌شناس گفتند: «خیلی خب! برو صحبت کن.»

من رفتم آنچه را که لازم به گفتن بود، به صورت کلی بیان کردم. روایت مولا علی(ع) که «الیمین و الشمال مضله و الطریق الوسطی هی الجادَه...» را تشریح کردم و گفتم: «این عدل که گفته شده، یعنی نظم. یعنی، هر چیزی را سر جای خود قرار دادن. جای فریاد، فریاد باید زد و جای سکوت، سکوت...»

سپس، جریان تبریز را برای مردم گفتم و اینکه مأموران در مسجد را قفل کرده بودند و دادستان تبریز هم گفته بود: «اینها از خارج اومدن.» و من هم در سخنرانی‌ام، راجع به توجیه دادستان این‌طور گفتم: «آقای دادستان تبریز! یعنی مرزهای ایران آن‌قدر بازه که یک عده از خارج میان و این‌طور تظاهراتی می‌کنند و بعد، مردم کشته میشن؟!»

وقتی که صحبت‌های من تمام شد و آمدم پایین، آیت‌الله حق‌شناس دستش را انداخت دور گردن من و پیشانی‌ام را بوسید. عصر آن روز هم آیت‌الله سیدحسین آیت‌اللهی سخنرانی کردند. بعد از سخنرانی ایشان، نصرالله میمنه، قطع‌نامه را خواند. فردای مراسم که داشتند او را در زندان می‌زدند، بین زندانیان مشهور شده بود به «آقای قطع‌نامه!» وقتی ایشان قطع‌نامه را خواند،‌ مجلس هم تمام شد. بعد از آن، مردم از مسجد بیرون آمدند و تظاهرات کردند که اولین شهید جهرم، معصومه زارعیان بود.

 

منبع: آقای مهربان: خاطرات غلامعلی مهربان جهرمی، تدوین وحید کارگر جهرمی، شیراز، آسمان هشتم، 1392، ص 118 - 131.



 
تعداد بازدید: 118


.نظر شما.

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی: