مسجد قبا به صورت یک کانون پرتحرک درآمد و بهخصوص از رمضان سال 1356 ه.ش به یکی از مراکز مبارزه و بسیج نیروهای مردمی بر ضد رژیم تبدیل گردید. البته مأموران ساواک گاهی مزاحمتهایی ایجاد میکردند و شهید مفتح یا برخی از اعضای شورای مسجد را به ساختمان ساواک در خیابان میکده احضار میکردند...
در اول آبان 1356، سیدمصطفی خمینی، فرزند بزرگ امام خمینی (ره) به طرز مشکوکی در نجف اشرف درگذشت. او در 21 آذر 1309 در قم به دنیا آمد. دوره ابتدایی را که به پایان رساند، به حوزه علمیه زادگاهش رفت و از محضر استادان بنامی علوم دینی را به خوبی آموخت. بهطوری که در 27 سالگی درجه اجتهاد...
بند 4 و 5 و 6 به اصطلاح سه تا بند با هم بودند که این بندها مخصوص زندانیان 10 سال به بالا بود. بیشتر زندانیان بند شش حبس ابدیها بودند که مرا هم به همین بند بردند. بند شش مثلاً کویت همه بندهای زندان بود و از همه بندها وضعش بهتر بود
از طبقه سوم، پلهها را دو تا یکی، پایین میآیم و از در حیاط به طرف بقالی مشرضا بیرون میزنم. غریبهای تا مرا میبیند روی خود را برمیگرداند و مشغول پاک کردن عینکش میشود!
مأموران حکومت پهلوی مثل مور و ملخ به آنجا ریخته و سخت مردم را زیر نظر داشتند و کنترل میکردند و ساکهای مشکوک را میگشتند. آن سوی خیابان هم سربازهای تا دندان مسلح ماسک به چهره نیز، انگشت به ماشه آماده فرمان شلیک لحظه شماری میکردند...
وقتی این گزارش به دست شاه رسید، فهمید اوضاع خیلی خراب است. میخواست از زیر دعوت صلیبسرخیها در برود، ولی دیگر دیر شده بود. قضیه بازدید صلیبسرخی از زندانهای ایران در دنیا پیچیده بود…
وقتی به بوشهر رسیدیم، مردم بوشهر، جسد اسماعیل را دفن کرده بودند. دلم تاب نیاورد و گفتم نبش قبر میکنیم و جسد را با خودمان میبریم بجنورد. پیرمرد بزرگواری بود آنجا به نام شیخ تراب عاشوری که بعد از چند روز از مراجعتمان از بوشهر، ساواک او را در منزلش به شهادت رساند...
امام خمینی(ره) با اشاره به فرشی که زیر پایشان بود گفتند: «من هرجا بروم این فرش را پهن میکنم و کارم را نجام میدهم. در شرایطی که ملت ایران زیر ستم شاهنشاهی هستند من نمیتوانم ساکت باشم و ناگزیر عمل به تکلیف هستم.» شاکر رفت، اما بعد از آن محدودیتهایی ایجاد شد. امام را کنترل کردند، کسانی که به دیدارشان میآمدند بازداشت میکردند. امام که با این وضعیت رو به رو شد...
تیر هوایی و گاز اشکآور و دود آتش، تمام منطقه را پر کرده بود. خودم دیدم فرمانده نظامی میدان، فرمان حکومت نظامی و متفرق شدن جمعیت را داد. بعد که دید ملت کوتاه نمیآیند، دستور تیراندازی داد...
حسینی شکنجهگر تو همان کمیته زندگی میکرد. خانوادهاش هم آنجا بود. ایام اربعین که میشد، شلهزرد درست میکرد و به هر سلولی یک کاسه کوچک میداد. از آن طرف یاران امام حسین(ع) را در خون میغلتاند، از این طرف شلهزرد میداد. البته غالب بچهها هم آن شلهزردها را نمیخوردند...
دیگر به نبود او در خانه عادت کرده بود. اینکه هیچ وقت پدر سر سفره کنارشان نبود، اینکه هیچ وقت در مهمانیها همراهشان نبود، اینکه هر بار نادر یا حسام مریض میشدند، باید آنها را همراه مادر به درمانگاه میبرد. به همه اینها عادت کرده بود...
آقا وقتی دیدند خلوت است و جمعیت نیامده فرمودند: چرا جلوی جمعیت را گرفتید؟ گفتم: آقا به خاطر حفاظت است. فرمودند: مرا از ملتم جدا نکنید. من عاشق مردم هستم و این ملت را دوست دارم. دیگر مرا از اینجا نیاورید و به داخل جمعیت ببرید. از آن به بعد از داخل خیابان حرکت می کردیم.
من از پشتبام مدرسه فیضیه دیدم مأموران، در مدرسه واقع در میدان آستانه را باز کرده و مشغول تخلیه سیمهای خاردار شدهاند. دیگر مطمئن شدم که حمله آنها قطعی است و بحث خروج آرام منتفی شده است. به دوستان وضعیت را گفتم و با توجه به وضع موجود، ماندن و درگیری را صلاح ندیدم...
امام که خیلی هوشیار بود، فهمید که من میخواهم چه بگویم؛ لذا با قیافهای خیلی جدی، جمله جالبی به من فرمود: «شما گمان میکنید اعلامیه من و شما شاه را بیرون کرده است؟ همینها شاه را بیرون کردند.» دو مرتبه این جمله را تکرار کردند. خلاصه نقشه ما نگرفت و امام نظرشان این بود که نباید، ملاقات خانمها تعطیل شود
دکتر چمران گفت: «زیاد عجله نکنین!» و در جواب چرای ما گفت: «من امام رو تنها نمیذارم، من اومدم به این انقلاب خدمت کنم. تا امام به من نگه برو، نمیرم. شماها هم برید و به کارهای همیشگیتون برسین.»
زیر نور چراغِ کوچه، در باز شد. یک مرد روحانی و به دنبالش دو نفر کت و شلواری بیرون آمدند. هنوز چند قدمی به طرف سر کوچه نیامده بودند که مرد روحانی احساس کرد، انگار همراهانش سخن خصوصی با هم دارند. پس قدمهایش را تندتر کرد. ناگهان کسی از تاریکی صدا زد: «استاد!»
ایشان بر ترک موتور گازی سوار بودند و به راه ادامه دادیم... مدتی که رفتیم به یک جاده فرعی رسیدیم. در این موقع، شمع موتور خراب شد و موتور به پتپت کردن افتاد و یکمرتبه خاموش شد! شمع اضافی هم برای عوض کردن نداشتیم. تا روستا راه زیادی مانده بود. نمیدانستم چهکار بایدکنیم؟!
در یکی از روزهای گرم مرداد ماه سال 1354 به اتفاق مادر و فرزندانم در منزل بودیم که زنگ در به صدا در آمد. منتظر کسی نبودم از این رو به مادرم نگاه کردم و گفتم: شما منتظر کسی هستید؟ مادر با چهرهای نگران به من خیره شد و با کمی تأمل گفت: نه دخترم؛ شاید از دوستان همسرت باشند. با شنیدن صدای زنگ دوم از جا بلند شدم و رو به مادر کردم و گفتم: فکر نمیکنم، آخر از وقتی که دستگیر شده است، دوستانش به ندرت اینجا میآیند!
ما برای حفظ حجاب خود از پتوهای سربازی که در اختیارمان بود به عنوان چادر استفاده میکردیم. کار ما در آن تابستان گرم برای مأموران حکومت پهلوی خیلی تعجبآور بود. خلاصه آن شب سخت گذشت و صبح هر دوی ما را برای بازجویی بردند.
«من تا آن وقت، حسینی، شکنجهگر معروف [ساواک] را ندیده بودم ولی آوازهاش را شنیده بودم... نگهبان فرنج را به سرم کشید و به طبقه پایین (طبقه دوم) پشت در اتاق حسینی آورد. در آنجا دیدم عدهای در صف جلوتر از من ایستادهاند. جالب اینکه بعضیها قبل از اینکه نوبتشان برسد در همان پشت در خودشان را خراب میکردند. برخی هم گریه میکردند. محمدی از طبقه بالا داد زد: آقای حسینی رفیقت را فرستادم، تحویلش بگیر! خارج از نوبت بفرست استراحت کند. در...
غذا را جلوی امام گذاشتم. ایشان لطف کردند و عذرخواهی و تشکر کردند. بعد از اینکه غذا را میل کردند، رختخواب ایشان را انداختم. دو حوله و یک جلیقة ضدگلوله آقای [شهید حاجمهدی] عراقی به من دادند و من خدمت امام گذاشتم.
شب 18 دیماه بود [1356] که تلفنها در قم به صدا درآمد: آقا، مقاله روزنامه اطلاعات را به قلم رشیدى مطلق (که بعدها معلوم شد نویسنده اصلى مقاله چه کسى بوده که از رشادت مطلق کمترین بهرهاى نداشته) مطالعه کردهاید؟ راستى هتاکى و رسوایى را به آخرین حد رسانده... . آیا فردا دروس حوزه علمیه تعطیل است؟... . و فردا صبح بود که نخست حوزه علمیه قم، و سپس بازار قم تعطیل شد. فضلا و طلاب علوم دینى به عنوان اعتراض به خانههاى مراجع در گروههاى کاملاً...
دقیقاً یادم نیست در سال 54 یا 55 بود که پاکتی را که به خط مبارک امام خمینی(ره) نوشته شده بود از طرف امام به بنده دادند، با این عبارت در پشت پاکت که این پاکت در خدمت فلان باشد، بعد از فوتم باز کند و به آنچه در نامه داخل پاکت نوشته شده عمل کنند. من تا چشمم به این عبارت پشت پاکت افتاد متأثر شدم و با علاقهای که به امام داشتم و امیدی که به آینده بسته بودیم، تعبیر «بعد از فوت من» بر من خیلی گران بود. شاید (خودستایی نباشد) که این تعبیر...
یکی از موارد دیگری که من بازداشت شدم، روی همین جهت بود که دستگاه عاجز شده بود که با چه برنامهای با امام [خمینی(ره)] مقابله کند. اینها چون خودشان مادی بودند خیال میکردند که اگر به اصطلاح کاری بکنند که سهم امام به ایشان نرسد، شهریهاش را نتواند بدهد، وکلای مالی ایشان را محدود بکنند، دیگر مبارزه تمام میشود. یک جلسه نشسته بودند پیش خودشان فکر کرده بودند که، ما وکلای ایشان را میگیریم و مردم را میترسانیم که سهم امام به ایشان...
این مسائل از ابتدای محرم ادامه پیدا کرد تا عاشورا که منجر به آن خطابه آنچنانی شد(1) و شب بعدش آمدند روحالله خمینی را دستگیر کردند. ابتدا ریختند منزل ما که گفتم بیرونی شده بود و کارگران و کسانی که از بیجایی در آن خانه میخوابیدند را کتک مفصلی زدند که آقا کجاست؟ ظاهراً مهاجمین چتربازانی بودند که به آسانی از بام منزلمان در حیاط میپریدند. آقا برای نماز شب برخاسته بود، از هیاهو و همهمهای که بلند شده بود فهمید که داستان از چه...
طبق اطلاعات به دست آمده در ضمن بازجوییها، ساواك متوجه شده بود كه بسیاری از عملیات مبارزان در سطح شهرها، در داخل زندان طراحی و رهبری میشود. از این رو برای آنها مسلم شده بود كه ترور زندیپور (رئیس كمیته مشترك ضد خرابکاری، وابسته به ساواک) در زندان رهبری شده بود و تمامی برنامهریزیها در زندان صورت گرفته است. پس از واقعه ترور زندیپور كه ضربه سنگینی بر پیكره رژیم [پهلوی]، خصوصاً بر ساواك وارد كرده بود، ساواكیها به داخل...
چند ماه پس از زندانی شدن آیتالله غفاری [طی سالهای 1350 ـ 1353] و فرزندش هادی، جهت برگزاری دادگاه از هم جدا شدند. ابتدا دادگاه آیتالله حسین غفاری شروع شد. هادی غفاری که خود در دادگاه حضور داشته است، درباره آن میگوید: «پس از چند روز، با بلندگوی بند، من و چند نفر دیگر را صدا کردند. به ما گفتند که برای محاکمه احضار شدهایم. چشمهایمان را بستند و سوار یک ماشین کردند و به دادسرای ارتش ـ واقع در چهارراه قصر ـ بردند. داخل که شدیم،...
در خیابان سیروس هنرستانی است به نام هنرستان بهبهانی، همان اطراف یک کارگاه بافندگی هم به چشم میخورد. یکی ـ دو هفته پس از شبی که عزّت را طرفهای مغازه دیدم، به خانهای نزدیک همان کارگاه منتقلم کردند. این خانه از لحاظ موقعیت دید کاملی به کارگاه داشت و به آنجا مشرف بود. چیز زیادی در خانه به چشم نمیخورد. سوزنیهای گلدان نخل راهرو، زرد شده بود و توی یخچال آشپزخانه یک پارچ آب با چند بسته سیگار اشنو دیده میشد. معلوم بود که از...
حجتالاسلام والمسلمین ناطق نوری که از همراهان حضرت امام در فرودگاه و بهشت زهرا بودند [در 12بهمن 1357] و در جزییات قضایا قرار داشتند، دربارهی رفتن حضرت امام به منزل یکی از بستگانش در تهران میگوید: «هلیکوپتر در محوطهی بیمارستان نشست. در اثر صدای تقتق هلیکوپتر، تمام پزشکها و پرستارها بیرون دویدند تا ببینند چه اتفاقی افتاده است. تصور میکردند درگیری و کشتاری شده و عدهای را آوردهاند. وقتی پیاده شدم، پزشکان...
عصر روز دوم تحصن [9 بهمن 1357] بود که اعلام کردند مانعی برای ورود حضرت امام وجود ندارد. در واقع از مواردی که تحصن و اعتراضهای روحانیون و مردم، خیلی زود به ثمر رسید، همین مورد بود. دولت مجبور به عقبنشینی شد و اعلام کرد که منع برداشته شد و قرار شد امام صبح فردا وارد شوند. کمیتهی استقبال هم از قبل آمادگی استقبال از امام را پیدا کرده بود و برنامهریزیهای لازم در این زمینه، شده بود. قرار بود گروهی در فرودگاه حضور پیدا کنند و گروهی هم...