پرتقال
بیشتر از دو هفته بود كه در سلول انفرادی محبوس بودم. سلولی به طول دو و نیم و به عرض یك متر با دیوارهایی زمخت و سیمانی. با یك پتوی كهنه و نخ نما شده پر از خون و عفونت. سلول انفرادی تنها جایی است كه دردهای ناشی از شكنجه به فراموشی سپرده میشود و غم تنهایی به سراغت میآید. ساعتها به نقطهای خیره میشوی و لحظه به لحظه زندگیت را مرور میكنی.
آن روز هم مثل همه روزهای انفرادی، به روی زمین دراز كشیده بودم و به سقف خیره نگاه میكردم كه...