روز 13 آبان 1357 حادثهای بسیار مهم رخ داد در این روز دانشآموزان تظاهراتی در برابر دانشگاه تهران ترتیب دادند سپس وارد دانشگاه شدند. نیروهای نظامی و مأمورین رژیم نیز با شدیدترین وجه با آنان برخورد کردند و تعدادی از این دانشآموزان را به شهادت رساندند. این مطلب اجمالی از وقایع آن روز بود؛ اما نکته مهم و قابل توجه این اتفاقات، بخش صحنههای درگیری نیروهای نظامی و مأموران رژیم با دانشآموزان در تلویزیون بود. صحنههای زد و خورد و...
هیچ چیز بدتر از بلاتکلیفی نیست. اینکه آدم نداند فردا چه در انتظارش است، و تا کی این وضع ادامه مییابد به نظرم بدتر از هر شکنجهای است. اگر میدانستم محکومیتم چیست، و تا چه زمانی در حبس خواهم بود، برنامه دقیقتری برای خود میریختم. این وضعِ آزاردهنده برای من چهارده ماه طول کشید تا به دادگاه بروم. علت تعلل ساواک در ارسال پرونده من به دادرسی ارتش این بود، که میخواست پرونده را با دست پر به دادگاه بفرستد. اما به واقع با تمام ضرب و...
اتاق عمل یك اتاق تاریك بود، پردهها را انداخته بودند تا فشار روانی را در زندانی تشدید كنند. آنجا پس از انجام شكنجههای اولیه، زندانی را روی صندلی بلندآهنی مینشاندند، پاها را داخل منگنههای فلزی قرار میدادند و دستها را با منگنههای فلزی محكم میبستند. سپس یك كلاه آهنی روی سر زندانی میگذاشتند [1]. این اتفاقات را با چشم باز ندیدم چون همیشه چشمهایم را در آن اتاق میبستند. پس از انجام این كارها، با كابل به كف پاها میزدند....
در مواقعی كه در زندان بودم. فشار زیادی به خانوادهام وارد میآمد. همسرم با داشتن دو فرزند، زندگی را با سختی میگذراند و این در حالی بود كه تكفل مادر و خواهرانم نیز به عهده من بود. یكی از دغدغههای اصلی من در طول سالیان مبارزه، معاش خانوادهام بود. هر بار كه در زندان مشغول خوردن غذا میشدم به یاد فرزندان كوچكم میافتادم و این سؤال همیشه ذهن مرا به خود مشغول میكرد كه: آیا آنها نیز چیزی برای خوردن دارند؟ این فكر همیشه باعث عذاب...
جمعه 17 شهریور 1357 ارتش نیروی زیادی را در میدان شهدا و اطراف آن مستقر کرده بود و دائم هشدار میداد که حکومت نظامی است و منطقه را ترک کنید. اما مردم توجه نکردند و کشتار شروع شد. در آن لحظات درگیری، من در میدان شهدا حاضر نبودم؛ اما بعد از اینکه مردم متفرق شدند به اتفاق مهدی مفیدی راهی آنجا شدیم. تازه وارد یکی از خیابانهای فرعی منتهی به میدان شهدا (خیابان خیام) شده بودیم. به جز ما جمعیتی از مردم نیز به طور پراکنده در خیابان بودند که...
«فراموش نمیکنم در قیام محرم آن سال، جوانان در مقابل کاخ شاه [کاخ گلستان]، شعارهای تند، داغ و بیسابقهای علیه شاه سرمیدادند. اقدامی که هیچ کس جرئت چنین کاری را در آن روزها نداشت. من در آن زمان برای سخنرانی در بعضی از جلسات حساس به تهران رفته بودم. پس از اوج قیام در روز 15 خرداد، رژیم به صورت دستپاچه به دستگیری علما و خطبا پرداخت. شب 15 خرداد (12 محرم) بود که بنده برای ایراد سخنرانی در شمیران، در حال حرکت بودم. در یکی از خیابانهای...
پس از تند شدن آهنگ انقلاب، بویژه پس از فاجعه 17 شهریور، رژیم در اقدامی تازه برای تخفیف نارضایتیها، تصمیم به بازگرداندن تبعیدیها گرفت. زندانها به سرعت خالی میشد. دادستانی ارتش از شهربانی کل کشور میخواهد تا مرا به زندان تهران (ندامتگاه مرکزی) منتقل نمایند. من از این دستور خبری نداشتم. روز عاشورا، دو نفر از بستگانم که ساکن مشهد بودند، به ملاقات آمدند و ضمن نقل اخبار و مطالب، از قول رئیس زندان گفتند برگه مرخصی من از زندان...
پشت فرمان نشسته بودم و به آرامی رانندگی میكردم. ساعت كمی از 10 گذشته بود و من میبایست آن شب تعداد بسیاری از اعلامیههای حضرت امام را به محلی میبردم. با سرعت 30 كیلومتر، وارد خیابان تخت جمشید (طالقانی) شدم و طبق عادت از آینه بغل مواظب عقب بودم. ناگهان اتومبیلی كه در فاصله چند متریم در حركت بود، توجهم را جلب كرد. به آرامی سرعتم را بیشتر كردم تا ببینم سرنشینان آن اتومبیل چه میكنند؟ حدسم درست بود، آنها نیز سرعتشان را افزایش دادند...
وقتى وارد منزل شدم[پس از آزادی از زندان مورخ 15 آبانماه سال 1352]، مادرم مات و مبهوت نگاهم مىكرد. حال ناخوشى داشت. پدرم را ديدم كه بر اثر حادثه آن شب، همچنان دست و دهانش رعشه و لقوه داشت. همسرم نيز كه نوعروس بود و به اصطلاح تازه به خانه بخت آمده در كنار آنها بود. جلو رفته و دست و روى پدر و مادرم را بوسيدم. چشمهاى مادرم غرق در اشك شد. سراغ همسر و فرزندان حاج مهدى را از همسرم گرفتم. گفت همگى فرار كردهاند. بى اختيار چهرهام باز شد و خنده...
شهریور 1355 (رمضان 1396) در روزهای اول ماه مبارک رمضان اطلاعیهای از طریق بلندگو برای کلیه زندانیان بندهای شماره یک قصر خوانده شد که به موجب آن: «کسانی که میخواهند برای خوردن سحری بیدار شوند به خاطر حفظ آرامش زندان ورفاه زندانیانی که روزه نمیگیرند میبایست در اتاقهای معینی بخوابند و در همانجا سحری بخورند. بنابراین اینگونه افراد حق ندارند برای خوابیدن از حیاط زندان استفاده نمایند». مقامات زندان به خوبی میدانستند با...
روزی بازجویی آمد و گفت فلانی، بالاخره امشب كارت تمام است. بازجوها تصمیم گرفتهاند كه دیگر امشب كارت را بسازند و نگذارند كه زنده بمانی. گفتهاند: یا حرف میزنی، یا میمیری! از این دو حال خارج نیست. من این حرف را باور كردم و پنداشتم كه میخواهند مانند آن شب (شب نوزده ماه رمضان) دو باره برایم مهمانی بگیرند. لذا تصمیم گرفتم قبل از دعوت به این مهمانی، خودم كاری كرده باشم و نگذارم كه دیگر دستشان به من برسد، باید خود را از بین...
پس از پایان تحصیلاتم یك باب مغازه در چیذر شمیران اجاره كردم. با توجه به علاقهای كه از كودكی به مطالعه داشتم، آنجا كتابفروشی دایر نمودم. این مغازه میتوانست محل رد گم كردن مناسبی برای كارهای من باشد. قصد داشتم از كتابفروشی به عنوان پایگاهی به منظور فعالیتهای فرهنگی، خصوصاً توزیع برخی كتب اسلامی و نوارهای مذهبیای استفاده كنم كه آن روزها ممنوع بود. چند ماه از گشایش كتابفروشی نگذشته بود كه به محل رفت و آمد افراد مبارز مبدل...
شب 12 بهمن یکی از شبهای خاطرهانگیز زندگی من است. یادم هست، مردم همه مسیر فرودگاه تا بهشتزهرا را آب و جارو کردند و گل ریختند. شهید محمد بروجردی با گروهش که مسئول اسکورت حضرت امام بودند، به منزل ما آمدند؛ چون منزل ما جا نبود، به خانه باجناقم در خیابان 17 شهریور رفتیم. هیچ کس تا صبح نخوابید. همه مناجات میکردند و نماز شب میخواندند. بعد از نماز صبح، بلیزر را روشن کردم، آیهالکرسی و وانیکاد خواندم و به همراه محمد بروجردی به راه...
[تیرماه 1351، زندان اوین]... شب بعد به قدری مرا شکنجه دادند که نزدیک به مرگ شدم. دیگر نفسم به سختی بالا میآمد، فشاری بینهایت و سنگینی خاصی در قلبم احساس میکردم. میپنداشتم که قلبم از شماره افتاده است. دکتری را به بالینم آوردند تا شاید با درمانی موقت دوباره به کارشان ادامه دهند. اما دکتر اظهار یأس کرد و گفت امیدی به زنده ماندنش نیست. پس آنها مأیوسانه دست از شکنجه کشیدند؛ در آن حال چند سرباز و مأمور مرا کشانکشان به سلول...
طبق اعلام قبلی، مردم قم منتظر بودند آیتالله العظمی خمینی بعد از ظهر روز عاشورا در مدرسه فیضیه سخنرانی کند. دولت سعی کرد از راههای مختلف مانع سخنرانی آیتالله العظمی خمینی در روز عاشورا شود، ولی ایشان در پاسخ به همه واسطهها و تهدیدها اظهار داشت: «گفتهام صحبت خواهم کرد. باید به فیضیه بروم و صحبت کنم.» در این گیر و دار خبر رسید آیتالله خمینی آماده حرکت به سمت فیضیهاند. پس از این جمعی از مردم سایر شهرها، گروهی از بارفروشان...
در آخرین روز خرداد 1352 مأموران ساواک دوباره به سراغم آمدند و به همراه مأموران آگاهی شهربانی همدان مرا به ساواک بردند و بعد از ظهر آن روز به همراه دو پلیس به تهران برده و نیمه شب به کمیته ضدخرابکاری [1] تحویل دادند و من مانند همه زندانیهای کمیته به صورتهای مختلف شکنجه شدم. در واقع از فردای روز ورود، شکنجه را با کتک شروع کردند و در ادامه، با بستن به تخت شلاق زیادی به من زدند و باتوم برقی زیادی به بدنم وصل کردند، امّا درباره علت...
در زمان رضاشاه، وى دستور داد لباسها متحدالشكل شود و همه از لباس و كلاه پهلوى استفاده كنند . [1] علما از اين موضوع مستثنى شدند. علمايى كه مجتهد يا واعظ بودند و تصديق داشتند، مى توانستند معمم باشند، ولى بقيه افراد مىبايست تغيير لباس بدهند. در آن زمان من (كه حدودا 37 ساله بودم) و اخوى ديگر و آقا (امام خمينى) معمم بوديم، براى تغيير لباس به سراغ ما آمدند. من از مرحوم آقا ضياء عراقى و آيتالله حاج شيخ عبدالكريم و چند تاى ديگر از اصفهان و...
در آن ايام [مبارزه برای پیروزی انقلاب] گرفتن اعلاميه ها و بيانيه هاى آيات عظام و مراجع تقليد و روحانيون مبارز از جمله حضرت امام و بعد توزيع آنها در تهران و ساير شهرستانها، يكى از دهها كارى بود كه در برنامه فعاليتهايم قرار داشت. سهشنبه روزى وارد شهر قم شدم، پس از زيارت حرم حضرت معصومه (س) براى دريافت اعلاميهها به نشانىای كه داشتم، رفتم. هنگام عصر به جمكران و مسجد صاحبالزمان (عج) رفتم. وقتى به آنجا رسيدم پس از نماز آداب...
حدود پنج ماه از بسترى شدن من در بيمارستان شهربانى مى گذشت. به ماه مبارك رمضان نزديك مى شديم كه ساواك، از بيمارستان خواست مقدمات نقل و انتقال من به زندان را فراهم كند. بيمارستان نظر داد كه من هنوز خوب نشده ام و نياز به طول درمان بيشترى دارم. آنها گفتند همين قدر كه او روى چوب بايستد كافى است. من متوجه برنامه آنها شدم. از اينكه در آستانه ماه رمضان اين تصميم عملى مى شد، دلگير شدم. از خدا خواستم كه زمينه اى فراهم كند تا من يك ماه...
بیشتر از دو هفته بود كه در سلول انفرادی محبوس بودم. سلولی به طول دو و نیم و به عرض یك متر با دیوارهایی زمخت و سیمانی. با یك پتوی كهنه و نخ نما شده پر از خون و عفونت. سلول انفرادی تنها جایی است كه دردهای ناشی از شكنجه به فراموشی سپرده میشود و غم تنهایی به سراغت میآید. ساعتها به نقطهای خیره میشوی و لحظه به لحظه زندگیت را مرور میكنی. آن روز هم مثل همه روزهای انفرادی، به روی زمین دراز كشیده بودم و به سقف خیره نگاه میكردم كه...
در دورهاى كه ذوالانوار در زندان قصر بود و ملاقات زندانيان منعى نداشت خانواده اش به ملاقات وى مى رفتند. مادر كاظم حرفهاى زيادى از سختيهاى اين سفرها دارد. پدر و مادر كاظم بارها و بارها مسير طول و دراز شيراز - تهران را با مرارت فراوان مى پيمودند و به ملاقات پسرشان مى شتافتند. آنها خويشاوندى هم در تهران نداشتند لذا شب را در مسافرخانه به سر مى بردند و پس از ملاقات با كاظم راهى شيراز مى شدند. گاهى در طى اين مسافرتها، يكى از...
حدود شانزده روز بدترين و وحشتناكترين شكنجه ها را تحمل كردم، ولى هنوز چيزى و يا مطلب در خور و با اهميتى به مأموران نگفته بودم؛ و اين امر سخت بر مأموران و بازجوها گران آمد. از اين رو دست به كارى كثيف و غير انسانى و خباثت آميز زدند؛ دختر دومم «رضوانه» را كه به تازگى به عقد جوانى درآمده بود، دستگير و به كميته نزد من آوردند. آنها فكر مىكردند با چنين اقدامى و ايجاد فشار روحى و روانى، مقاومت مرا درهم شكسته و مرا به حرف درمى آوردند....
قبل از آنكه مرا به خارك بفرستند؛ یك روز سرهنگی به نام كیانی كه گویا با سرهنگ بابا امجدی كه رئیس ساواك آبادان بود، برادر بود، مرا احضار كرد و گفت: «تو چه كار كردهای؟» گفتم كه من بیگناهم و مرا بیخود گرفتهاند. و تلفن كرد و پرونده مرا آوردند. وقتی پرونده مرا آوردند. من دیدم آن اعلامیهای كه قبلاً توضیحش را دادم و به قد یك كف دست بود، لای پرونده هست؛ و زیرش هم خط قرمز كشیدهاند. گفت پس تو كارهای هستی و بیخود خودت را به موش مردگی...
مدرس را وقتی شناختم که هنوز نوجوان بودم. مردی بود عالم، با نفوذ، شجاع و یکی از نمونههای روحانیون متجدد و آزادیخواه. با قدرتنماییهای سردار سپه چه در مجلس و چه در اجتماع مخالفت میكرد. وقتی همه كه سردار سپه رضاشاه شد، با او كنار نیامد و تسلیم نشد. رضاشاه هوشیارانه ملاحظهاش را میكرد. گاهی با او مصالحهای میكرد، اما همیشه موقتی بود. در سال 1305 یعنی یك سال پس از به سلطنت رسیدن رضاشاه، در كوچه پشت مسجد سپهسالار به مدرس تیراندازی...
یك روز اعلام كردند باید آماده شوی، شما را میخواهند منتقل كنند به زندان دیگری. تقریباً مهرماه 1357 بود. دقیق یادم نیست. شاید 20 یا 25مهرماه 1357 بود. آماده شدم. من را سوار ماشینی كردند و آوردند به زندان عمومی شهر كه زندان وكیلآباد مشهد است. آن زمان زندان وكیلآباد را ندیده بودم و از نزدیك نمیدانستم كه موقعیتش دقیقاً كجاست. من را پیاده كردند و آداب معمول زندان را در مرحلة ورود انجام دادند. لباسها را گرفتند، سرم را تراشیدند و لباسی...
زمان آزادیام نزدیک بود. روزی گفتند که وسایل خود را جمع کنید. گمان کردم میخواهند ما را آزاد کنند، ولی همه را راهی زندان اوین کردند. رسولی، بازجوی کمیته، با طعنه میگفت آزادی مرغی است در هندوستان که از درخت پریده است. در زندان اوین مقررات بسیار سختی حاکم بود. از روزنامه و کتاب و غیره خبری نبود. فقط غذای آنجا بهتر از غذای زندان قصر بود. رسولی، هر هفته دو یا سه بار به بندها میآمد و بچهها را تهدید میکرد. گاهی اوقات، به بعضی از...
روز 21 بهمن 1357 بود که به اتفاق آقای نجفی علمی از یکی از کارخانجات برمیگشتیم. به میدان آزادی که رسیدیم، احساس کردیم شهر حال و هوای دیگری دارد. اتومبیل و وسیله دیگری نداشتیم. پیاده راه افتادیم به سمت میدان انقلاب تا از آنجا به خانه برویم. در مسیر دیدم مردم دهن به دهن این خبر را به هم میرسانند که حضرت امام طی اعلامیهای فرمودهاند: «حکومت نظامی باید شکسته شود». آن ایام رادیو هنوز در اختیار رژیم بود و مردم اینگونه خبرها را تلفنی...
بعد از آزادی نمیدانستم كه باید چه كار بكنم، در بلاتكلیفی، گیجی ومنگی قرار داشتم. همه كسانی كه آن روزها آزاد میشدندچنین حالت و وضعی داشتند. در فكر بودم كه اطلاعات و تجربیاتم را در اختیار این و آن قرار دهم تا حداقل اشتباهات گذشته تكرار نشود لذا در برخی شهرها مثل: قم، قزوین، دماوند و تهران با بعضی از بر و بچهها جلساتی داشتیم. در این جلسات من اصلاً راجع به خودم، مبارزاتم، شكنجهها و زندانم صحبت نمیكردم فقط جریانشناسی...
در هر صورت امام پس از ورود به قم، لحظهاى از فعاليت و خدمت فروگذار نكرد و با اينكه به درس و بحث مشغول شده بود از اقداماتش عليه اوضاع دست برنداشت، زيرا منظور هيئت حاكمه تضعيف روحانيت و تضعيف اسلام و مخالفت با اسلام بود، و از اين رو امام مسائل را دنبال مىكرد و دست از فعاليت بر نمىداشت. اين برنامه هاو مسائل منتهى شد كه دولت، دست به اقدام ديگرى بزند و آن تبعيد امام به تركيه بود. جريان از اين قرار بود كه در سال 1343 لايحه مصونيت...
پس از بازگشت سیدعلی اندرزگو از لبنان، سیدعلیاکبر ابوترابی به این تصمیم رسید که خود نیز برای گذراندن آموزشهای لازم به لبنان برود.[1] این تصمیم را با اندرزگو مطرح کرد و قرار شد همراه اکبر شالچی راهی لبنان شوند. ابتدا قرار بود که اول ماه رمضان بروند. اما به پیشنهاد اندرزگو این سفر به تأخیر افتاد. «چرا که بنا بود چند نفر هم از گروه خوانسالار[2] بیایند.» لذا سفر به آخر ماه رمضان موکول شد. نیمه ماه رمضان، اندرزگو نقشه ترور شاه را به...